otagh baghli
otagh baghli
part 3
که یهو چشمم خورد به گردنبندش
صبر کن ببینم این چرا اینقدر آشناست ؟
( فلش بک به چند روز پیش )
داشتم با سوهو توی پارک قدم میزدم و حرف میزدیم
من و سوهو توی دبیرستان با هم آشنا
شده بودیم
اوایل فقط با هم دوست معمولی بودیم
ولی یکم بعدش بهم پیشنهاد
دادو من هم قبول کردم
اون عشق اول من بود و منم
خیلی دوسش داشتم
اولاش خیلی باهام خوب و مهربون بود
وای الان چند وقتیه که نسبت بهم سردو
بی تفاوت شده
وقتی با هم میریم بیرون و باهاش با
ذوق و شوق حرف میزنم خیلی سردو بی تفاوت
جوابمو میده
هوا خیلی سرد بودو من هم لباس زیادی نداشتم
و حالمم زیاد خوب نبود
سوهو برعکس من یه لباس بافت آستین بلند
یقه اسکی پوشیده بود و یه سویشرت هم روش انداخته بود و در کنار همه ی اینا یه پالتو ی
بلند هم دستش بود (مگه میخوای بری قطب شمال مرتیکه )
ا/ت : سردت نیست ؟
سوهو : نه !! چطور ؟
ذهن ا/ت : والا منم این همه لباس بپوشم هم سردم نمیشه
ا/ت : من خیلی سردمه میشه پالتو رو بدی بهم !؟!!
سوهو : اوهوم باشه ( سرد و بیخیال )
پالتو شو بهم داد و منم پوشیدمش
بعد از این که پوشیدمش می خواستم ازش
بپرسم که چرا این چند وقت رفتارش این شکلی شده
ا/ت : سوهو !!
سوهو : هوم چیه ( سرد )
ا/ت : چرا این چند وقت دار.....
حرفم با زنگ خوردن گوشیش تداخل پیدا کرد و نتونستم بهش بگم
سوهو گوشیشو از توی جیبش در آوردو با
دیدن صفحه ی گوشیش و اسم
اونی که بهش زنگ زده
ناخودآگاه لبخندی روی لبش نقش بست
چون یکم فاصله داشتیم من نتونستم ببینم کیه
سوهو : الان برمیگردم
ا/ت: اومم باشه
سوهو رفت و یکم اون ور تر وایساد
داشتم نگاش میکردم و با خودم
میگفتم کیه که با زنگ زدنش انقد خوشحال شده
همینجوری که داشتم نگاش میکردم دستمو بردم سمت جیب پالتو که حس کردم به
چیزی خورد ( منظورش دستشه )
جعبه رو در آوردم و با کنجکاوی بهش نگاه کردم
ا/ت : این دیگه چیه ؟؟!؟ ( متعجب و کنجکاو)
بازش کردم و دیدم یک گردنبند با طرح قلبه
خیلی خوشحال شدم و با خودم فکر کردم
شاید به خاطر این رفتار های اخیرش می خواد
از دلم در بیاره و اینجوری خوشحالم کنه
برای همین سریع جعبه رو بستم و
گذاشتمش سره جاش
خیلی ذوق داشتم و نمیتونستم لبخندمو کنترل کنم
نگاهمو چرخوندم سمت سوهو که داشت هنوزم با
تلفن حرف میزد
موقع حرف زدن خیلی میخندید و خوشحال بود
چراشو هم نمیدونم
سوهو اومد و یکم بعد که
داخل پارک قدم میزدیم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
من و رسوند و خونه و خودشم رفت
اون شب هیچ گردنبندی بهم نداد و بنابراین با
خودم فکر کردم شاید یادش رفته یا شایدم
بعداً توی فرصت خوب میخواد بهم بده
این چند روز متوجه رفتار های یونا هم شدم اونم خیلی رفتارش با هام تغییر کرده
وای خدا نمیدونم چیکار کنم همه اطرافیانم و کسایی که دوستشون دارم رفتارشون باهام تغییر کرده
الان تنها حسی که دارم حس اضافی بودن بین دوستانه که واقعا هم حس بدیه
الانم دارم اون گردنبندو توی گردن دوست صمیمیم می بینم
با خودم گفتم شاید فقط شبیهشه و
سعی کردم مثبت فکر کنم
( پایان فلش بک )
(۵ لایک و ۴ کامنت )
part 3
که یهو چشمم خورد به گردنبندش
صبر کن ببینم این چرا اینقدر آشناست ؟
( فلش بک به چند روز پیش )
داشتم با سوهو توی پارک قدم میزدم و حرف میزدیم
من و سوهو توی دبیرستان با هم آشنا
شده بودیم
اوایل فقط با هم دوست معمولی بودیم
ولی یکم بعدش بهم پیشنهاد
دادو من هم قبول کردم
اون عشق اول من بود و منم
خیلی دوسش داشتم
اولاش خیلی باهام خوب و مهربون بود
وای الان چند وقتیه که نسبت بهم سردو
بی تفاوت شده
وقتی با هم میریم بیرون و باهاش با
ذوق و شوق حرف میزنم خیلی سردو بی تفاوت
جوابمو میده
هوا خیلی سرد بودو من هم لباس زیادی نداشتم
و حالمم زیاد خوب نبود
سوهو برعکس من یه لباس بافت آستین بلند
یقه اسکی پوشیده بود و یه سویشرت هم روش انداخته بود و در کنار همه ی اینا یه پالتو ی
بلند هم دستش بود (مگه میخوای بری قطب شمال مرتیکه )
ا/ت : سردت نیست ؟
سوهو : نه !! چطور ؟
ذهن ا/ت : والا منم این همه لباس بپوشم هم سردم نمیشه
ا/ت : من خیلی سردمه میشه پالتو رو بدی بهم !؟!!
سوهو : اوهوم باشه ( سرد و بیخیال )
پالتو شو بهم داد و منم پوشیدمش
بعد از این که پوشیدمش می خواستم ازش
بپرسم که چرا این چند وقت رفتارش این شکلی شده
ا/ت : سوهو !!
سوهو : هوم چیه ( سرد )
ا/ت : چرا این چند وقت دار.....
حرفم با زنگ خوردن گوشیش تداخل پیدا کرد و نتونستم بهش بگم
سوهو گوشیشو از توی جیبش در آوردو با
دیدن صفحه ی گوشیش و اسم
اونی که بهش زنگ زده
ناخودآگاه لبخندی روی لبش نقش بست
چون یکم فاصله داشتیم من نتونستم ببینم کیه
سوهو : الان برمیگردم
ا/ت: اومم باشه
سوهو رفت و یکم اون ور تر وایساد
داشتم نگاش میکردم و با خودم
میگفتم کیه که با زنگ زدنش انقد خوشحال شده
همینجوری که داشتم نگاش میکردم دستمو بردم سمت جیب پالتو که حس کردم به
چیزی خورد ( منظورش دستشه )
جعبه رو در آوردم و با کنجکاوی بهش نگاه کردم
ا/ت : این دیگه چیه ؟؟!؟ ( متعجب و کنجکاو)
بازش کردم و دیدم یک گردنبند با طرح قلبه
خیلی خوشحال شدم و با خودم فکر کردم
شاید به خاطر این رفتار های اخیرش می خواد
از دلم در بیاره و اینجوری خوشحالم کنه
برای همین سریع جعبه رو بستم و
گذاشتمش سره جاش
خیلی ذوق داشتم و نمیتونستم لبخندمو کنترل کنم
نگاهمو چرخوندم سمت سوهو که داشت هنوزم با
تلفن حرف میزد
موقع حرف زدن خیلی میخندید و خوشحال بود
چراشو هم نمیدونم
سوهو اومد و یکم بعد که
داخل پارک قدم میزدیم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
من و رسوند و خونه و خودشم رفت
اون شب هیچ گردنبندی بهم نداد و بنابراین با
خودم فکر کردم شاید یادش رفته یا شایدم
بعداً توی فرصت خوب میخواد بهم بده
این چند روز متوجه رفتار های یونا هم شدم اونم خیلی رفتارش با هام تغییر کرده
وای خدا نمیدونم چیکار کنم همه اطرافیانم و کسایی که دوستشون دارم رفتارشون باهام تغییر کرده
الان تنها حسی که دارم حس اضافی بودن بین دوستانه که واقعا هم حس بدیه
الانم دارم اون گردنبندو توی گردن دوست صمیمیم می بینم
با خودم گفتم شاید فقط شبیهشه و
سعی کردم مثبت فکر کنم
( پایان فلش بک )
(۵ لایک و ۴ کامنت )
- ۸.۸k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط