بچه ها...... اوسی ژیژی و جیجیم تو بچگیشون داستان دارکی دا
بچه ها...... اوسی ژیژی و جیجیم تو بچگیشون داستان دارکی داشتن......
ژیژی6سالش بود... مادرش بیمار شد و میرد...... روز های بعد... پدرشون یه ادم.... کسکشی شد که نمیدونید..... ژیژی رو میزد...... و چهار تا زن گرفت... ـ(ای مادرت_) خو...... یروز وقتی جیجی گریه میکرد باباش عصبانی شد.....(جیجی اون موقع ۲سالش بود)
و تصمیم گرفت بکشتت..... اون موقع(ژیژی سیگما) ژیژی یه چاقو بر میداره و پرتاب میکنه سمت باباش و اونو میکشه....... و جیجی رو بغل میکنه و از پنجره میره بیرون خونه و فرار میکنه...... روز بعد جنازه باباهرو پیدا میکنن..... خاله ژیژی و جیجی... اونارو که یجا افتادن پیدا میکنه.... و بعد اونا با خالشون زندگی میکردن.... ژیژی تمام اتافاقا رو به خالش میگه......
🗿🗿🗿🗿🗿
.
.
.
.
.
.
.
.
برید خونتون
ژیژی6سالش بود... مادرش بیمار شد و میرد...... روز های بعد... پدرشون یه ادم.... کسکشی شد که نمیدونید..... ژیژی رو میزد...... و چهار تا زن گرفت... ـ(ای مادرت_) خو...... یروز وقتی جیجی گریه میکرد باباش عصبانی شد.....(جیجی اون موقع ۲سالش بود)
و تصمیم گرفت بکشتت..... اون موقع(ژیژی سیگما) ژیژی یه چاقو بر میداره و پرتاب میکنه سمت باباش و اونو میکشه....... و جیجی رو بغل میکنه و از پنجره میره بیرون خونه و فرار میکنه...... روز بعد جنازه باباهرو پیدا میکنن..... خاله ژیژی و جیجی... اونارو که یجا افتادن پیدا میکنه.... و بعد اونا با خالشون زندگی میکردن.... ژیژی تمام اتافاقا رو به خالش میگه......
🗿🗿🗿🗿🗿
.
.
.
.
.
.
.
.
برید خونتون
- ۲۷۸
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط