Part: 26
Part: 26
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
گفتم:
ولی من وسایلم رو نیاز دارم، با وجود اینکه علاقه به پا گذاشتن تو اون جهنم دره(منظور خونه) رو ندارم، هیون.....
گفت:
هرچی وسایل داشتی مهمترینش کتابا ها و لباست بوده رو جمع کردن آوردن....
در ضمن الان که پیشه من هستی اینقدر برات خرید میکنم که خودت خسته بشی......
گفتم:
آها.....
خب، پس بریم.....
دستمو گرفت بردم......
رسیدیم به لندکروزِ مشکیش....
با این اوصاف من برای اولین بار اون ماشینو بدونه راننده یا بادیگارد دیدم یا حتی خودشو.....
پرسیدم:
تنها اومدی....
گفت:
آره!
گفتم:
چرا؟!
گفت:
چون....
به هر دلیلی، نیاز نیست به این چیزا فکر کنی ماه قشنگم.....
که صدای تیر اومد.....
نزدیک بود خیلی نزدیک!
ترسیدمو، می خواستم برم تو بغله گرمه هیونجین که دیدم خودش زودتر دست به کار شده.....
آروم گفتم:
هیون....
گفت:
آروم باش عزیزه دلم.....
تا وقتی من هستم نگرانه چیزی نباش.....
بیا تا ماشین همراهیت میکنم فقط آروم باش، خب!
گفتم:
توچی؟
گفت:
منم، یه خورده دیگه میام پیشت!
گفتم:
ولی، اگه اتفاقی افت......
حرفمو قطع کرد و گفت:
نه، چیزی نمیشه.....
گفتم:
ولی من استرسه تورو دارم.....
گفت:
نداشته باش.....
منو گذاشت تو ماشینو درو قفل کرد و رفت.....
که باز صدایه تیر اومد.....
بدون صدا گریه کردم.....
دعا کردم، نه چیزی باشه نه اتفاقی بیوفته.....
که صدایه.....
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
گفتم:
ولی من وسایلم رو نیاز دارم، با وجود اینکه علاقه به پا گذاشتن تو اون جهنم دره(منظور خونه) رو ندارم، هیون.....
گفت:
هرچی وسایل داشتی مهمترینش کتابا ها و لباست بوده رو جمع کردن آوردن....
در ضمن الان که پیشه من هستی اینقدر برات خرید میکنم که خودت خسته بشی......
گفتم:
آها.....
خب، پس بریم.....
دستمو گرفت بردم......
رسیدیم به لندکروزِ مشکیش....
با این اوصاف من برای اولین بار اون ماشینو بدونه راننده یا بادیگارد دیدم یا حتی خودشو.....
پرسیدم:
تنها اومدی....
گفت:
آره!
گفتم:
چرا؟!
گفت:
چون....
به هر دلیلی، نیاز نیست به این چیزا فکر کنی ماه قشنگم.....
که صدای تیر اومد.....
نزدیک بود خیلی نزدیک!
ترسیدمو، می خواستم برم تو بغله گرمه هیونجین که دیدم خودش زودتر دست به کار شده.....
آروم گفتم:
هیون....
گفت:
آروم باش عزیزه دلم.....
تا وقتی من هستم نگرانه چیزی نباش.....
بیا تا ماشین همراهیت میکنم فقط آروم باش، خب!
گفتم:
توچی؟
گفت:
منم، یه خورده دیگه میام پیشت!
گفتم:
ولی، اگه اتفاقی افت......
حرفمو قطع کرد و گفت:
نه، چیزی نمیشه.....
گفتم:
ولی من استرسه تورو دارم.....
گفت:
نداشته باش.....
منو گذاشت تو ماشینو درو قفل کرد و رفت.....
که باز صدایه تیر اومد.....
بدون صدا گریه کردم.....
دعا کردم، نه چیزی باشه نه اتفاقی بیوفته.....
که صدایه.....
- ۱۴۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط