{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابتدایش روایت ندارد...

ابتدایش روایت ندارد...
بهانه های آرامش مان که ته کشید,
کمی بر حسب تصادف
از آغوشِ کلنجار بالا می رویم...
بی فکر به زبان هایی که,
می توانند در قرائت دوست داشتن خلاصه شوند....
صدایمان را,
روی ایمان عشق مان بلند می کنیم...
تا تمام باورهای قلب مان از مو نازکتر شوند...

انتهایش...
آنقدر در فلسفه شک غرق می شویم, که
جایی برای روایت دوست داشتن باقی نمی ماند....
آنقدر صغری کبری چیدن های عشق مضحک می شوند,
که تمام استدلال ها حکم به تنهایی می دهند...

سر بهانه های مان که درد گرفت,
یادمان بیاید که هر کس را باید به اندازه خودش دید....
نه انتـــــظاراتی که در باور ما خاک می خورند...
یادمان بیاید,
رسمیت معشوق به طبیعی رفتار کردن اوست...
که عشق های مصنوعی به هیچ کجای دروغ هایش نمی ارزد...

می دانی...
عشقی که برای رضای بهانه جویی های ما
به کاردستی بدل شود، لذت در آغـــوش گرفتن ندارد...
دیدگاه ها (۱۰)

ایـن روزهـا، بـا تـو، بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم، ...

و باز من، و “حافظ”، و التهاب تفألی دیگر....! و باز تو، و جا...

خیالت که به جانم غُر می زند, محکوم به قتل عمدی آرزوهایی می ش...

در تنهایی ام چــــهارتاق باز مانده... لبریزم از رفت و آمد عا...

#وقت_دلتنگیمبنام آفریننده ی قلب های عاشق 🤍در آن شب سرد...من ...

خوشبختی گاهی،آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش،که حسش نمیکنیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط