{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ²⁰

ویو لارا____


_____فهمیدن خون



با صدای گرفته و صورتی هنوز سرخ از درد، به زحمت از جایم بلند شدم.
پاهایم می‌لرزید، اما نمی‌خواستم نشانش دهم....

سرم را پایین آوردم و به احترام خم شدم.


"قربان… من بیشتر از این مزاحمتون نمی‌شم. خیلی بهم لطف کردین… فعلاً."


صدایم خشک بود، اما هر واژه درونم را می‌سوزاند.
حس کردم اگر یک ثانیه بیشتر بمانم، نمی‌توانم جلوی لرزش لب‌هایم را بگیرم. پس بدون نگاه‌کردن به او، برگشتم و از اتاق بیرون رفتم.‌‌...

هوای بیرون سردتر از چیزی بود که باید می‌بود...


نفسم به تندی بالا و پایین می‌رفت. تازه وقتی در راهرو ایستادم، صدا آمد — زنگ گوشی‌ام.


روی صفحه، اسم فرستنده ناشناس بود.
اما چیزی که دیدم، خون را در رگ‌هایم منجمد کرد...



عکس جیا.




صورت کوچکش پر از اشک بود. گونه‌هایش لک‌های خشک اشک داشت....


دست و پای کوچولویش با نوار پارچه‌ای بسته شده بود، توی پس‌زمینه فقط سایه‌ی یک صندلی زنگ‌زده دیده می‌شد.

لب‌هایم خشک شدند. دندان‌هایم بی‌اختیار روی هم قفل شدند.
انگار زمین یک ثانیه از چرخش ایستاد.

جیا…
بچه‌ی هفت‌ساله‌ی پر سر و صدا، کسی که حتی وسط ماموریت‌ها با پیامک‌های بی‌موقعش باعث خندهٔ من می‌شد.
نقطه ضعف من...
تنها جایی که هنوز از دنیای لعنتی بیرحم برام مونده بود.

زیر عکس، پیامی با فونت معمولی ولی پر از وحشت نوشته شده بود:


> "اگه می‌خوای جیا زنده بیاد بیرون، بیا دنبالش."

همان لحظه فهمیدم.


باند عوضی.
همونی که چند هفته پیش سرپرستش رو نابود کردم.
حالا جوابش رو از ضعیف‌ترین جای من گرفته بود.

خون توی رگ‌هام جوشید. نفس‌هایم به خشم تبدیل شد. گوشی در مشتم فشرده شد، آن‌قدر که انگشت‌هام سفید شدند.



"حرومزاده‌ها…"



بدون لحظه‌ای تعلل دویدم سمت پله‌ها. نفهمیدم چطور ازشون پایین رفتم. نفس تند، ضربان تندتر...

به محض اینکه به پارکینگ رسیدم، درِ ماشین را کوبیدم و سوار شدم.
کلید را چرخاندم — موتور زوزه کشید — و پدال را تا ته فشار دادم...

چرخ‌ها روی آسفالت جیغ کشیدند.
هر ثانیه‌ای که می‌گذشت توی ذهنم فقط یک چهره بود — جیا، با اون چشم‌های درشت و روسری رنگی و لبخند بی‌دندان کوچکش.

نمی‌دونستم باید بترسم یا بکشم.
فقط می‌دونستم کسی تا چند دقیقهٔ دیگه قراره تاوان پس بده.

به آدرسی که در پیام آمده بود رسیدم.
جاده از شهر می‌گذشت و به سمت منطقه‌ای متروکه می‌رفت.....
ساختمان زنگ‌زده‌ای وسط زمین خشک و ترک‌خورده ایستاده بود؛ پنجره‌هاش تاریک، در نیمه‌باز، و بوی زنگ‌زدگی توی هوا پیچیده.

ترمز زدم. ماشین هنوز درست نایستاده بود که در را هل دادم و بیرون پریدم...

دست به اسلحه بردم. انگشت‌هایم هنوز از خشم می‌لرزیدند.
صدای باد بین آجرهای ترک‌خورده می‌پیچید، مثل نفسِ سنگینِ کسی که منتظر است.

یک بار دیگر دستم را روی قبضه سفت کردم و با قدم‌های سریع، مستقیم به سمت در رفتم.



زیر لب، به سختی زمزمه کردم:


"اگه یه مو از سر جیا کم شده باشه… قسم می‌خورم دنیا رو براتون جهنم می‌کنم."

درِ آهنی با صدای زنگ‌زده‌ای باز شد.
تاریکی بلعنده و بی‌رحم جلویم نفس کشید.

و من، بدون مکث، قدم گذاشتم داخل.







ادامه دارد....

حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀




(بچه ها لارا قبلا تو ماموریت پلیسیش بوده جیارو پیدا میکنه و جیا'پدر مادر نداره
و جیا چون گم شده بود و لارا کمکمش
که خاله جیا روپیدا کنه چون جیا فقط خاله شو داره و پیش اون میمونه و از اونجا جیا، لارا رو میشناس

و لارا مثل مامان جیا)
دیدگاه ها (۳)

#بادیگارد_سرد_منپارت ²¹ویو لارا_________فلز سرد..هوای نمور و...

بانوم فالو شه فیک نویسهههه فیکاش محشرههه@dead_roze

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁹ویو لارا__________درد زخمگینسکوت بعد ...

،#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁸ویو لارا_____درد نامعلوم الکل که روی...

شوالیه تاریکی

من میخوامت دختر عمو پارت ۲۲ویو جیارفتم حموم وقتی میرم حموم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط