#بادیگارد_سرد_من
#بادیگارد_سرد_من
پارت ¹⁹
ویو لارا____
______درد زخمگین
سکوت بعد از بستن زخم، سنگین بود. صدای نفسهام هنوز عصبی و کوتاه بود. یونگی داشت وسایل رو جمع میکرد، اما من فقط به باند سفیدی خیره بودم که زیر نور، مثل نشونهای از ضعف، روی پوستم برق میزد.
ضعف… چیزی که ازش بیزار بودم....
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که بین تحقیر و درد میلرزید گفتم:
"قربان…"
او سرش رو بالا آورد.
"چیه، لارا؟"
نگاهش سنگین بود. آنقدر که خواستم سرم رو پایین بندازم.
اما واژهها خودشون اومدن، تلخ، بیاجازه.
"من یه بادیگاردم."
نفس بریده.
"شما نباید با کسی مثل من، مثل یه آدم سطح پایین، اینطوری رفتار کنید."
پلکم لرزید. فقط زمین را نگاه میکردم.
"نباید انقدر نگران من بشین. من ارزشش رو ندارم…"
یونگی نیمقدم جلو اومد، اما من دستم رو بالا گرفتم، انگار میخواستم خطی از فاصله بینمون بکشم....
"جدی میگم."
صدایم ترک برداشت.
"من فقط یه مهرهم. یه نفر که اگه فردا تو یه درگیری بمیره، کسی حتی اسمش رو هم یادش نمیمونه."
چانهام لرزید. لبم رو گاز گرفتم تا بغض نریزه تو صدام، ولی نتونستم جلوی لرزشش رو بگیرم.
"بهتره… بهتره بمیرم تا اینکه با این حس مزخرفِ ترحم کنار بیام."
سکوت بعد از اون جمله مثل تیغ روی هوا بود.
چشمام رو هنوز نمیتونستم بلند کنم. حس میکردم نگاهش رو روی صورتم حس میکنم، سنگینتر از هر تیر...
دستم رو مشت کردم روی زانو، محکم.
"اگه یه روز نبودم، راحتتر میشید. هم شما، هم اون پروندههاتون."
صدای کشیدهشدن صندلی روی فرش شنیده شد.
یونگی نزدیکتر شد — تا جایی که سایهاش روی من افتاد.
"تمومش کن، لارا."
صدایش آرام بود؛ ولی نه خشمگین…
پر از زخمی که معلوم بود از حرفهای من خورده.
"تمومش کن. چون اگه یه بار دیگه همچین حرفی بزنی…"
نفس کشید، لرزان، انگار خودش هم باید قوی بمونه تا من فرو نریزم.
"من اون قسمتی از خودم رو که آدم مینامند، گم میکنم. فهمیدی؟"
چشمهام بالا رفت.
جدی بود.
و اون نوری که توی چشمهاش بود — وحشتناکتر از هر فریادی.
"تو یه بادیگاردی، درسته."
یک قدم جلو آمد.
"اما فقط برای دیگران. برای من، تو… چیزی خیلی بیشتر از اونیمیشی که فکر میکنی."
چیز عجیبی در گلوم جمع شده بود. بغض؟ خشم؟ ترس؟ نمیدونستم.
فقط تونستم آهسته، تقریباً بیصدا بگم:
"چیزی بیشتر از یه مهره؟ برای شما؟"
او سرش را کمی خم کرد، آنقدر نزدیک که نفس گرمش با لرزش روی پوستم نشست.
"برای من، بله."
بین حرف و سکوتش، هزار حس قاطی بود. ترحم، لجبازی، نگرانی، شاید حتی احساسات ممنوعهای که هر دو انکارش میکردیم.
و من… برای اولین بار، هیچ جواب تیزی نداشتم.
ادامه دارد....
حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
پارت ¹⁹
ویو لارا____
______درد زخمگین
سکوت بعد از بستن زخم، سنگین بود. صدای نفسهام هنوز عصبی و کوتاه بود. یونگی داشت وسایل رو جمع میکرد، اما من فقط به باند سفیدی خیره بودم که زیر نور، مثل نشونهای از ضعف، روی پوستم برق میزد.
ضعف… چیزی که ازش بیزار بودم....
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که بین تحقیر و درد میلرزید گفتم:
"قربان…"
او سرش رو بالا آورد.
"چیه، لارا؟"
نگاهش سنگین بود. آنقدر که خواستم سرم رو پایین بندازم.
اما واژهها خودشون اومدن، تلخ، بیاجازه.
"من یه بادیگاردم."
نفس بریده.
"شما نباید با کسی مثل من، مثل یه آدم سطح پایین، اینطوری رفتار کنید."
پلکم لرزید. فقط زمین را نگاه میکردم.
"نباید انقدر نگران من بشین. من ارزشش رو ندارم…"
یونگی نیمقدم جلو اومد، اما من دستم رو بالا گرفتم، انگار میخواستم خطی از فاصله بینمون بکشم....
"جدی میگم."
صدایم ترک برداشت.
"من فقط یه مهرهم. یه نفر که اگه فردا تو یه درگیری بمیره، کسی حتی اسمش رو هم یادش نمیمونه."
چانهام لرزید. لبم رو گاز گرفتم تا بغض نریزه تو صدام، ولی نتونستم جلوی لرزشش رو بگیرم.
"بهتره… بهتره بمیرم تا اینکه با این حس مزخرفِ ترحم کنار بیام."
سکوت بعد از اون جمله مثل تیغ روی هوا بود.
چشمام رو هنوز نمیتونستم بلند کنم. حس میکردم نگاهش رو روی صورتم حس میکنم، سنگینتر از هر تیر...
دستم رو مشت کردم روی زانو، محکم.
"اگه یه روز نبودم، راحتتر میشید. هم شما، هم اون پروندههاتون."
صدای کشیدهشدن صندلی روی فرش شنیده شد.
یونگی نزدیکتر شد — تا جایی که سایهاش روی من افتاد.
"تمومش کن، لارا."
صدایش آرام بود؛ ولی نه خشمگین…
پر از زخمی که معلوم بود از حرفهای من خورده.
"تمومش کن. چون اگه یه بار دیگه همچین حرفی بزنی…"
نفس کشید، لرزان، انگار خودش هم باید قوی بمونه تا من فرو نریزم.
"من اون قسمتی از خودم رو که آدم مینامند، گم میکنم. فهمیدی؟"
چشمهام بالا رفت.
جدی بود.
و اون نوری که توی چشمهاش بود — وحشتناکتر از هر فریادی.
"تو یه بادیگاردی، درسته."
یک قدم جلو آمد.
"اما فقط برای دیگران. برای من، تو… چیزی خیلی بیشتر از اونیمیشی که فکر میکنی."
چیز عجیبی در گلوم جمع شده بود. بغض؟ خشم؟ ترس؟ نمیدونستم.
فقط تونستم آهسته، تقریباً بیصدا بگم:
"چیزی بیشتر از یه مهره؟ برای شما؟"
او سرش را کمی خم کرد، آنقدر نزدیک که نفس گرمش با لرزش روی پوستم نشست.
"برای من، بله."
بین حرف و سکوتش، هزار حس قاطی بود. ترحم، لجبازی، نگرانی، شاید حتی احساسات ممنوعهای که هر دو انکارش میکردیم.
و من… برای اولین بار، هیچ جواب تیزی نداشتم.
ادامه دارد....
حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
- ۸۸۳
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط