{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶۹۳

پارت ۶۹۳




خانواده همیشه مهم ترین تکیه گاه و ستون هر آدمیه.. ستوني که قبل ورود جیمین به زندگي من خيلي محكم و نبود..همه اش خرد شده بود. خودم بودم و خودم.اما
قوي الان..
با ذوق و لبخند به خانواده شاد و خندوني نگاه کردم که
توي خونه من و همسرم جمع شده بودن..
همسرم..خواهرها و برادرام..
حتي واژه اش قلبم رو لبریز از شادی میکرد..
شاد
نیکول و فرد عزیزم..همونجور شیطون و خنده رو و که همه عشقشون رو پشت خنده و تیکه هاشون قایم میکردن و حتي هنوزم هي به هم میپریدن.. جوزف که خيلي شاد تر از قبل به نظر میرسید و انگار کمر خم شده اش داره صاف میشه و قلب شکستش ترمیم. آنالی و دنیل عزیزم با دختر کوچولوي نازشون که هیچ جوره نمیتونم محبت هاي بي دريغ و مهربانانه شونو انکار
کنم.
نادیا و نورا.. برادر زاده هاي کوچولو و شیرین جیمین که
عاشق عمو جیمین و دايي دنيلشون بودن..
بودن
و کیت.. پرستار بچه ها و شایدم پرستار جوزف.. همه شون جزيي خانواده ما مهربون و فداکار..شادي و خوشبختي هر کدومشون خيلي
خوشحالم میکرد.
جیمین در حالیکه نادیا از گردنش اویزون شده بود خندون دستشو سمت دایانا دراز کرد که دایانا با نمک ازش روبرگردوند و همه رو به خنده انداخت.
اي جووونم..
عروسك شيرين..
جیمین خندون با نگاهش دنبالم گشت..
وقتي منو دید با لبخند گفت: الا.. بیا پیش ما دیگه...
با لبخند سر تکون دادم و رفتم سمتشون.
شاد کنار جیمین نشستم و دستامو براي دايانا باز کردم و مظلوم لب برچيدم و اروم گفتم مياي پيش من؟لطفاً.. لطفاً با چشماي خوشگلش زل زد بهم و یه لبخند شیرین بهم زد
تند و با ذوق دستاشو برام بلند کرد.
شاد و بلند خندیدم و تند خودمو کشیدم جلو و از بغل
باباش گرفتمش..
اي جونم.
اوووخ..
بغلش کردم و به خودم چسبوندمش و گونه شو بوسیدم.
محکم بغلم کرد. عزیز دلم..
خيلي ناز بود..
با پوست سفید و موهاي کم و تیره اش و چشماي مشکیش که عین چشماي باباش بود خيلي دوست داشتني
و شیرین به نظر میرسید.
دوست داشتم قورتش بدم..
آنالی شیطون گفت با این بوهایی که به مشام میرسه
الاي ما قراره زود زود مامان شه..
تند و هول گفتم نخیر. اصلا هم اینطور نیست..
و به جیمین نگاه کردم سرشو پایین انداخته بود و لبخند
خيلي عميق و شيطوني زده بود. کوفت.
کوفت..بی تربیت
خب من..یه کم بچه ها رو دوست دارم
دلیل نمیشه بخوام زود مادر شم که
دایانا رو اروم تکون دادم و سرشو بوسیدم که با ذوق وول
خورد و با دست کرچولو و نرمش انگشتم رو گرفت که توي يه لحظه به صحنه اي سريع از جلوي چشمام رد شد..
من روي تخت خوابیده بودم
اینجا... اتاقم نبود..
يه جاي..غریبه بود..
يه..یه ویلچر..
فين.
دیدگاه ها (۸)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۲تو اتاقم میز کار و لب تاب و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۱جیمین اروم بود. منم اروم بو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۴۷با شرم شادي لبخند زدم.. برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط