{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۰۷ (⁠♡)



شقیقه هاشو با دستش گرفته بود. احتمالا سردرد داره..
و اونجوري که میدیدم چشماش رو بسته بود.
کاملا بي صدا موندم و همونجور نگاش کردم که کم کم
نفساش سنگین شد و خوابش برد.
لبخند زدم. اینکه ادمها تو چه محيطي و کنار چه کسايي زندگي ميکنن گاهي تقصیر خودشون نیست. اینکه جيمز فك ميكنه توي يه كثافته تقصیر خودش نیست چون چون خودش مهربون ترین ادمیه که تو کل عمرم دیدم.. نگاه پر از اشکمو ازش کندم تا نبارم بسه..خسته ام.. كليد توي قفل چرخید. نگران از بیدار شدن جیمین تند به در نگاه کردم و بعد به
جیمین..
به نظر که خواب بود.
خدا کنه بیدار نشه..
فرد اومد داخل..
سریع و با تشویش دستمو به معني سكوت روي بينيم
گذاشتم.
صورتشو جمع کرد و اروم و با احتیاط در رو بست. با قدمهاي خيلي گشاد و مسخره بازي اروم اومد جلو. پاشو بیست متر بالا میاورد و بعد اروم میذاشت زمین..
دستمو به دهنم گرفتم که نخندم
اومد جلو در حالیکه سمت راهرو میرفت اشاره زد دنبالش
برم
در اتاقی رو باز کرد رفت تو و منتظرم شد.
رفتم دنبالش.
در رو بست و گفت: جیمین تازه خوابیده؟

ااااه.. تو اتاقش بمب ترکیده؟
منگ کثیفی اتاقش اروم گفتم:تقریبا اره..چطور؟ فرد میخواستم باهات حرف بزنم..
چشمامو باريك كرد و گنگ گفت: درباره؟
رو تختش نشست و به صندلي اشاره زد و جدي گفت:راستشو بخواي..باورم نمیشه تو قضیه دزدیده شدنت به هیچ کس شك نداشته باشی میگن زنها شامه تيزي
دارن..پس چی شد؟
رو صندلی نشستم و گرفته لبامو به هم فشردم.
فرد-ميتوني بهم
اعتماد كني الا.. کلافه گفتم: قضیه اعتماد نیست..
فرد : پس چیه؟ مضطرب و اروم و گفتم میترسم. میترسم جیمین کار دست خودش بده..کسی که چنین ادمايي اجیر میکنه که...
اشفته و کلافه سر کج کردم.
متفکر و خبیث گفت: گمانم هر دو داریم به یه نفر فك
میکنیم.
گنگ نگاش کردم.
جدي بود.
يعني اونم..
باید به یه نفر میگفتم
نفس عميقي کشیدم و گفتم جلوي در خونه و تو ماشین جیمز منو دید... تهدیدم کرد و گفت اگه از زندگي جیمین نرم بيرون بلاي بدي سرم مياره.. شبش دوباره جلوي خونه پیداش شد و با جیمین بحثش شد. بهم گفت هرزه و جیمین
گفت من پاکم..
داغون و با غیض گفتم بعد دونفر میان میدزدنم تا پاکیمو
ازم بگیرن..اتفاقیه؟
كاملاً
جدي
دیدگاه ها (۶)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۰۸ (⁠♡)نفسم بند اومد و اروم گ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۰ (⁠♡)هيچي دردناك تر از این ...

گفت: نه.. نیست.. خیره نگام کرد و گفت اما دليلي براي اثباتش ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۶(⁠♡)خسته تر از گرفته نگاه ا...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 72・⁠]⁠ᕗجلوی کلبه اش روی نرده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط