دلهره
#دلهره
part 15
بابای نوئل ( پارک شین )
پارک شین : چه کار..
نوئل تو اینجا چیکار میکنی چرا بهم خبر ندادی
نوئل : ماجراش مفصله
فقط یه چیزی قول میدی حرفامو باور کنی
پارک شین : نوئل راجب چی حرف میزنی موضوعی که من راجبش چیزی نمیدونم
نوئل : اره موضوع مهمی هست حالا میزارید تعریف کنم
پارک شین : بیا بشین اینجا برام مفصل تعریف کن بیینم موضوع چیه که اینجوری تو رو اشفته کرده
رفتم اونجا کنارش نشستم و موضوع رو تا جایی که میتونستم کامل برای پدرم تعریف کردم
........
پارک شین : یعنی میگی الا همه ی اینا واقعیه و واقعیت داره
نوئل : اره
بابا لطفا تو دیگه مثل مامان نگو که ..
پارک شین : میدونم دخترم اما تو چطوری این همه سال تونستی با اینا کنار بیای و ....
اصلا چرا زودتر نیومدی بهم بگی
نوئل : میترسیدم که تو هم مثل بقیه بگی توهمه و دیوونه شدی و از این حرفا
واقعا کاشکی همش توهم بود اما نیست این همه سال با این همه ترس و نفرین سر و کار داشتم بدتر از هنه اینجاست که نمیدونم چی باعث این اتفاق ها هستبعدداز اون اتافاق همه به صورت عحیبی رفتن مثل جینا ماجراشو که براتون تعریف کردم
پدرم منو تو بغلش میکشه
پارک شین : میدونم دخترم نگران نباش باهم درستش میکنی اگه میدونستم هیچ وقت نمیزاشتم اینجوری اذیت شی
ببخشید اون چند سال برای کار های شرکت رفته بودم امریکا
حالا هم برو خوته حتما مادرت تا الا خیلی نگرانت شده
نوئل : بابا تو نمیای
جانگ شین : تو برو منم یکساعت دیکه خونم نگران نباش
نوئل : باشه لطفا اگه شد زودتر بیاین
جانگ شین : باشه سعی خودم رو میکنم
از اتاق بابام اومدم بیرون از کارکنان خدافظی کردم
همونجور که فکر میکردم مامان اومده بود حالا باید یکساعت برای مامانم کل ماجرا رو توضیح بدم
از شرکت که خارج شدم تازه متوجه شدم کیفمو تو اتاق بابا یادم رفته
نوئل : مامان یه لحظه صبر کن کیفمو جا گذاشتم الا میام
سری به سمت اتاق بابام رفتم چون شرکت بزرگی بود تا وقتی به اتاقش رسیدم فکر کنم دو سه دقیقه ای طول کشید در زدم اما هر چی در میزدمصدایی نشنیدم
چند بار هم صداش زدم اما چیزی نگفت نگران شدم و درو باز کردم
نه نه امکان نداره
به ثانیه نکشید که چشمام پر از اشک شد
اشکام دست خودم نبود فقط مثل بارون میریخت
part 15
بابای نوئل ( پارک شین )
پارک شین : چه کار..
نوئل تو اینجا چیکار میکنی چرا بهم خبر ندادی
نوئل : ماجراش مفصله
فقط یه چیزی قول میدی حرفامو باور کنی
پارک شین : نوئل راجب چی حرف میزنی موضوعی که من راجبش چیزی نمیدونم
نوئل : اره موضوع مهمی هست حالا میزارید تعریف کنم
پارک شین : بیا بشین اینجا برام مفصل تعریف کن بیینم موضوع چیه که اینجوری تو رو اشفته کرده
رفتم اونجا کنارش نشستم و موضوع رو تا جایی که میتونستم کامل برای پدرم تعریف کردم
........
پارک شین : یعنی میگی الا همه ی اینا واقعیه و واقعیت داره
نوئل : اره
بابا لطفا تو دیگه مثل مامان نگو که ..
پارک شین : میدونم دخترم اما تو چطوری این همه سال تونستی با اینا کنار بیای و ....
اصلا چرا زودتر نیومدی بهم بگی
نوئل : میترسیدم که تو هم مثل بقیه بگی توهمه و دیوونه شدی و از این حرفا
واقعا کاشکی همش توهم بود اما نیست این همه سال با این همه ترس و نفرین سر و کار داشتم بدتر از هنه اینجاست که نمیدونم چی باعث این اتفاق ها هستبعدداز اون اتافاق همه به صورت عحیبی رفتن مثل جینا ماجراشو که براتون تعریف کردم
پدرم منو تو بغلش میکشه
پارک شین : میدونم دخترم نگران نباش باهم درستش میکنی اگه میدونستم هیچ وقت نمیزاشتم اینجوری اذیت شی
ببخشید اون چند سال برای کار های شرکت رفته بودم امریکا
حالا هم برو خوته حتما مادرت تا الا خیلی نگرانت شده
نوئل : بابا تو نمیای
جانگ شین : تو برو منم یکساعت دیکه خونم نگران نباش
نوئل : باشه لطفا اگه شد زودتر بیاین
جانگ شین : باشه سعی خودم رو میکنم
از اتاق بابام اومدم بیرون از کارکنان خدافظی کردم
همونجور که فکر میکردم مامان اومده بود حالا باید یکساعت برای مامانم کل ماجرا رو توضیح بدم
از شرکت که خارج شدم تازه متوجه شدم کیفمو تو اتاق بابا یادم رفته
نوئل : مامان یه لحظه صبر کن کیفمو جا گذاشتم الا میام
سری به سمت اتاق بابام رفتم چون شرکت بزرگی بود تا وقتی به اتاقش رسیدم فکر کنم دو سه دقیقه ای طول کشید در زدم اما هر چی در میزدمصدایی نشنیدم
چند بار هم صداش زدم اما چیزی نگفت نگران شدم و درو باز کردم
نه نه امکان نداره
به ثانیه نکشید که چشمام پر از اشک شد
اشکام دست خودم نبود فقط مثل بارون میریخت
- ۷.۷k
- ۱۷ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط