اورا

🔹 #او_را... (۱۱۸)





ماشین رو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم. میدونستم این ساعت هنوز کسی خونه نیست ، پس با خیال راحت ، با چادر وارد خونه شدم.



در رو که بستم ،تازه متوجه حالم شدم. خیلی حس خاصی داشتم. از اینکه زیر بار نفسم نرفته بودم احساس عزت نفس داشتم!



رفتم جلوی آینه و با لبخند مغرورانه ای خودم رو نگاه کردم. واقعاً با وقار شده بودم!! 😇



اما به خوبی زهرا نبودم! 😶



اون خیلی خوب چادر و روسریش رو سر میکرد ، اما من شال سرم بود و موهام از دو طرف صورتم بیرون بود و فرقی که باز کرده بودم ، مشخص بود !



اولین کاری که کردم یه عکس از خودم انداختم و سریع برای زهرا فرستادم !



آنلاین بود. با ذوق کلی قربون صدقم رفت و بهم تبریک گفت.


همونجا جلوی آینه ی هال، با لبخند ایستاده بودم و دونه دونه همه اتفاقا رو براش تعریف میکردم که یهو در باز شد !!! 😨



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-صد-و-هجدهم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را... (۱۱۹)صبح همین که چشمام رو باز کردم ، دلشوره به ...

🔹 #او_را... (۱۲۰)- سلام بی معرفت. کجایی تو؟- سلام مرجان جون...

🔹 #او_را.... (۱۱۷)انتظار داشتم که خیلی سنگین باشه وهمون لحظ...

🔹 #او_را... (۱۱۶)سوار ماشین شدم ، اما روشنش نکردم. هنوز داش...

پارت۲🐍

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط