{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۸۲ (⁠♡)


از نگاهش تمام تنم مورمور شد و از سکوتش خونم به جوش اومد و داد زدم من اصلا شماها رو نمیشناسم..هیچ کاري هم نکردم..نمیدونم کی هستین و چي ميخواين..منو
اشتباه گرفتین..
سریع از داد زدنم پشیمون شدم.
نباید تحريك و عصبیشون کنم.
باید اروم باشم.
به زور با تني لرزون لبهامو خیس کردم و درمونده گفتم:باور کنین اشتباهي اينجام... يعني.. اشتباه منو گرفتین..من نه ادم
مهمیم.. نه پول زیادی دارم..من.. من اصلا..
انگشت اشاره شو روی بینیش گرفت و گفت:هیسس..
تنم لرزید و با بغض لبامو محکم به هم فشردم.
جلوم خم شد که لرز شديدي به تنم افتاد و با ترس خودمو
جمع تر کردم. خیره تو چشمام دستاشو به زانوش گرفت و گفت الا بيكر..خيلي حرف ميزني.. تند و ناباور زل زدم بهش.
نه..نه.. از درد شديدي که توي قلبم پیچید قفل لبهام باز شد و چونه ام لرزید.. اشتباهي در کار نیست.. ايناا.. با خود من کار دارن ولي..
چیکار؟ با درد گفتم چی میخواین؟ حد نگاه کرد



دیدگاه ها (۳)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۳ (⁠♡)با درد گفتم چی میخوای...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۴(⁠♡)داغون سرمو روي زمین سفت ...

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۱ (⁠♡)این چه بلاي لعنتیه که سرم...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۰ (⁠♡)خیلی گنده بودن و.. لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط