{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 28

پارت 28
اروم رفت تو و رو بست من موندم و یه دنیا رویا...  یعنی نگرانم شده؟ دیشب انقدر خون ازم رفته بود که نمیتونستم از نیرو هامم استفاده کنم وگرنه نمیزاشتم انقدر گریه کنه...  رفتم تو اتاقو بعده یه دوشه مفصل به خوابه عمیقی فرو رفتم... با حسه نوازشه دستی رو صورتم بیدار شدم که یهو دستشو کشید دیدم آنیکاس یعنی داشت منو نوازش میکرد؟ سریع گفت حالت خوبه؟ اره بهترم تو اینجا چیکار میکنی؟ هول شد و گفت اوممم نگرانت بودم سرشو انداخت پاین دستمو گذاشتم رو زیره چونه اش و سرشو اوردم بالا و اروم پیشونیشو بوسیدم اول با تعجب بعد با خجالته خاصی نگاهم کرد و سریع از اتاق خارج شد این دختر چرا انقدر برام جذابه؟ خودمم نمیدونمم بیخیاله فکر کردن شدم و تیپه خفن زدم واز اتاق خارج شدم نمیدونم چرا دوست داشتم یه جوری باشم که بجز من به کسی نگاه نکنه... به محمد زنگ زدم که گفت بیرونه هتل منتظر منن از پله های رفتم پایین که دیدم آنیکا یه گوشه ایستاده و داره با تلفن حرف میزنه...  فداتشم من" چشم عزیزه دلم باشه مواظبم کاری نداری  باشه میبوسمت خدا حافظ"یعنی با کی حرف میزد یعنی ممکنه... بی اراده رفتم سمتش و گفتم با کی حرف میزدی
برگشت و گفت به شما ربطی داره عصبی بودم کنترلمو از دست دارم و مچه دستشو گرفتم و بردم دخله اتاقم و گفتم با کی داشتی حرف میزدی حاله خودمو درک نمیکردم از درون بهم ریخته بودم یهو گفت اییی دستم سوخت ولم کن سریع ولش کردم دستش قرمز شده بود دوباره سوالمو تکرار کردم گفت به تو چهههه چسبوندمش به دیوار و دره گوشش غریدم داشتی با کی حرف میزدی که اونجوری قربون صدقش میرفتی هاااا  هیچ کدوم از رفتارام دسته خودم نبود اروم و با بغض گفت مامانم بود ولم کن انگار اب ریختن رو اتیشه وجودم اروم شده بودم اما دلم نمیخواست ازش جدا شم اروم عطره تنشو نفس میکشیدم خم شدم و زیره گلوشو بوسیدم  اونم انگار اروم شده بود ولی تکون نمیخورد اروم ازش جدا شدم و گفتم بیا بریم دم در منتظرمونن بی صدا دنبالم اومد سهیلا یه جوره مرموزی نگاهم میکرد و میخندید گفتم چیه در گوشم گفت خوشگذشت 🤣بعد شروع کرد به خندیدن گفتم چی؟ گفت بردیش تو اتاق  وای یعنی دیده مارو  گفت چرا اونجوری عصبی شدی حالا 😂فضولی نکن بچه یکی زد پسه کله ام و گفت بچه خودتی خندیدم و همه سوار  شدیم  رفتیم به چندتا جای دیدنی جدید مثله (دشت بیلو. قمچیان. غار کونا شم شم.) جاهای خیلی قشنگی بودن ...
دیدگاه ها (۰)

پارت 29ارنیکا از وقتی برگشتیم سرم درد میکنه رفتم سره یخچال و...

پارت30پروژه هارو تحویل دادیم استاد گفت که هفته بعد مشخص میشه...

پارت 27بزرگ بود خیلی قشنگ بود چند تا عکس گرفتم که دیدم  آنیک...

پارت 26 درم بست چه مامانه باحالی داشت 😂🤣منم دره کمدو محکم بس...

☆تکپارتی جونگ کوک☆

«رمان هم خونه های ما»پارت:۲۶رزی رفت و روبه روی لیسا وایستاد+...

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط