سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۴۴
فیلیکس با صدا بلند میخندید
فیلیکس: ته....تهیونگ چیکارش داری
با خنده به سمتش رفت و با کمک فیلیکس از رو زمین بلندش کرد
تهیونگ با اخم بهش خیره شد ..... تهیونگ : برو تو تخته خودت بمیر
فرانسیس: بدجنس خیلی خیلی....
تهیونگ : خفشو
رو تخت دراز کشید و باز هم با بغل گرفتن بالشت تو آغوش اش چشم هایش را بست
فیلیکس : بیا ما بریم شاهزاده فرانسیس بزاریم شاهزاده تهیونگ بخوابه
فرانسیس: آخه بیچاره
سری تکون داد و برای برادرش غصه خورد
از اتاق همراه با فیلیکس بیرون رفتن و جلو در فرانسیس تیکه به دیوار خیره به نقطه نامعلوم شد ..... فیلیکس قدمی برداشت و نگاهی به پشت سرش انداخت
فیلیکس: نمیری بخوابی
فرانسیس: میرم ژنرال ولی وجدانم اجازه نمیده که برادرم رو تنها بزارم
فیلیکس پوکر بهش خیره شد
فیلیکس: بیخیال شو بریم ول کن این وجدانت رو راه بیافت
با گرفتن آرنج فرانسیس سمته راه رو قدم برداشت ولی با ایده ای که به ذَهن اش رسید دست ژنرال فیلیکس را پس زد ....
فرانسیس: ژنرال یه فکر دارم ...
فیلیکس: خدا رحم کنه .... خب به گوشم
فرانسیس: ببینم شما باید برید تو اتاق وانتورا ات و دختره رو بکشی اتاق تهیونگ .... فیلیکس با چشم های درشت بهش خیره شد با نیشگون گرفتن دست اش ... دوباره نگاه اش را به فرانسیس دوخت
فیلیکس : هوی چی میگی من اصلا همچین اجازه ای نمیدم
فرانسیس: بیخیال ژنرال فیلیکس ما که از اونا نمیخواهیم کاره بدی بکنن فقد حرف بزنن شاید حال برادر خوب شه
فیلیکس هیچ وقت نمیخواست خواهرش را به اتاق کسی بفرسته ولی تهیونگ به اون اعتماد کامل داشت ... نیم نگاهی به فرانسیس انداخت با گرفتن دست هایش زیره چونه اش با التماس بهش نگاه میکرد
فیلیکس: اوففف باشه
فرانسیس چرخی رو جاش زد و صاف ایستاد دستش را گذاشت رو پیشانی اش .... فرانسیس: ایی سرم گیچ رفت ...
فیلیکس چیکار کرد
سری تکون داد
فیلیکس: خب مستر گیچ بگو ببینم چی باید به دختره بگم بیاد
فرانسیس: خب راستش بگو شب غذا کم خوردی و شکم....
فیلیکس : فقد باید بگم گرسنم شده
فرانسیس و فیلیکس از پله پایین میرفتن ... و در حالی که هر قدم برمیداشت آن فرانسیس حرف میزد و گوشه ای از نقشه رو میگفتن
پارت ۴۴
فیلیکس با صدا بلند میخندید
فیلیکس: ته....تهیونگ چیکارش داری
با خنده به سمتش رفت و با کمک فیلیکس از رو زمین بلندش کرد
تهیونگ با اخم بهش خیره شد ..... تهیونگ : برو تو تخته خودت بمیر
فرانسیس: بدجنس خیلی خیلی....
تهیونگ : خفشو
رو تخت دراز کشید و باز هم با بغل گرفتن بالشت تو آغوش اش چشم هایش را بست
فیلیکس : بیا ما بریم شاهزاده فرانسیس بزاریم شاهزاده تهیونگ بخوابه
فرانسیس: آخه بیچاره
سری تکون داد و برای برادرش غصه خورد
از اتاق همراه با فیلیکس بیرون رفتن و جلو در فرانسیس تیکه به دیوار خیره به نقطه نامعلوم شد ..... فیلیکس قدمی برداشت و نگاهی به پشت سرش انداخت
فیلیکس: نمیری بخوابی
فرانسیس: میرم ژنرال ولی وجدانم اجازه نمیده که برادرم رو تنها بزارم
فیلیکس پوکر بهش خیره شد
فیلیکس: بیخیال شو بریم ول کن این وجدانت رو راه بیافت
با گرفتن آرنج فرانسیس سمته راه رو قدم برداشت ولی با ایده ای که به ذَهن اش رسید دست ژنرال فیلیکس را پس زد ....
فرانسیس: ژنرال یه فکر دارم ...
فیلیکس: خدا رحم کنه .... خب به گوشم
فرانسیس: ببینم شما باید برید تو اتاق وانتورا ات و دختره رو بکشی اتاق تهیونگ .... فیلیکس با چشم های درشت بهش خیره شد با نیشگون گرفتن دست اش ... دوباره نگاه اش را به فرانسیس دوخت
فیلیکس : هوی چی میگی من اصلا همچین اجازه ای نمیدم
فرانسیس: بیخیال ژنرال فیلیکس ما که از اونا نمیخواهیم کاره بدی بکنن فقد حرف بزنن شاید حال برادر خوب شه
فیلیکس هیچ وقت نمیخواست خواهرش را به اتاق کسی بفرسته ولی تهیونگ به اون اعتماد کامل داشت ... نیم نگاهی به فرانسیس انداخت با گرفتن دست هایش زیره چونه اش با التماس بهش نگاه میکرد
فیلیکس: اوففف باشه
فرانسیس چرخی رو جاش زد و صاف ایستاد دستش را گذاشت رو پیشانی اش .... فرانسیس: ایی سرم گیچ رفت ...
فیلیکس چیکار کرد
سری تکون داد
فیلیکس: خب مستر گیچ بگو ببینم چی باید به دختره بگم بیاد
فرانسیس: خب راستش بگو شب غذا کم خوردی و شکم....
فیلیکس : فقد باید بگم گرسنم شده
فرانسیس و فیلیکس از پله پایین میرفتن ... و در حالی که هر قدم برمیداشت آن فرانسیس حرف میزد و گوشه ای از نقشه رو میگفتن
- ۷.۳k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط