معامله
معامله
p19
چند روز گذشت.
حال جونگکوک بهتر شده بود.
دیگر دستگاههای پزشکی کنار تختش نبودند و میتوانست بدون کمک از تخت پایین بیاید، هرچند هنوز خیلی زود خسته میشد.
داروهایش را مرتب مصرف میکرد؛ البته نه از روی میل خودش.
تقریباً هر بار که زمان دارو میرسید، تهیونگ شخصاً مطمئن میشد قرصها را خورده است.
آن صبح، جونگکوک قرص را میان انگشتهایش گرفت و با اخم به آن نگاه کرد.
«بازم؟»
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
«بله.»
«من که خوب شدم.»
«نه.»
جونگکوک پوفی کرد.
«خیلی سختگیری.»
تهیونگ لیوان آب را جلو آورد.
«بخور.»
جونگکوک با بیحوصلگی قرص را خورد.
بعد لیوان را روی میز گذاشت و گفت:
«راضی شدی؟»
تهیونگ خیلی خشک جواب داد:
«فعلاً.»
جونگکوک چشم غرهای رفت.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
«زنده موندنت مهمتر از نظرته.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
«هنوزم خیلی سردی.»
«میدونم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
این بار لبخندش واقعیتر بود.
گرگ درونش هم آرامتر شده بود.
مدتها بود که صدایش کمتر میلرزید.
و برای اولین بار، مصرف داروهایش دیگر برای جونگکوک فقط به معنی جنگیدن با درد نبود.
شاید...
داشت یاد میگرفت برای ماندن هم دلیلی داشته باشد.جونگکوک پاهایش را آرام روی زمین گذاشت.
چند لحظه صبر کرد تا سرگیجهاش کمتر شود.
بعد آهسته به سمت تهیونگ قدم برداشت.
تهیونگ متوجه حرکتش شد، اما چیزی نگفت.
جونگکوک روبهرویش ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، جلو رفت و خودش را در آغوش تهیونگ انداخت.
تهیونگ کاملاً خشک و بیحرکت ماند.
دستهایش کنار بدنش بود.
جونگکوک صورتش را روی سینهی او گذاشت و آرام گفت:
«میدونم از احساسات بدت میاد...»
صدایش کمی لرزید.
«فقط...»
انگشتهایش را آرام در پارچهی لباس تهیونگ جمع کرد.
«یکم تحملم کن.»
تهیونگ چند ثانیه به سقف خیره ماند.
انگار نمیدانست با این موقعیت چه کار کند.
بعد نگاهش را پایین انداخت.
«جونگکوک.»
«هوم؟»
«تو خیلی عجیبی.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«میدونم.»
تهیونگ هنوز او را در آغوش نگرفته بود.
اما هم او را پس زد.
و همین برای جونگکوک کافی بود.
چند لحظه بعد، دست تهیونگ بالا آمد و با تردید روی پشت جونگکوک قرار گرفت.
حرکتی کوتاه و خشک.
اما واقعی.
جونگکوک چشمهایش را بست.
گرگ درونش برای اولین بار بعد از مدتها آرام زمزمه کرد:
«بالاخره یکی هست که نمیذاره بیفتیم.»
جونگکوک لبخند زد.
تهیونگ آرام گفت:
«فقط چند دقیقه.»
جونگکوک جواب داد:
«باشه.»
اما هیچکدام نمیدانستند آن «چند دقیقه» برای تهیونگ، خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت طول خواهد کشید.
p19
چند روز گذشت.
حال جونگکوک بهتر شده بود.
دیگر دستگاههای پزشکی کنار تختش نبودند و میتوانست بدون کمک از تخت پایین بیاید، هرچند هنوز خیلی زود خسته میشد.
داروهایش را مرتب مصرف میکرد؛ البته نه از روی میل خودش.
تقریباً هر بار که زمان دارو میرسید، تهیونگ شخصاً مطمئن میشد قرصها را خورده است.
آن صبح، جونگکوک قرص را میان انگشتهایش گرفت و با اخم به آن نگاه کرد.
«بازم؟»
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
«بله.»
«من که خوب شدم.»
«نه.»
جونگکوک پوفی کرد.
«خیلی سختگیری.»
تهیونگ لیوان آب را جلو آورد.
«بخور.»
جونگکوک با بیحوصلگی قرص را خورد.
بعد لیوان را روی میز گذاشت و گفت:
«راضی شدی؟»
تهیونگ خیلی خشک جواب داد:
«فعلاً.»
جونگکوک چشم غرهای رفت.
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
«زنده موندنت مهمتر از نظرته.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
«هنوزم خیلی سردی.»
«میدونم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
این بار لبخندش واقعیتر بود.
گرگ درونش هم آرامتر شده بود.
مدتها بود که صدایش کمتر میلرزید.
و برای اولین بار، مصرف داروهایش دیگر برای جونگکوک فقط به معنی جنگیدن با درد نبود.
شاید...
داشت یاد میگرفت برای ماندن هم دلیلی داشته باشد.جونگکوک پاهایش را آرام روی زمین گذاشت.
چند لحظه صبر کرد تا سرگیجهاش کمتر شود.
بعد آهسته به سمت تهیونگ قدم برداشت.
تهیونگ متوجه حرکتش شد، اما چیزی نگفت.
جونگکوک روبهرویش ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد، بدون اینکه چیزی بگوید، جلو رفت و خودش را در آغوش تهیونگ انداخت.
تهیونگ کاملاً خشک و بیحرکت ماند.
دستهایش کنار بدنش بود.
جونگکوک صورتش را روی سینهی او گذاشت و آرام گفت:
«میدونم از احساسات بدت میاد...»
صدایش کمی لرزید.
«فقط...»
انگشتهایش را آرام در پارچهی لباس تهیونگ جمع کرد.
«یکم تحملم کن.»
تهیونگ چند ثانیه به سقف خیره ماند.
انگار نمیدانست با این موقعیت چه کار کند.
بعد نگاهش را پایین انداخت.
«جونگکوک.»
«هوم؟»
«تو خیلی عجیبی.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«میدونم.»
تهیونگ هنوز او را در آغوش نگرفته بود.
اما هم او را پس زد.
و همین برای جونگکوک کافی بود.
چند لحظه بعد، دست تهیونگ بالا آمد و با تردید روی پشت جونگکوک قرار گرفت.
حرکتی کوتاه و خشک.
اما واقعی.
جونگکوک چشمهایش را بست.
گرگ درونش برای اولین بار بعد از مدتها آرام زمزمه کرد:
«بالاخره یکی هست که نمیذاره بیفتیم.»
جونگکوک لبخند زد.
تهیونگ آرام گفت:
«فقط چند دقیقه.»
جونگکوک جواب داد:
«باشه.»
اما هیچکدام نمیدانستند آن «چند دقیقه» برای تهیونگ، خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشت طول خواهد کشید.
- ۵۹
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط