{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴
ساعت ۹ و ۲۹ دقیقه صبح_یونگی:
بعد از اینکه اون جوجه طلایی"لقبی که اماتا بهم میده" قهر کرد و رفت تو اتاقش بلند شدم و رفتم پشت در اتاقش و در زدم و گفتم:
یونکی:ببخشید،میتونم بیام داخل باهات حرف بزنم؟
جیمین با صدایی خفه که بخاطر فرو بردن سرش داخل بالشت بود گفت:
جیمین:نخیر من حرفی با تو ندارم
یونگی:خواهش میکنم.یکبار بهم فرصت بده
جیمین کمی دلش به رحم اومد و در رو باز کرد و یونگی داخل اتاق شد.با اجازه ی جیمین رو تخت نشست و جیمین هم با کمی فاصله کنارش نشست.یونگی شروع کرد به صحبت کردن با لحنی که سعی در جلب اعتماد جیمین داشت:
یونگی:ببین اول اینکه من اسمتو نمیدونم و-
جیمین وسط حرف یونگی پرید و گفت:
جیمین:جیمینم
یونگی:خب ببین جیمین من خودمم با اینکه بیام و ببرمت اصلا موافق نیستم ولی خب من کلی فکر کردم که اگر من نبرمت ممکنه پدرت به یکی بدتر بدتت.و اینکه من مثل پدرت نیستم و قرار نیست اذیتت کنم.من فقط با خودم میارمت خونم،و تو دیگه ازادی.مبدونم نسبت به مافیا ها حس خوبی نداری منم همینم ولی این شغل بهم ارث رسیده.پس ازت میخوام که با این ازدواج موافقت کنی
دیدگاه ها (۵)

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟤*چند ماه بعد*توی این چند ماهی که گذ...

آخرین بحث پارت ۱۳

پارت هفتیونگی تلفن رو قطع کرد من میترسم رفتم توی حیاط نشستم ...

You are paying back karma پارت¹⁴²²:²⁰رأس ²²:²⁰ دست از ضربه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط