عشقممنوعه

#عشق_ممنوعه
#پارت_۴

که خالم با صورت شکه ای گفت:

_چرا انقدر تعجب کردی عزیز خاله شایان وقت زن گرفتنشه سن خر شرک رو گرفته یه نیاز هایی داره باید واسش زن بگیریم

همون لحظه شوهر خالم با حرص غرید

_آخه زن این چه طرز حرف زدن جلو بچس

چی الان این به من گفت بچه؟

_چی گفتم مگه درضمن هلن دیگه ماشاالله بزرگ شده ۱۵ سالشه بچه نیست تازه محمد(شوهر خالم) این جوونای امروزی همه چی سرشون میشه

صورتم قرمز شده بود قرمز ترم شد که مامانم گفت:

_نگین (خالم ) بازم راجب موضوع های خصوصی صحبت نکنیم بهتره جلو دختر جوون نمیشه حرف زد

شایان
_مامان هنوز هیچی قطعی نیست من هنوز باید بشناسمش ببینم چجوری هست اخلاقش قدش بلنده یا نه خوشگل هست یا نه نباید وقتی میبینمش حالم بهم بخوره ازش که

خالم
_اووو بخوایم وایستیم تیپ ایده عال شازده پیدا بشه یک قرن طول میکشه باش تا صبح دولتت بدمد پسره خنگ

خندم گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم

پس هنوز هیچی مشخص نبود باید یه کاری میکردم دختره خودش دمشو بزاره رو کولش و بره

تو همین فکرا بودم که بابام که وقتی خالم اینا اومدن رفت سوپر مارک از بیرون برگشت و گفت:

_هلن پاشو نوشابه هارو بزار تو فریزر یخ کنه

چشمی گفتم و رفتم آشپزخونه که دیدم شایان اومد و گفت...

لایک کنید دوستان یه رمان متفاوت دارم مینویسم براتون
دیدگاه ها (۵)

#عشق_ممنوعه #پارت_۵شایان اومد تو آشپزخونه و من ذوق زده منتظر...

#عشق_ممنوعه#پارت_۶شایان در اتاقم رو باز کرد و اومد تو و در و...

#عشق_ممنوعه#پارت_۳که دیدم دستشو آورد جلو و لپامو کشید و گفت:...

#عشق_ممنوعه #پارت_۲درو باز کردم که دیدم...شایان نیست و فقط خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط