«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۳
شب همان روز، هوسوک طبق قولش همه را به یک رستوران کرهای دعوت کرد.
اعضای گروه یکییکی وارد سالن خصوصی شدند و با شوخی و خنده دور میز نشستند.
هایون ابتدا قصد داشت بهانه بیاورد و برود، اما جین دستش را گرفت.
«امشب هیچ بهونهای قبول نیست!»
هایون هم با خنده کنار آنها نشست.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تهیونگ با صدای بلند گفت:
«خب... امشب هرکی بیشتر بخوره، پولش با جونگکوکه!»
جونگکوک با خنده سرش را تکان داد.
«چرا هر بار آخرش جیب من خالی میشه؟»
همه با صدای بلند خندیدند.
هایون آنقدر از شوخیهای جین و هوسوک خندیده بود که اشک در چشمهایش جمع شد.
سرش را پایین انداخت تا آرام شود.
همان لحظه، جونگکوک بیاختیار به او خیره شد.
لبخندی که روی صورت هایون بود، نگاهش را از او میگرفت.
«چرا انقدر میخنده...؟»
این سؤال بیاختیار از ذهن جونگکوک گذشت.
هر بار که صدای خنده هایون بلند میشد، خودش هم ناخودآگاه لبخند میزد.
حتی بدون اینکه متوجه باشد.
تهیونگ از آن طرف میز، این صحنه را دیده بود.
آرنجش را آرام به جیمین زد.
زیر لب گفت:
«به جونگکوک نگاه کن...»
جیمین نگاه کوتاهی انداخت.
بعد لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
جین ناگهان رو به هایون کرد و گفت:
«هایون! از بین ما هفت نفر، خندهدارترین کیه؟»
هایون بدون فکر گفت:
«شما!»
جین با افتخار از جایش بلند شد.
«شنیدین؟ بالاخره یکی حقیقت رو گفت!»
هوسوک با اعتراض گفت:
«اعتراض دارم! من هنوز اجرای استعدادم رو شروع نکردم!»
بعد ناگهان از جایش بلند شد و شروع کرد به تقلید کردن راه رفتن نامجون.
تمام میز از خنده منفجر شد.
هایون آنقدر خندید که مجبور شد صورتش را پشت دستش پنهان کند.
جونگکوک باز هم نگاهش روی او ماند.
این بار حتی متوجه نشد قاشق در دستش ثابت مانده است.
برایش عجیب بود...
دیدن خندههای هایون، از هر اجرای موفقی بیشتر آرامش میداد.
تهیونگ با لبخند گفت:
«کوکی!»
جونگکوک از فکر بیرون آمد.
«هان؟»
«غذات سرد شد.»
همه به جونگکوک نگاه کردند.
او با سرفهای کوتاه گفت:
«حواسم نبود.»
اما تهیونگ فقط خندید و چیزی نگفت.
در همان لحظه...
پشت شیشههای دودی رستوران، مردی با کلاه مشکی ایستاده بود.
دوربین حرفهای را آرام بالا آورد.
چند عکس پشت سر هم گرفت.
بعد زیر لب گفت:
«آرومآروم... مدرکها کامل میشن.»
نام او...
کانگ مینسو بود.
خبرنگاری که سالها به دنبال شکار بزرگترین خبر زندگیاش میگشت.
و حالا مطمئن بود...
این دو نفر، همان شکار هستند.
داخل رستوران، هیچکس متوجه حضور او نشد.
هایون هنوز از شوخیهای اعضا میخندید.
جونگکوک هم بیاختیار، محو تماشای لبخند او شده بود.
شبی که قرار بود فقط یک شام دوستانه باشد...
داشت به شروع دردسرهای بزرگتری تبدیل میشد.
ادامه دارد...
وقتی عکسهای کانگ مینسو منتشر شوند... آیا فقط شایعهای جدید ساخته میشود، یا زندگی هایون و جونگکوک وارد مرحلهای میشود که دیگر راه بازگشتی ندارد؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۳
شب همان روز، هوسوک طبق قولش همه را به یک رستوران کرهای دعوت کرد.
اعضای گروه یکییکی وارد سالن خصوصی شدند و با شوخی و خنده دور میز نشستند.
هایون ابتدا قصد داشت بهانه بیاورد و برود، اما جین دستش را گرفت.
«امشب هیچ بهونهای قبول نیست!»
هایون هم با خنده کنار آنها نشست.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تهیونگ با صدای بلند گفت:
«خب... امشب هرکی بیشتر بخوره، پولش با جونگکوکه!»
جونگکوک با خنده سرش را تکان داد.
«چرا هر بار آخرش جیب من خالی میشه؟»
همه با صدای بلند خندیدند.
هایون آنقدر از شوخیهای جین و هوسوک خندیده بود که اشک در چشمهایش جمع شد.
سرش را پایین انداخت تا آرام شود.
همان لحظه، جونگکوک بیاختیار به او خیره شد.
لبخندی که روی صورت هایون بود، نگاهش را از او میگرفت.
«چرا انقدر میخنده...؟»
این سؤال بیاختیار از ذهن جونگکوک گذشت.
هر بار که صدای خنده هایون بلند میشد، خودش هم ناخودآگاه لبخند میزد.
حتی بدون اینکه متوجه باشد.
تهیونگ از آن طرف میز، این صحنه را دیده بود.
آرنجش را آرام به جیمین زد.
زیر لب گفت:
«به جونگکوک نگاه کن...»
جیمین نگاه کوتاهی انداخت.
بعد لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.
جین ناگهان رو به هایون کرد و گفت:
«هایون! از بین ما هفت نفر، خندهدارترین کیه؟»
هایون بدون فکر گفت:
«شما!»
جین با افتخار از جایش بلند شد.
«شنیدین؟ بالاخره یکی حقیقت رو گفت!»
هوسوک با اعتراض گفت:
«اعتراض دارم! من هنوز اجرای استعدادم رو شروع نکردم!»
بعد ناگهان از جایش بلند شد و شروع کرد به تقلید کردن راه رفتن نامجون.
تمام میز از خنده منفجر شد.
هایون آنقدر خندید که مجبور شد صورتش را پشت دستش پنهان کند.
جونگکوک باز هم نگاهش روی او ماند.
این بار حتی متوجه نشد قاشق در دستش ثابت مانده است.
برایش عجیب بود...
دیدن خندههای هایون، از هر اجرای موفقی بیشتر آرامش میداد.
تهیونگ با لبخند گفت:
«کوکی!»
جونگکوک از فکر بیرون آمد.
«هان؟»
«غذات سرد شد.»
همه به جونگکوک نگاه کردند.
او با سرفهای کوتاه گفت:
«حواسم نبود.»
اما تهیونگ فقط خندید و چیزی نگفت.
در همان لحظه...
پشت شیشههای دودی رستوران، مردی با کلاه مشکی ایستاده بود.
دوربین حرفهای را آرام بالا آورد.
چند عکس پشت سر هم گرفت.
بعد زیر لب گفت:
«آرومآروم... مدرکها کامل میشن.»
نام او...
کانگ مینسو بود.
خبرنگاری که سالها به دنبال شکار بزرگترین خبر زندگیاش میگشت.
و حالا مطمئن بود...
این دو نفر، همان شکار هستند.
داخل رستوران، هیچکس متوجه حضور او نشد.
هایون هنوز از شوخیهای اعضا میخندید.
جونگکوک هم بیاختیار، محو تماشای لبخند او شده بود.
شبی که قرار بود فقط یک شام دوستانه باشد...
داشت به شروع دردسرهای بزرگتری تبدیل میشد.
ادامه دارد...
وقتی عکسهای کانگ مینسو منتشر شوند... آیا فقط شایعهای جدید ساخته میشود، یا زندگی هایون و جونگکوک وارد مرحلهای میشود که دیگر راه بازگشتی ندارد؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۷۷۸
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط