لعنت بهت گفتم خودت رو کنترل کن

𝖯𝖺𝗋𝗍 - 1
- لعنت بهت گفتم خودت رو کنترل کن!

پسر بزرگ‌تر با کلافگی غرید داخل چشم‌های شفاف معشوقه‌ش نگاه کرد، اون پسر لعنتی، جئون جونگکوک، اون پسر همه چیزش بود معشوقه‌ش، رفیقش، پسرش، پدرش، شریک جرمش.
سال‌ها بود با همدیگه پیمان بسته بودن که شخصیت منفی داستان هر کسی جز خودشون باشن!
سال‌ها بود با همدیگه غرق کثافت شده بودن، داخل لجن‌زار بودن ولی باهمدیگه!
تهیونگ آدم بده‌ی داستان بود ولی نه برای جونگکوک؛ جونگکوک آدم بدتره‌ی داستان بود ولی نه برای تهیونگ!
این چیزی بود که این همه سال کنار هم نگهشون داشته بود، ولی اون‌ها هم گاهی خسته می‌شدن، مثل الان، چون تهیونگ خسته بود، از لجبازی‌ها و یکدنگی‌های پسر تخسش که به حرفش گوش نمی‌داد و کار خودش رو می‌کرد خسته بود، جونگکوک بازم به حرفش گوش نکرده بود، همیشه می‌بخشید ولی این بار قابل بخشش بود؟ هیچ کس هنوز از عمق فاجعه خبر نداشت، خصوصا پسر دردسر سازش، چون اگه عمق فاجعه رو می‌فهمید خودش هیچ وقت قرار نبود خودش رو ببخشه.
پسر کوچیک‌تر برای خام کردن و آروم کردن مردش بلند شد، رگ خوابش دستش بود، سمتش رفت، پیشونی‌هاشون رو به همدیگه چسبوند، عطرش رو نفس کشید و زمزمه کرد...
دیدگاه ها (۰)

𝖯𝖺𝗋𝗍 - 2.- آروم باش تهیونگم چیزی نشده، جویی فقط برای این سرق...

𝗅𝖺𝗌𝗍 𝗉𝖺𝗋𝗍..- من رو ببوس جونگکوک.نگفت برای آخرین‌بار، نمی‌خوا...

_ ناراحتی؟+ نه..._ چیزی شده؟+ نه تهیونگ چیزی نشده!_ ولی، لرز...

_هِی‌جئون..بگو‌ببینم‌چقد‌ میخوای‌برایِ‌اینکه‌‌‌ تا‌آخر‌ای...

black flower(p,238)

black flower(p,247)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط