#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_38
با گرفتن داروهای جدید امگا از بیمارستان بیرون زدن و سمت خونه حرکت کردن )
(همون طور که نگاهش به مغازه های داخل خیابون بود ، حس گشنگی یهویی سراغش اومد بند بساط جدید بچشون بود )
+تهیونگ
(نگاه کوتاهی به امگا انداخت و بعد دوباره حواسش جمع رانندگیش کرد )
-جونم
+من گشنمه
-باشه عزیزم صبر کن برسیم خونه برات غذا درست میکنم
+نههه
-چی ؟چرا
+من الان گشنمه
-باشه ، باشه
(جلوی رستورانی ماشین نگه داشت و با امگا واردش شدن و بعد از سفارش غذا روی میزی نشستن ، بعد چند دقیقه تلفن تهیونگ زنگ خورد و سریع جواب داد )
-بنال
☆امروز کشتی هایی که قرار بود به بندر برسن رسیدن !
-خب ؟
☆مشکل اینجاس یه عده از خدا بیخبر که معلوم نیست از کجا پیداشون شده کشتی منفجر کردن .
(با تموم شدن حرف بتای پشت خط چشم هاش رنگ عصبانیت گرفت )
-پس شما اون جا چه غلطی میکردید ؟《عصبی》
☆کاری از دست ما برنمیومد یه کشتی که معلوم نبود چقد مواد توش جاساز شده را قرار بود چه جوری نجات بدیم ؟؟
- برو خدا را شکر کن الان پیش تو و اون دستت نیستم که اگه بودم همتون یه کتک سیر مهمون میکردم !
(و بلافاصله تلفن قطع کرد ؛با صورت بهت زده بهش خیره شده بود )
+کی بود ؟
-کس خاصی نبود
+کس خاصی نبود این جوری عصبی شدی ؟.
-میشه خواهشن بیخیال بشی؟؟؟؟
+تهیونگ
-بله ؟
+نمیخوای به این کارات پایان بدی ؟
-کدوم کارا ؟؟
+تهیونگ !خوب حواست جمع کن من نمیزارم بچمون با پول خون این و اون بزرگ کنی !!!
(و از پشت میز بلند شد و از رستوران بیرون زد ؛کلافه دستی تو موهاش کشید و الفا هم از رستوران برون رفت و با نگاهش دنبال امگاش گشت که بلاخره دور تر از خودش داشت راه میرفت دید ؛سوار ماشینش شد و دنبال جونگکوک راه افتاد چند بار صداش زد تا سوار بشه اما امگا توجهی بهش نکرد و به راه خودش ادامه میداد)
-جونگکوک ! لج نکن سوار شو
+برو پی کارت
(ماشین نگه داشت و دستش طولانی روی بوق ماشین گذاشت ، عده ای هم سمتشون برگشته بودن و دیوونه بازی های اون دو نفر نگاه میکردن .
مضطرب سمت ماشین برگشت )
+چته؟؟؟؟
-سوار شو تا دستم از رو بوق بردارم .
(خونسرد گفت ، نگاه مظطربی به اطراف انداخت و ناچار سوار شد و صدای بوق هم قطع شد )
(خسته سرش روی فرمون گذاشت و اروم گفت)
-میشه میشه فقط یه دفعه هم که شده با من را بیای ؟؟
+منظورت چیه ؟بشینم شاهد ادم کشتن قاچاق موادتون بشم ؟
-نه جونگکوک نهه!
+پس چی به خودت بیا تهیونگ قراره تا اخر عمرت این جوری زندگی کنی؟؟؟
-باشه ؛باشه یه کاریش میکنم حالا .همه چیز درست میشه
+ خسته نشدی از بس این جمله را گفتی ، کافیه یه بار دیگه بشنومش تا بلند ترین جیغم بزنم !
(خنده خسته ای کرد و دوباره ماشین راه انداخت)
......................
( مدتی گذشته بود الان امگا تو هفته دوم 9ماهگی بارداریش بود و تهیونگ هم با حرف ها و زور کردن های جونگکوک از مافیا بودن دست کشیده بود و الان شرکت بزرگی برای خودش داشت )
(امروز قرار بود از اون عمارت بزرگ هم برن تا دیگه ردی از مافیا بودنش تو زندگی الانش نباشه .
با برداشتن چمدون ها از پله ها پایین اومد و سمت ماشین رفت و اون ها را داخل ماشین گذاشت و برگشت به داخل )
-بهار نارنج ؟؟؟
+بله!
همون طور که با احتیاط از پله ها پایین میومد گفت )
-بریم ؟
(لبخندی به الفا زد و با گرفتن دستش جواب داد )
+اره ؛ بریم !
(باهم از خونه بیرون اومدن و بعد از این که کمک امگاش کرد تا سوار ماشین بشه برگشت و نگاه کلی به عمارتش انداخت و صدای آه مانندی از دهنش خارج شد و سوار ماشینش شد )
.......
بارسیدنشون به اپارتمان جدیدشون با برداشتن چمدون ها به طرف واحدشون رفتن ، با باز کردن در خونه در به جلو هل داد و بعد از جونگکوک خودش وارد شد و با بستن در چرخید که با وسایل زیادی روبه رو شد )
(باید یادش میموند که به کسایی که وسایل اوردن بگه که تو خونه هم بچیندشون ولی الان مجبور بود خودش همه کار هارا بکنه )
(با دیدن قیافه نالان تهیونگ خنده ای کرد و جلوتر رفت و نگاهی به وسایل انداخت )
+به نظرم باید بگم هیونگا بیان نه!
...........
#part_38
با گرفتن داروهای جدید امگا از بیمارستان بیرون زدن و سمت خونه حرکت کردن )
(همون طور که نگاهش به مغازه های داخل خیابون بود ، حس گشنگی یهویی سراغش اومد بند بساط جدید بچشون بود )
+تهیونگ
(نگاه کوتاهی به امگا انداخت و بعد دوباره حواسش جمع رانندگیش کرد )
-جونم
+من گشنمه
-باشه عزیزم صبر کن برسیم خونه برات غذا درست میکنم
+نههه
-چی ؟چرا
+من الان گشنمه
-باشه ، باشه
(جلوی رستورانی ماشین نگه داشت و با امگا واردش شدن و بعد از سفارش غذا روی میزی نشستن ، بعد چند دقیقه تلفن تهیونگ زنگ خورد و سریع جواب داد )
-بنال
☆امروز کشتی هایی که قرار بود به بندر برسن رسیدن !
-خب ؟
☆مشکل اینجاس یه عده از خدا بیخبر که معلوم نیست از کجا پیداشون شده کشتی منفجر کردن .
(با تموم شدن حرف بتای پشت خط چشم هاش رنگ عصبانیت گرفت )
-پس شما اون جا چه غلطی میکردید ؟《عصبی》
☆کاری از دست ما برنمیومد یه کشتی که معلوم نبود چقد مواد توش جاساز شده را قرار بود چه جوری نجات بدیم ؟؟
- برو خدا را شکر کن الان پیش تو و اون دستت نیستم که اگه بودم همتون یه کتک سیر مهمون میکردم !
(و بلافاصله تلفن قطع کرد ؛با صورت بهت زده بهش خیره شده بود )
+کی بود ؟
-کس خاصی نبود
+کس خاصی نبود این جوری عصبی شدی ؟.
-میشه خواهشن بیخیال بشی؟؟؟؟
+تهیونگ
-بله ؟
+نمیخوای به این کارات پایان بدی ؟
-کدوم کارا ؟؟
+تهیونگ !خوب حواست جمع کن من نمیزارم بچمون با پول خون این و اون بزرگ کنی !!!
(و از پشت میز بلند شد و از رستوران بیرون زد ؛کلافه دستی تو موهاش کشید و الفا هم از رستوران برون رفت و با نگاهش دنبال امگاش گشت که بلاخره دور تر از خودش داشت راه میرفت دید ؛سوار ماشینش شد و دنبال جونگکوک راه افتاد چند بار صداش زد تا سوار بشه اما امگا توجهی بهش نکرد و به راه خودش ادامه میداد)
-جونگکوک ! لج نکن سوار شو
+برو پی کارت
(ماشین نگه داشت و دستش طولانی روی بوق ماشین گذاشت ، عده ای هم سمتشون برگشته بودن و دیوونه بازی های اون دو نفر نگاه میکردن .
مضطرب سمت ماشین برگشت )
+چته؟؟؟؟
-سوار شو تا دستم از رو بوق بردارم .
(خونسرد گفت ، نگاه مظطربی به اطراف انداخت و ناچار سوار شد و صدای بوق هم قطع شد )
(خسته سرش روی فرمون گذاشت و اروم گفت)
-میشه میشه فقط یه دفعه هم که شده با من را بیای ؟؟
+منظورت چیه ؟بشینم شاهد ادم کشتن قاچاق موادتون بشم ؟
-نه جونگکوک نهه!
+پس چی به خودت بیا تهیونگ قراره تا اخر عمرت این جوری زندگی کنی؟؟؟
-باشه ؛باشه یه کاریش میکنم حالا .همه چیز درست میشه
+ خسته نشدی از بس این جمله را گفتی ، کافیه یه بار دیگه بشنومش تا بلند ترین جیغم بزنم !
(خنده خسته ای کرد و دوباره ماشین راه انداخت)
......................
( مدتی گذشته بود الان امگا تو هفته دوم 9ماهگی بارداریش بود و تهیونگ هم با حرف ها و زور کردن های جونگکوک از مافیا بودن دست کشیده بود و الان شرکت بزرگی برای خودش داشت )
(امروز قرار بود از اون عمارت بزرگ هم برن تا دیگه ردی از مافیا بودنش تو زندگی الانش نباشه .
با برداشتن چمدون ها از پله ها پایین اومد و سمت ماشین رفت و اون ها را داخل ماشین گذاشت و برگشت به داخل )
-بهار نارنج ؟؟؟
+بله!
همون طور که با احتیاط از پله ها پایین میومد گفت )
-بریم ؟
(لبخندی به الفا زد و با گرفتن دستش جواب داد )
+اره ؛ بریم !
(باهم از خونه بیرون اومدن و بعد از این که کمک امگاش کرد تا سوار ماشین بشه برگشت و نگاه کلی به عمارتش انداخت و صدای آه مانندی از دهنش خارج شد و سوار ماشینش شد )
.......
بارسیدنشون به اپارتمان جدیدشون با برداشتن چمدون ها به طرف واحدشون رفتن ، با باز کردن در خونه در به جلو هل داد و بعد از جونگکوک خودش وارد شد و با بستن در چرخید که با وسایل زیادی روبه رو شد )
(باید یادش میموند که به کسایی که وسایل اوردن بگه که تو خونه هم بچیندشون ولی الان مجبور بود خودش همه کار هارا بکنه )
(با دیدن قیافه نالان تهیونگ خنده ای کرد و جلوتر رفت و نگاهی به وسایل انداخت )
+به نظرم باید بگم هیونگا بیان نه!
...........
- ۴.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط