{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارم

از تو دلگیرم و از دست خودم بیزارم
امشب اندازه ی یک عمر شکایت دارم
حال ِ من حال ِ خوشی نیست ، دلم می لرزد
وای بر حال ِ من و حال ِ دل ِ بیمارم
بی تو این ثانیه ها می گذرد اما سخت
بی تو شب های زیادی ست که من بیدارم
کاش بودی که کمی حال مرا دریابی
کاش بودی که سر از دامن غم بردارم
بارها خواسته ام سوی تو پرواز کنم
آه .. هر بار می افتد گِرهی در کارم
من خودم را به خیال تو سپردم اما
باید انگار تو را هم به خدا بسپارم
رفتن از شهر تو را دوست ندارم ،دیریست
دل من پیش تو گیر است ،ولی ناچارم
می روم گوشه ای از دوری تو می میرم
آخر قصه همین است که می پندارم...
دیدگاه ها (۷)

گاهی غزل بگو که پریشان بخوانمتدرسایه سار زرد درختان بخوانم...

با مردمِ شب‌دیده به دیدن نرسیدیمتا صبح، دَمی هم به دمیدن نرس...

این شب تاریک، این چشم سیاهش را نگاه!در شب دل بردن از مردم، ن...

❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

پارت ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط