{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 29

پارت 29
ارنیکا
از وقتی برگشتیم سرم درد میکنه رفتم سره یخچال و یه لیوان اب برداشتم با دوتا قرص خوردم یکم اروم شدم فکرم رفت پیشه چند دقیقه پیش تو ماشین که گوشیم زنگ خورد هرچی گفتم الو جواب نداد چند بارم زنگ زد جواب دادم اما حرف نمیزد منم عصبی شدم و گوشیو خاموش کردم سرمو که بلند کردم با نگاه کنجکاوه سامیار رو به رو شدم که با نگاهش میپرسید کیه؟ منم توجهی نکردم و تا وقتی اومدم تو اتاقم همش دنباله فرست بود که بپرسه اما من توجهی نکردم
این مدت که اینجا بودیم دیگه جنه اذیتم نمیکرد و به ظاهر از دستش خلاص شده بودم اما گرفتاره این پسره روانی شدم بعد از دعوای اون شب که به خاطره من بود رفت بازداشتگاه خیلی خودمو مقصر میدونیستم بی اراده بغلش کردم که الان پررو شده و همش باز خواستم میکنه  باید یه جوری حالشو بگیرم ناسلامتی من آرنیکا زلزله ام اجازه نمیدم بهم دستور بده تو همین فکرا بودم که پیام برام اومد خودش بود (بیا تو بیرون) نوشتم نمیام گفت(میای یا من بیام) رفتم بیرون و گفتم چیه چی میخوای گفت کی بود که چند بار زنگ زد و حرف نزد عصبی شدم و داد گفتم به تو چه ها تو چیکاره منی که باز خواستم میکنی  رفتم داخل و درو رو صورتش کوبیدم اخیش دلم خنک شد پسره روانی خدایا این سفر چرا تموم نمیشه من از دسته این خلاص شم...  خلاصه اون چند روزم گذشت البته ما دیگه حتی باهم حرفم نزدیم سهیلا و محمدم فهمیده بودن دیگه  امروز قراره برگردیم من مقاله هارو با کمک سهیلا تموم کرده بودم و اونا هم عکسای زیادی گرفته بودن  سهیلا دختره فوق العادیه هم مهربونه و هم خوشگل خلاصه باهم رفیقای خوبی شده بودیم... اماده شدیم و از هتل زدیم بیرون و سواره ماشین شدیم...  هیچکس حرف نمیزد جو سنگین بود کل راه رو خواب بودم وقتی رسیدیم اول محمد رو پیاده کرد بعد منو  منم فقط از سهیلا خدا حافظی کردم و رفتم داخل که یادم افتاد ساکمو تو ماشین جا گذاشتم به سهیلا پیام دادم اما جواب نداد بیخیال شدم و رلتم داخل بعد از سبام و احوال پرسی با مامان رفتم تو اتاقم و باهمون لباسا خوابم برد...

سامیار
دختره بیشعور خدا حافظی هم بلد نیست  این چند روز انقدر رو اعصابم راه رفته بود که همش عصبی بودم نمیدونم کی بهش زنگ میزد که رنگش عوض میشد هرچیم پرسیدم جواب نداد بیخیال شدم.... با صدای الارام گوشیم بیدار شدم امروز باید پروژه رو تحویل میدادیم خیلی هیجان داشتم چون واقعا برا این پروژه زحمت کشیده بودیم رفتم سره کمدم یه پیرهن ابی نفتی و شلوار کتان سفید برداشتم و بعده یه دوش مفصل پوشیدم رفتم دم اتاق سهیلا و در زدم گفتم دم در منتظرم زود بیا رفتم تو ماشین نشستم چند دقیقه بعد سهیلا با تمومه عکسا و مقاله ها اومد و سوار شد و راه افتادیم...
دیدگاه ها (۸)

پارت30پروژه هارو تحویل دادیم استاد گفت که هفته بعد مشخص میشه...

پارت 31اومد رو زمین و بال هاشو بست اما رو زمین کشیده میشد او...

پارت 28اروم رفت تو و رو بست من موندم و یه دنیا رویا...  یعنی...

پارت 27بزرگ بود خیلی قشنگ بود چند تا عکس گرفتم که دیدم  آنیک...

¹³فردا صبح که بیدارشدم‌ رفتم پاین که جونگ کوک رو ندیدم یعنی‌...

رییس مافیایی من⛓🖤❤️‍🔥#پارت۲هردومون خندیدیم و من یه پس گردنی...

★طرفدار تاکسیک...p⁶(End) یعنی هانا قصد داشت به من آسیب بزنه؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط