{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پسر رسید به او گفت :《به به چه پسر خوبی !!!میتونی بهم

وقتی پسر رسید به او گفت :《به به چه پسر خوبی !!!میتونی بهمون به راهکار پیشنهاد کنی ؟》

پسر نگاهی به اطراف کرد و گفت :《باید از اهالی بخواید که بهتون کمک کنن.》

شوگا دستش را بر سر پسر گذاشت و گفت :《میدانی از کی باید کمک بگیریم؟》

پسر به شوگا نزدیکتر شد و در گوش او گفت :《باید بری آخر همین خیابون ،سمت چپ یه در مدادی رنگ هست، اونجا یه دختره هست که به غریبه ها میتونه کمک کنه.》
دیدگاه ها (۱)

شوگا گفت :《ممنونم ازت ،راستی این آبنبات هم برای تو هست .》پسر...

پارت ۱۵ :کوک گفت :《در بزن ،در بزن شاید زنگ در خرابه .》شوگا ب...

پارت ۱۴:آمبولانس به مکان رسید ،اما بدون اینکه به اعضای گروه ...

کوک نگاهی به اعضا انداخت ولی متاسفانه متوجه شد که تهیونگ هیچ...

★معرفی رمان★اسم:تابستان بی پایانکاپل ها:ات و تهیونگشخصیت های...

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟗ته: اون پسر رو میشناسی؟! جیهون...

my snow ❄#my_snow 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 🌨ویو هویج: زمستون سرد و یخبندان مهمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط