{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۹۷

پیرهنش رو مرتب کرد و اروم کیفش رو برداشت که متوجه چشماي باز من شد.
لبخند زد و اومد جلو و لحاف رو که تا دهنم بالا کشیده بودم یه کم پایین کشید و شونه برهنمو بوسید و گفت:باز ..که بيداري
با لبخند پر لذتي لحاف رو باز بالا کشیدم و گفتم:تو
برو..دیرت میشه...میخوابم...
دست به موهام کشید و نگران گفت:چند روزه يه جوري
هستي..
با اینکه خودمم میدونستم اما گفتم چجوري؟
عمیق نگام کرد و گفت یه جوري انگار..خسته اي،رنگ پریده اي،بي خواب شدي..الا چيزي هستي که بهم نميگي؟
لرزون گفتم هیچی نیست..من..
داغون گفتم نمیدونم چمه..ولي فك نكنم چيزي
باشه..
جیمین : بریم دکتر؟
نه..چیزیم نیست.
موهامو نوازش کرد و گفت میخواي امروز سر کار نرم؟
تند گفتم نه...نه..هیچیم نیست...برو..
همونجور نگران و خیره نگام کرد و گفت:زنگ بزنم نیکول
بیاد پیشت؟
نه..واقعا حالم خوبه.. اصلا.. شاید خودم رفتم پیشش. گرفته گفت اگه حالت خوب بود ماشینو میذاشتم برات
ولي با اين حالت رانندگي نکني بهتره..با تاكسي برو.. لبخند عميقي زدم و گفتم من حالم خوبه..ماشین هم
نمیخوام.. نگران باش.
محکم گونه شو بوسیدم و گفت با خیال راحت برو سر
كارت.. من خوبم..
لبخند باريکي زد و گفت کاري داشتي و اگه..حالت خوب نبود حتماً بهم زنگ بزن باشه؟
چشم..
پیشونیمو بوسید و بلند شد.
جلوي در نگاه پر از دلشوره و ناآرومي بهم انداخت
گفت: صبحانه مقوي بخور..باشه؟
لبخند زدم تا دلش اروم شه و بره و گفتم چشم.. دلش به رفتن نبود و اشفته و گرفته گفت:خيلي نگرانتم
الا..مطميني خوبي؟
با تاکید گفتم اره..خوبم..
گرفته و نگران سر تکون داد و رفت.
خيلي کسل بودم..
بعد رفتن جیمین بیحوصله از جام بلند شدم.
رفتم ابي به دست و روم زدم و دوش گرفتم و یه چیزي خوردم اما مثل چند روز اخیر اشتهایی نداشتم.. نفس عمیقی کشیدم و رفتم لب پنجره..
دلم.. انگار گرفته بود.
نفسم خيلي سنگين بود.
بغض خيلي بدي کرد.
اخ..
سینه ام پردرد بالا و پایین شد و چونه ام لرزید. انگار ديوارهاي خونه داشتن بهم فشار آوردن..
نمیتونستم خونه بمونم
دلم جیمین رو میخواست..
لرزون تند لباس عوض کردم و زدم بیرون. تاکسی گرفتم و رفتم سمت شرکت جیمین.. يه چيزي تو وجودم میخروشید. قلبم..خيلي بد ميزد..
يه سنگيني عجيبي قلبمو گرفته بود..
دلم میخواست برم تو بغل جیمین و از اونجا بکشمش
..بیرون
نمیدونستم کجا میخوام برم...فقط... لرزون دستمو به گردنم کشیدم.
جیمین میدونه..
جیمین ارومم میکنه..
جلوي شرکتش پیاده شدم. بدنم میلرزید.
احساس تهوع خيلي بدي داشتم.
به شرکتش نگاه کردم و اروم رفتم تو لابي..
نمیتونستم..



جایگزین فیک ظهور ازدواج فیک شب دردناک فصل 4
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۸اصلا فکر بالا رفتن از پلهها...

پارت ۶۹۸با حس بيجوني و كسلي خيلي بدي که توي تمام تنم بود نیم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۶شب فوق العاده اي بود و حساب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۶به زور و خیلی اروم گفتم منو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط