{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دخترای شیطون

رمان دخترای شیطون
پارت:۸۹

من رفتم تو ارادم اومد تو درو اروم بست
رفتم‌بالا سرشون بازوهای ریحانرو تکون دادم
از ترس میخواست جیغ بزنه که جلو دهنشو گرفتم
من:هیسسسس منم پاشین کارتون دارم
ارمیا:شما اینجا چکار میکنین؟
من:پاشید بهتون بگم
جفدشون از روی تخت بلند شدن
اراد:ببینید الان بهنود و ارسن فهمیدن که امیر محمد و احمد پلیسن
امیر محمد و احمدم رفتن بیرون ماموریت لو رفته نمیدونم چجوری حالا اینو ول کنین الان هیچ کس بالا نیست بهترین موقعیته برای فرار کردن من دیگ نمیخوام ریسک کنم اینجا بمونم پس بیاین
ارمیا:شما چجوری اومدین مگه در قفل نبود
من:چون اینجا محافظ داره درارو قفل نمیکنن بیاین بریم
همینکه درو باز کردیم دیدیم
ایدا و عمران و عثمان و زهره جلوی درن
چهارتاییمون یه نگاه بهم کردیم
ارمیا و اراد که رفتن سراغ عمران و عثمان منم تند رفتم از حرصم شروع کردم موهای ایدارو کشیدن
اونم جیغ میزد
ریحانه هم موهای زهره رو میکشید
با لگد زدم تو شیکم ایدا که پخش زمین بخاطر تمام کارایی که کرده بود شروع کردم با پا زدن روی دلش
اینقدر زدم که بیهوش شد
ریحانه هم نشسته بود رو شکم زهره تند تند مشت میزد تو صورتش
عمران و عثمانم بیهوش بودن
اراد اومد دست منو گرفت کشید بیرون ارمیا هم دست ریحانرو گرفت کشید بیرون
تند رفتیم بالا که ارسن و بهنود و دیدیم دست به سینه وایسادن
نگاه به دست بهنود کردم دیدم تفنگه
رنگ از صورتم پرید
تفنگشو اورد بالا روبه روی صورت اراد
بهنود:فقط رزا بیا اگه نیای یه گلوله حروم مغذه عشقت میشه
داشتم میرفتم طرف بهنود که اراد دستمو گرفت
بهنودم پوزخند زد ماشرو کشید
دیدم وضعیت خطریه دستمو به زور از دست اراد کشیدم بیرون خودمو انداختم جلوی اراد
بهنود منو از پشت بغل کرد تفنگشو گذاشت رو سرم
هر کدومتون حرفی بزنید مغذ این جوجه طلایی پاشیده میشه رو درو دیوار الانم دنبالم بیاین
درحالی که تفنگ رو سر من بود مارو از در برد بیرون وارد حیاط شده بودیم
وقتی از در حیاط اومدیم بیرون ماشین پلیسا رو دیدیم
انقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه از این که قراره به ارادم برسم اشک تو چشمام جمع شد
خیلی معذب بودم جلوی اون همه ادم لباسم اینجوری باشه
ارسن که اون عقب بود دویید رفت تو خونه
یکیشون گفت:بهتره تسلیم شی
بهنود:اگ کسی شلیک کنه یا یه قدم جلوتر بیاد مساوی میشه با مرگ این جوجه طلایی
دیگ تحمل نکردمو با ارنج زدم تو دلش دستی که توش تفنگ بودو کرفتم و پیچوندم تفنگ از دستش افتاد
پلیسا هم از این فرصت استفاده کردنو به بهنود دست بند زدن
یهو دیدم رفتم تو بغل یکی
از رنگ موهاش فهمیدم اراده با عشق بغلش کردم
یه پلیس زن اومد سمت ما
پلیس:بهتره بیاین این مانتو و شالو بگیرید برید بپوشید
دیدگاه ها (۲)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_34با دیدن من اخمی بین ابرو ه...

تقدیم به نگاه زیباتون

«یونگی ویو»داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یکی بهم آدرس جایی که آ...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت ۳

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط