{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه حس مبهم

یه حس مبهم!!!
دلتنگم
مثل ماهی های حوض خانه مادربزرگ
از این سو به آن سو
می روم
در پی راه فرار
دنبال دستانی که تو را از من گرفت
آن تور سفیدی که روی چمانت را پوشاند
تو را از خانه مادربزرگ برد
دلتنگم مثل روزی که
میوه های جشن تو را
خراب کردن برسرم
باور نداشتم
اما سیب قرمز دروغ نمی گوید
ماهی جان
تو رفته بودی
و من هر شب
با مهتاب وسط حوض
خلوت می کنم...
از تو می گوید
خوشحالی، خندانی...
همین برایم کافیست...
دیدگاه ها (۵)

میام از شهر عشق و کوله بار من غزل پر از تکرار اسم خوب و دلچس...

باران به بغض یک زن تنها نیاز داشتشیشه برای گریه فقط "ها" نیا...

دلم میخواهد روزی برسد که بدون دغدغه اینکه فردا زود به سرکار ...

هنوز وقت داشتم نشستم سر صحبتو باز کنماول گفتم سرد شده هوا و ...

یک عصر تابستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط