«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۲
سکوت سنگینی داخل اتاق جلسه حکمفرما بود.
هایون دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و مدام انگشتانش را در هم قفل میکرد.
جونگکوک هم با چهرهای آرام، اما جدی، روبهروی مدیرعامل نشسته بود.
هیچکدام نمیدانستند قرار است چه تصمیمی برای آیندهشان گرفته شود.
حتی صدای کولر اتاق هم از شدت سکوت واضح به گوش میرسید.
مدیرعامل پوشه آبیرنگی را روی میز گذاشت.
نگاهی کوتاه به هر دو انداخت و نفس عمیقی کشید.
بعد آرام گفت:
«اول از همه، میخوام خیالتون راحت باشه که کمپانی به شما اعتماد داره.»
«ما میدونیم هیچ رابطهای بینتون وجود نداره.»
هایون برای اولین بار از شروع جلسه نفس راحتی کشید.
اما هنوز دلش آرام نشده بود.
نگاهش روی برگههای داخل پوشه ثابت مانده بود.
حس میکرد هر لحظه ممکن است اتفاق غیرمنتظرهای بیفتد.
جونگکوک هم بدون اینکه حرفی بزند، منتظر ادامه صحبت مدیر ماند.
پیدینیم تبلتش را روشن کرد.
چندین مقاله، عکس و پست شبکههای اجتماعی روی صفحه ظاهر شد.
تمام آنها درباره جونگکوک و هایون بودند.
بعضی رسانهها حتی نوشته بودند که آن دو مخفیانه با هم قرار میگذارند.
هایون با دیدن تیترها لبش را گاز گرفت.
مدیرعامل گفت:
«مشکل فقط این عکسها نیست.»
«مشکل اینه که رسانهها هر حرکت شما رو زیر نظر گرفتن.»
«اگر دوباره کنار هم دیده بشید، شایعات چند برابر میشه.»
«اون وقت کنترلش از دست ما خارج میشه.»
جونگکوک آرام پرسید:
«راهحل شما چیه؟»
مدیرعامل چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشه را بست و گفت:
«فعلاً فقط باید فاصله حرفهای بیشتری حفظ کنید.»
«همین.»
هایون با تعجب گفت:
«یعنی... من دیگه مسئول میکاپ آقای جئون نیستم؟»
پیدینیم لبخند زد.
«نه، اتفاقاً کیفیت کارت باعث شده همه مخالف این تصمیم باشن.»
«تو همچنان میکاپ آرتیست مخصوص جونگکوکی.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به هایون انداخت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
انگار از شنیدن این خبر خوشحال شده بود.
اما چیزی نگفت.
فقط آرام سرش را پایین انداخت.
جلسه بعد از چند دقیقه تمام شد.
هر دو در سکوت از اتاق بیرون آمدند.
راهروی کمپانی تقریباً خالی بود.
صدای قدمهایشان در فضای ساختمان میپیچید.
هیچکدام نمیدانستند از کجا باید حرف را شروع کنند.
بالاخره جونگکوک سکوت را شکست.
«ازم ناراحتی؟»
هایون با تعجب به او نگاه کرد.
«نه... چرا باید ناراحت باشم؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«از وقتی شایعهها شروع شده، کمتر لبخند میزنی.»
هایون چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند کمرنگی زد.
«فقط نمیخوام باعث دردسر کسی بشم.»
جونگکوک با اطمینان گفت:
«تو باعث هیچ دردسری نیستی.»
همان لحظه در آسانسور باز شد.
جین، تهیونگ و هوسوک با خنده بیرون آمدند.
جین تا هایون را دید گفت:
«آخیش! فکر کردیم اخراجت کردن!»
هایون خندید و گفت:
«نه، هنوز زندهام.»
هوسوک با شیطنت گفت:
«پس برای جشن زنده موندنت امشب شام بیرون میریم!»
تهیونگ هم با خنده ادامه داد:
«و هزینهش هم با جونگکوکه!»
جونگکوک با اخم ساختگی گفت:
«چرا همیشه من؟»
همه با صدای بلند خندیدند.
برای چند دقیقه، تمام نگرانیها فراموش شد.
حتی هایون هم بعد از چند روز، از ته دل خندید.
اما کسی متوجه مردی که از دور آنها را زیر نظر داشت، نشد.
آن مرد دوربینش را بالا آورد.
چند عکس دیگر گرفت.
بعد زیر لب گفت:
«این بار مدرکهای بهتری گیرم اومد...»
و همان لحظه...
همهچیز وارد مرحلهای شد که دیگر بازگشتی از آن نبود.
ادامه دارد...
عکسهای جدید خبرنگار... آیا این بار کمپانی را مجبور میکند قرارداد ازدواج موقت را روی میز بگذارد؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۲
سکوت سنگینی داخل اتاق جلسه حکمفرما بود.
هایون دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود و مدام انگشتانش را در هم قفل میکرد.
جونگکوک هم با چهرهای آرام، اما جدی، روبهروی مدیرعامل نشسته بود.
هیچکدام نمیدانستند قرار است چه تصمیمی برای آیندهشان گرفته شود.
حتی صدای کولر اتاق هم از شدت سکوت واضح به گوش میرسید.
مدیرعامل پوشه آبیرنگی را روی میز گذاشت.
نگاهی کوتاه به هر دو انداخت و نفس عمیقی کشید.
بعد آرام گفت:
«اول از همه، میخوام خیالتون راحت باشه که کمپانی به شما اعتماد داره.»
«ما میدونیم هیچ رابطهای بینتون وجود نداره.»
هایون برای اولین بار از شروع جلسه نفس راحتی کشید.
اما هنوز دلش آرام نشده بود.
نگاهش روی برگههای داخل پوشه ثابت مانده بود.
حس میکرد هر لحظه ممکن است اتفاق غیرمنتظرهای بیفتد.
جونگکوک هم بدون اینکه حرفی بزند، منتظر ادامه صحبت مدیر ماند.
پیدینیم تبلتش را روشن کرد.
چندین مقاله، عکس و پست شبکههای اجتماعی روی صفحه ظاهر شد.
تمام آنها درباره جونگکوک و هایون بودند.
بعضی رسانهها حتی نوشته بودند که آن دو مخفیانه با هم قرار میگذارند.
هایون با دیدن تیترها لبش را گاز گرفت.
مدیرعامل گفت:
«مشکل فقط این عکسها نیست.»
«مشکل اینه که رسانهها هر حرکت شما رو زیر نظر گرفتن.»
«اگر دوباره کنار هم دیده بشید، شایعات چند برابر میشه.»
«اون وقت کنترلش از دست ما خارج میشه.»
جونگکوک آرام پرسید:
«راهحل شما چیه؟»
مدیرعامل چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشه را بست و گفت:
«فعلاً فقط باید فاصله حرفهای بیشتری حفظ کنید.»
«همین.»
هایون با تعجب گفت:
«یعنی... من دیگه مسئول میکاپ آقای جئون نیستم؟»
پیدینیم لبخند زد.
«نه، اتفاقاً کیفیت کارت باعث شده همه مخالف این تصمیم باشن.»
«تو همچنان میکاپ آرتیست مخصوص جونگکوکی.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به هایون انداخت.
لبخند محوی روی لبش نشست.
انگار از شنیدن این خبر خوشحال شده بود.
اما چیزی نگفت.
فقط آرام سرش را پایین انداخت.
جلسه بعد از چند دقیقه تمام شد.
هر دو در سکوت از اتاق بیرون آمدند.
راهروی کمپانی تقریباً خالی بود.
صدای قدمهایشان در فضای ساختمان میپیچید.
هیچکدام نمیدانستند از کجا باید حرف را شروع کنند.
بالاخره جونگکوک سکوت را شکست.
«ازم ناراحتی؟»
هایون با تعجب به او نگاه کرد.
«نه... چرا باید ناراحت باشم؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
«از وقتی شایعهها شروع شده، کمتر لبخند میزنی.»
هایون چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند کمرنگی زد.
«فقط نمیخوام باعث دردسر کسی بشم.»
جونگکوک با اطمینان گفت:
«تو باعث هیچ دردسری نیستی.»
همان لحظه در آسانسور باز شد.
جین، تهیونگ و هوسوک با خنده بیرون آمدند.
جین تا هایون را دید گفت:
«آخیش! فکر کردیم اخراجت کردن!»
هایون خندید و گفت:
«نه، هنوز زندهام.»
هوسوک با شیطنت گفت:
«پس برای جشن زنده موندنت امشب شام بیرون میریم!»
تهیونگ هم با خنده ادامه داد:
«و هزینهش هم با جونگکوکه!»
جونگکوک با اخم ساختگی گفت:
«چرا همیشه من؟»
همه با صدای بلند خندیدند.
برای چند دقیقه، تمام نگرانیها فراموش شد.
حتی هایون هم بعد از چند روز، از ته دل خندید.
اما کسی متوجه مردی که از دور آنها را زیر نظر داشت، نشد.
آن مرد دوربینش را بالا آورد.
چند عکس دیگر گرفت.
بعد زیر لب گفت:
«این بار مدرکهای بهتری گیرم اومد...»
و همان لحظه...
همهچیز وارد مرحلهای شد که دیگر بازگشتی از آن نبود.
ادامه دارد...
عکسهای جدید خبرنگار... آیا این بار کمپانی را مجبور میکند قرارداد ازدواج موقت را روی میز بگذارد؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۵۸۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط