معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۱۰
« خب ، ببین این یه مهمونی خانوادگیه ، البته شریک های هوانگ ها هم هستن توش . امروز سالگرد شروع کار هوانگ ها عه . یادته بهت پیام دادم مشکی بپوشی ؟ اعضای خانواده هوانگ مشکی میپوشن و بقیه هر رنگی که خواستن »
« خب صبر کن . من که عضوی از خانواده هوانگ ها نیستم . چرا بهم گفتی مشکی بپوشم ؟»
« خب درواقع هستی . صبر کن برات توضیح بدم . هوانگ ها از بیست سالگی به بعد باید دنبال فردی برای ازدواج بگردن و وقتی بیست و سه سالشون شد حداقل باید به سطح دوست دختر و دوست پسر رسیده باشن . ولی خب من یکم خاصم میدونی ، الان نه سال از بیست سالگیم میگذره و تنها پیشرفتم این بوده که با یه زن دو بار رفتم سر قرار . از هیچکدومشون خوشم نمیومد . حتی معشوقه جنسی معلومی هم ندارم ، هردفعه یک نفره . این مسئله باعث شده بود پدرم ازم قطع امید کنه و تو کار جدی گرفته نشم و این موجب شد که من وانمود کنم دوست دختر دارم . این یه قانونه ، یا طرف باید از هوانگ ها باشه یا متحد های هوانگ ها . اگر قرار نیست مافیا باشه باید مورد اعتماد خانواده باشه و خب این دلیل این بود که ... خب حقیقتا من بهشون گفتم که تو دوست دخترمی»
وقتی حرفش تموم شد بلاخره از سنگ پوش حیاط و البته نگهبان های گولاخ عبور کرده بودیم و جلوی در بسته ی بزرگ چهار متری وایساده بودیم . بلافاصله بعد اینکه اخرین کلمشو گفت چرخیدم و سریع ترین سیلی عمرمو بهش زدم . از شوکه شدن و نفس عمیق کشیدنش معلوم بود من اولین کسیم که بهش سیلی زدم . یکی دیگه از افتخاراتم .
« خیلی خب الان یه دلیل برای معامله داریم . تو وانمود میکنی دوست دخترمی و من هم بخاطر اینکه بهم سیلی نزدی از شرکت اخراجت نمیکنم »
« کافی نیست »
نفسش رو بیرون داد و گفت « باشه ، به علاوه یه کیف بیرکین »
( بچه ها کیف بیرکین یه کیف بشدتتت گرون و محدوده به حدی که برای خریدش باید ماه ها تو صف باشین مگه اینکه پارتی داشته باشین )
با شک اخم کردم و گفتم « هرکی نگیره »
هوانگ به یکی از نگهبان ها که دور وایساده بود اشاره کرد تا در بزرگ رو باز کنه . وقتی با اکراه وارد سالن بزرگ و شلوغ شدم از مسیح تشکر کردم که چکمه هام روی کف مرمر قیژ قیژ نمیکنه . اروم زمزمه کردم « حداقل بهم میگفتی که یه لباس دوست دخترونه بپوشم . لعنت ، من حتی اونقدراهم ارایش نکردم »
با لبخند کوچکی بهم نگاه کرد و گفت « به هر حال تو تایپ مورد علاقمی ، اونا قراره باور کنن که من تورو انتخاب کردم »
لعنت به شیطان ، خودتو جمع کن رین . همین الان قلبت برای هوانگ هیونجین تند تپید . خودت رو جمع کن !
پارت ۱۰
« خب ، ببین این یه مهمونی خانوادگیه ، البته شریک های هوانگ ها هم هستن توش . امروز سالگرد شروع کار هوانگ ها عه . یادته بهت پیام دادم مشکی بپوشی ؟ اعضای خانواده هوانگ مشکی میپوشن و بقیه هر رنگی که خواستن »
« خب صبر کن . من که عضوی از خانواده هوانگ ها نیستم . چرا بهم گفتی مشکی بپوشم ؟»
« خب درواقع هستی . صبر کن برات توضیح بدم . هوانگ ها از بیست سالگی به بعد باید دنبال فردی برای ازدواج بگردن و وقتی بیست و سه سالشون شد حداقل باید به سطح دوست دختر و دوست پسر رسیده باشن . ولی خب من یکم خاصم میدونی ، الان نه سال از بیست سالگیم میگذره و تنها پیشرفتم این بوده که با یه زن دو بار رفتم سر قرار . از هیچکدومشون خوشم نمیومد . حتی معشوقه جنسی معلومی هم ندارم ، هردفعه یک نفره . این مسئله باعث شده بود پدرم ازم قطع امید کنه و تو کار جدی گرفته نشم و این موجب شد که من وانمود کنم دوست دختر دارم . این یه قانونه ، یا طرف باید از هوانگ ها باشه یا متحد های هوانگ ها . اگر قرار نیست مافیا باشه باید مورد اعتماد خانواده باشه و خب این دلیل این بود که ... خب حقیقتا من بهشون گفتم که تو دوست دخترمی»
وقتی حرفش تموم شد بلاخره از سنگ پوش حیاط و البته نگهبان های گولاخ عبور کرده بودیم و جلوی در بسته ی بزرگ چهار متری وایساده بودیم . بلافاصله بعد اینکه اخرین کلمشو گفت چرخیدم و سریع ترین سیلی عمرمو بهش زدم . از شوکه شدن و نفس عمیق کشیدنش معلوم بود من اولین کسیم که بهش سیلی زدم . یکی دیگه از افتخاراتم .
« خیلی خب الان یه دلیل برای معامله داریم . تو وانمود میکنی دوست دخترمی و من هم بخاطر اینکه بهم سیلی نزدی از شرکت اخراجت نمیکنم »
« کافی نیست »
نفسش رو بیرون داد و گفت « باشه ، به علاوه یه کیف بیرکین »
( بچه ها کیف بیرکین یه کیف بشدتتت گرون و محدوده به حدی که برای خریدش باید ماه ها تو صف باشین مگه اینکه پارتی داشته باشین )
با شک اخم کردم و گفتم « هرکی نگیره »
هوانگ به یکی از نگهبان ها که دور وایساده بود اشاره کرد تا در بزرگ رو باز کنه . وقتی با اکراه وارد سالن بزرگ و شلوغ شدم از مسیح تشکر کردم که چکمه هام روی کف مرمر قیژ قیژ نمیکنه . اروم زمزمه کردم « حداقل بهم میگفتی که یه لباس دوست دخترونه بپوشم . لعنت ، من حتی اونقدراهم ارایش نکردم »
با لبخند کوچکی بهم نگاه کرد و گفت « به هر حال تو تایپ مورد علاقمی ، اونا قراره باور کنن که من تورو انتخاب کردم »
لعنت به شیطان ، خودتو جمع کن رین . همین الان قلبت برای هوانگ هیونجین تند تپید . خودت رو جمع کن !
- ۲۴۴
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط