{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام سلام 👋👋 حوصلم سر رفته اومدم پارت جدید رو بنویسم 😁

سلام سلام 👋👋 حوصلم سر رفته اومدم پارت جدید رو بنویسم 😁


part 45


چند دقیقه بعد، کم‌کم همه از اتاق بیرون رفتن و فقط ات و کای موندن.

ات روی مبل نشست و دست‌هاش رو به سینه زد.

+=خب؟ گفتی بعداً حرف می‌زنیم. الان «بعداً» شده. 😐

کای روبه‌روش نشست.

کای=آره... راستش نمی‌دونم از کجا شروع کنم.

+=از اول.

کای=خیلی کمکم کردی. 😂

+=خواهش می‌کنم. حالا شروع کن.

کای نفس عمیقی کشید.

کای=وقتی از کره رفتم، فکر می‌کردم چند ماه بیشتر طول نمی‌کشه. بعد شد یک سال... بعد دو سال... و یه دفعه دیدم چند سال گذشته.

ات چیزی نگفت.

کای=هر بار می‌خواستم به مامان و بابا زنگ بزنم، می‌ترسیدم.

+=از چی؟

کای=از اینکه ازم بپرسن چرا این‌همه مدت خبری ازم نبوده.

+=خب جواب می‌دادی.

کای=می‌دونم... ولی هرچی بیشتر صبر کردم، سخت‌تر شد.

ات کمی آرام‌تر شد.

+=کای، من می‌فهمم برات سخت بوده. ولی اونا هم دلتنگت بودن.

کای=می‌دونم.

+=پس چرا وقتی برگشتی، حتی یه بار هم نرفتی ببینیشون؟

کای چند لحظه سکوت کرد.

کای=چون می‌ترسیدم وقتی منو ببینن، بفهمم چقدر ازشون دور شدم.

ات با شنیدن این حرف، اخمش کمی باز شد.

+=داداش...

کای سرش رو بلند کرد.

+=تو هرچقدر هم دور شده باشی، باز هم پسرشونی. این چیزا با چند سال عوض نمی‌شه.

کای لبخند خیلی کوچیکی زد.

کای=تو کی این‌قدر عاقل شدی؟ 😭

+=همین الان! خرابش نکن. 😂

کای خندید.

کای=باشه، باشه.

+=پس امشب زنگ می‌زنی؟

کای=آره.

+=قول؟

کای=قول.

+=خوبه.

کای چند ثانیه بهش نگاه کرد و گفت:

کای=راستی... تو چرا این‌قدر برات مهم بود؟

+=چون تو داداشمی، احمق. 😐😂

کای=یعنی فقط به خاطر اینکه داداشتم؟

+=آره! دلیل دیگه‌ای می‌خوای؟ 😂

کای=نه، همین خوبه.

ات لبخند زد، اما سریع دوباره اخم کرد.

+=ولی هنوز باهات قهرم.

کای=باز شروع شد؟! 😭

+=آره. آشتی نکردیم هنوز.

کای=پس اون حرفای قشنگ چی بود؟!

+=قهر خانوادگیه، شرایطش فرق داره. 😂

کای=من از این قانون‌ها سر درنمیارم.

همون لحظه در اتاق باز شد و جونگکوک سرش رو داخل آورد.

!=بچه‌ها... می‌تونم بیام تو یا هنوز جلسه‌ی خانوادگیه؟ 😂

+=بیا، فقط دخالت نکن.

!=من؟! من فقط اومدم بگم شام حاضره.

کای=پس بریم.

+=من هنوز قهرم.

کای=باشه، قهرکنان بیا شام بخور. 😐😂

+=کای!

جونگکوک از خنده خم شد.

!=این دوتا واقعاً خواهر برادرن، شک نکنید. 😂

+=خودت برو شام بخور!

کای=منم میام، ولی با خواهر قهریم.

+=داداش قهریم! 😑

کای=باشه خانوم خواهر قهری. 😂

هر سه از اتاق بیرون رفتند؛ اما درست وقتی به سالن رسیدند، ات متوجه شد تینا هنوز همان‌جا ایستاده و منتظرش است.

تینا=خب... حالا که پرونده‌ی شما دوتا موقتاً بسته شد...

+=نه.

تینا=چی نه؟ 😐

+=من هنوز با تو قهرم.

تینا=منم با تو قهرم!

جیمین از پشت سر آه کشید.

&=و پرونده‌ی دوم دوباره باز شد... 😭😂

همه خندیدند و ات و تینا همزمان گفتند:

+و تینا=نخندید! 😑

بای بای 🎀🫶

شرط ها
10 تا لایک
کامنت برای نظر یادت نره😊
5 بازنشر
دیدگاه ها (۱۲)

بچه ها میاید همو شات کنیم؟ بهم توی کامنتا بگید تا همو شات کن...

بچه ها من شاید این هفته رو نباشم چون میخوام برم جایی ولی اگه...

سلام سلام حالتون چطوره ؟بچه ها زبانم تموم شد بالاخره الانم ا...

وقتی فهمیدی بابات مافیاستپارت .۱شروع. ویو جنی وای یعنی چی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط