(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۸۰ (♡)
خیلی گنده بودن و.. لباسشون سیاه..
خيلي خمار و بیحال شده بودم. دیگه جوون نداشتم..
بدنم خیلی داغ و از کنترلم خارج شده بود.
ديگه حتي توان نداشتم انگشت کوچیکه مو تکون بدم.. چشماي خيلي سنگينم با درد شديدي توي سينه ام بي
اختیار به هم قفل شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
با سر درد خيلي شديدي به زور چشمامو باز کردم. سرم خيلي سنگين بودو چشمام تار میدید.. به زور پلک زدم.. من..كجام؟ هنوز خماري و گیج
تو وجودم بود و سینه ام میسوخت سرفه زدم و به زور چشمامو باز نگه داشتم وسرمو تکون دادم تا گیجیم بپره.. چي شد؟ اصلا یادم نمیاد که...
یه دفعه قلبم ریخت و هین ترسيده اي از گلوم خارج شد..
اون دوتا حیوون..دستمال..بيهوشي..اينجا..
والي..
والي خداي من..
دهنم از تعجب باز شد.
چي به سرم اومد؟
همه خاطرات تلخ پیش اومده تند تند از جلوي چشمام رد
شد. دزدیدنم. حتي واژه اش سنگین و نفس گیر بود.. تو خونه جیمین
بیهوشم کردن بعد اینجا کجاست؟ مگه میشه؟
تند تند اطرافم رو به بهونه دیدن نشونه اشنايي سر
چرخوندم. اما همه چیز غریبه بود و از ترس و سر درد تمرکز نداشتم..
نفسام کند و اشفته شد.
من.. اصلا چرا اینجام؟
هول و وحشت زده تکونی خوردم که نفسم بند اومد.. روي صندلي چوبي نشونده بودنم و دستام پشت سرم به
هم و پاهام به پایه صندلی با طناب محکم بسته شده بود..
خدایا اینجا چه خبره؟
اشك ترسيده اي تو چشمام جمع شد..
لرزون گفتم من کجام؟ اینجا کجاست؟
روبروم یه دیوار سبز کم رنگي بود که خيلي جاهاش زدگي داشت و پوسته دیوار کنده شده بود و زمین کثیف بود و
هیچ چيزي توي اتاق نبود..
فقط.. من..
قلبم داشت از جا در میومد..
چرا منو آوردن تو این قبرستون؟
عصبي و با بغض داد زدم من اینجا چیکار میکنم؟
سرم تیر کشید.
اخ..
چشمامو محکم به هم فشردم
دستام..
تند تند تكون خوردم تا شاید بتونم دستامو باز کنم و داد زدم: اهااااي..کي اينجاست؟ چي از جونم ميخواين؟يکي كمكم كنه..كمكك...
صدام از شدت بغض و درد شکننده و خيلي لرزون بود ولي هیچ صدايي جز انعکاس صداي خودم به گوش نمیرسید و
این وحشتم رو بیشتر میکرد.
اختيار هق هقي از گلوم خارج شد و فریاد
زدم: كمك..يكي كمكم كنه...
اما بیشتر شبیه یه جیغ جیغ دردمندانه و داغون بود.
خداياا..
(♡)پارت ۱۸۰ (♡)
خیلی گنده بودن و.. لباسشون سیاه..
خيلي خمار و بیحال شده بودم. دیگه جوون نداشتم..
بدنم خیلی داغ و از کنترلم خارج شده بود.
ديگه حتي توان نداشتم انگشت کوچیکه مو تکون بدم.. چشماي خيلي سنگينم با درد شديدي توي سينه ام بي
اختیار به هم قفل شد و دیگه هیچی نفهمیدم.
با سر درد خيلي شديدي به زور چشمامو باز کردم. سرم خيلي سنگين بودو چشمام تار میدید.. به زور پلک زدم.. من..كجام؟ هنوز خماري و گیج
تو وجودم بود و سینه ام میسوخت سرفه زدم و به زور چشمامو باز نگه داشتم وسرمو تکون دادم تا گیجیم بپره.. چي شد؟ اصلا یادم نمیاد که...
یه دفعه قلبم ریخت و هین ترسيده اي از گلوم خارج شد..
اون دوتا حیوون..دستمال..بيهوشي..اينجا..
والي..
والي خداي من..
دهنم از تعجب باز شد.
چي به سرم اومد؟
همه خاطرات تلخ پیش اومده تند تند از جلوي چشمام رد
شد. دزدیدنم. حتي واژه اش سنگین و نفس گیر بود.. تو خونه جیمین
بیهوشم کردن بعد اینجا کجاست؟ مگه میشه؟
تند تند اطرافم رو به بهونه دیدن نشونه اشنايي سر
چرخوندم. اما همه چیز غریبه بود و از ترس و سر درد تمرکز نداشتم..
نفسام کند و اشفته شد.
من.. اصلا چرا اینجام؟
هول و وحشت زده تکونی خوردم که نفسم بند اومد.. روي صندلي چوبي نشونده بودنم و دستام پشت سرم به
هم و پاهام به پایه صندلی با طناب محکم بسته شده بود..
خدایا اینجا چه خبره؟
اشك ترسيده اي تو چشمام جمع شد..
لرزون گفتم من کجام؟ اینجا کجاست؟
روبروم یه دیوار سبز کم رنگي بود که خيلي جاهاش زدگي داشت و پوسته دیوار کنده شده بود و زمین کثیف بود و
هیچ چيزي توي اتاق نبود..
فقط.. من..
قلبم داشت از جا در میومد..
چرا منو آوردن تو این قبرستون؟
عصبي و با بغض داد زدم من اینجا چیکار میکنم؟
سرم تیر کشید.
اخ..
چشمامو محکم به هم فشردم
دستام..
تند تند تكون خوردم تا شاید بتونم دستامو باز کنم و داد زدم: اهااااي..کي اينجاست؟ چي از جونم ميخواين؟يکي كمكم كنه..كمكك...
صدام از شدت بغض و درد شکننده و خيلي لرزون بود ولي هیچ صدايي جز انعکاس صداي خودم به گوش نمیرسید و
این وحشتم رو بیشتر میکرد.
اختيار هق هقي از گلوم خارج شد و فریاد
زدم: كمك..يكي كمكم كنه...
اما بیشتر شبیه یه جیغ جیغ دردمندانه و داغون بود.
خداياا..
- ۱۷.۱k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط