عشق آغشته به خون
☬。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۱۶ (。☬。)
مین جی : چی شده دختر صدات گرفته
میونشی زانو هایش را بیشتر سمت شکمش برد
میونشی : نه خوبم .. چیزی نیست
مین جی روی لبه تخت نشست سپس کفش هایش کشید و روی تخت دراز کشید
مین جی: دروغ گو خوبی نیستی بگو دیگه میتونی بهم اعتماد کنی
میونشی به خوبی میفهمید که مینواست به مین جی اعتماد کنه چون تنها و آخرین دوستش میبود ... نفس عمیقی کشید ...
میونشی : رفتار های بد اونا باعث زندگی بد من میشه
مین جی : نگران نباش اینم میگذره وقتی ازدواج کنی با داداشم اون حتما رفتارش با تو خیلی خوبه
میونشی ناخودآگاه لبخند زد و موهایش را لمس کرد
میونشی : نمیدونم .. اگه ازم خوشش نیاد چی
مین جی بلند و با اشوه خندید سپس تند در حال خنده گفت
مین جی : خیلی خیلی ساده ای .. ولی نترس ازت خوشش میاد .. قول میدم
به سخنان مین جی خندید و به یاد آورد که برای وی زنگ زده بود .. تند گفت
میونشی : راستش من برای یه چیز مهمی زنگ زد
مین جی در یک حالت جدی اخم کرد سپس روی تختش نشست و گوش به حرف های میونشی ...
میونشی : راستش از جلو .. در اتاق عمو رد میشدم که شنیدم به داداشم گفت باید موضوع ازدواج جدی بگیرم
مین جی سری از جدیت تکون داد .. میونشی : راستش .. منم خوب نفهمیدم ولی گفت که باید اضافه ها رو از سر راه برداریم ولی داداشم خیلی عصبانی شد و گفت نمیتونه جون ادمو بگیره
مین جی به خوبی فردی که قصد کشتنش را پایین فهمید " جیمین "
مین جی ؛ خوب چیزیه دیگه ای نگفت ؟
میونشی کمی فکر کرد سپس با چشم های کیوت گفت
میونشی : .. هان یادم اومد .. گفتن نباید .. ما همو ببینیم نمیدونم چرا
مین جی : خوب معلومه چون حتما میگیم منصرف شدیم .. البته مگه به حرف ما گوش میدن ...
میونشی :
(。☬。)پارت ۱۶ (。☬。)
مین جی : چی شده دختر صدات گرفته
میونشی زانو هایش را بیشتر سمت شکمش برد
میونشی : نه خوبم .. چیزی نیست
مین جی روی لبه تخت نشست سپس کفش هایش کشید و روی تخت دراز کشید
مین جی: دروغ گو خوبی نیستی بگو دیگه میتونی بهم اعتماد کنی
میونشی به خوبی میفهمید که مینواست به مین جی اعتماد کنه چون تنها و آخرین دوستش میبود ... نفس عمیقی کشید ...
میونشی : رفتار های بد اونا باعث زندگی بد من میشه
مین جی : نگران نباش اینم میگذره وقتی ازدواج کنی با داداشم اون حتما رفتارش با تو خیلی خوبه
میونشی ناخودآگاه لبخند زد و موهایش را لمس کرد
میونشی : نمیدونم .. اگه ازم خوشش نیاد چی
مین جی بلند و با اشوه خندید سپس تند در حال خنده گفت
مین جی : خیلی خیلی ساده ای .. ولی نترس ازت خوشش میاد .. قول میدم
به سخنان مین جی خندید و به یاد آورد که برای وی زنگ زده بود .. تند گفت
میونشی : راستش من برای یه چیز مهمی زنگ زد
مین جی در یک حالت جدی اخم کرد سپس روی تختش نشست و گوش به حرف های میونشی ...
میونشی : راستش از جلو .. در اتاق عمو رد میشدم که شنیدم به داداشم گفت باید موضوع ازدواج جدی بگیرم
مین جی سری از جدیت تکون داد .. میونشی : راستش .. منم خوب نفهمیدم ولی گفت که باید اضافه ها رو از سر راه برداریم ولی داداشم خیلی عصبانی شد و گفت نمیتونه جون ادمو بگیره
مین جی به خوبی فردی که قصد کشتنش را پایین فهمید " جیمین "
مین جی ؛ خوب چیزیه دیگه ای نگفت ؟
میونشی کمی فکر کرد سپس با چشم های کیوت گفت
میونشی : .. هان یادم اومد .. گفتن نباید .. ما همو ببینیم نمیدونم چرا
مین جی : خوب معلومه چون حتما میگیم منصرف شدیم .. البته مگه به حرف ما گوش میدن ...
میونشی :
- ۶.۹k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط