{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۸۱ (⁠♡)


این چه بلاي لعنتیه که سرمون نازل شد؟ چقدر بدشانسی و بدبختی اخه..
بسم نیست؟ اخ..چرا من؟ چرا همش من؟ لبمو گاز گرفتم.. الان وقت این حرفا نیست بايد يه فكري
بکنم... باید خودمو از این جهنم آزاد کنم.
تند تند وول خوردم و دستمو کشیدم اما لعنتي خيلي سفت
بسته شده بود.
اخ..
مچ دستام درد گرفت.
اگه جیمز نیاد دنبالم چي؟
اصلا.. چطور باید پیدام کنه؟
اشکم جاري شد..
تند تند نفسمو بیرون دادم..
نه.. نباید ضعیف به نظر برسم..
نباید جلوی این احمقا ترسمو نشون بدم..
تند و به زحمت سعي کردم شونه مو روي گونه ام بکشم تا
اشکمو پاک کنم..
من
از اینجا میرم بیرون..باید برم..
داغون به سقف خیره شدم تا فکرم رو جمع و جور کنم..
یه دفعه یاد گوشیم افتادم.
هول سرمو پایین کشیدم..
حضورشو حس نمیکردم والي..واي خدا..
نیست..
یا متوجهش شدن و یا یه جا افتاده
چه انتظار احمقانه و مسخره اي..
اخه کدوم خري متوجه چنين چيزي نميشه؟
چه فکری کرده بودم؟
هرچند حق انتخاب بیشتری نداشتم..
اما جیمین صداي جيغمو شنيده بود..يعني
اون رهام نمیکنه..
احتمالا شنیده.
تنها چيزي که توی این اوضاع اسفناک ازش مطمینم اینه که جیمین ترینر به هيچ قيمتي توي اين خرابه شده بي در و پیکر رهام نمیکنه..
میاد سراغم.. میاد نجاتم میده..
بينيمو بالا کشیدم و تو اوج درد لبخند زدم..
جیمین تنها امیدمه..تنها نوري که تو این اوضاع داره به قلبم
میتابه..
یه دفعه صداي باز شدن دري رو پشت سرم شنیدم..
نفسم به وضوح بند اومد..
يعني كيه؟
به زور با تني لرزون چشمامو بستم تا اروم شم..
قدمي جلو اومد..
نفسم تو سینه حبس شد و به زحمت سعي کردم سرمو کج
کنم و ببینمش اما نمیشد.
این استرس و ترسم رو بیشتر کرد
صداي قدمهاش مي
اومد..
با هر قدمش قلبم میریخت و دیوانه وار میزد..
خشن داد زدم کي هستي؟چي ازم ميخواي؟
اومد روبروم..
که با وحشتي سعی میکردم بپوشونمش با لبهاي قفل شده
تند زل زدم بهش.
يکي از همون گولاخ هاي گنده بك سياه پوش که منو آورده بود اینجا..
خيلي هيكل درشت و پوست افتاب سوخته اي داشت و په و جاي زخم گوشه ابروي راستش بود.. با نفرت گفتم چي ميخواي؟ همونجور خشک نگام کرد.
دیدگاه ها (۳)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۲ (⁠♡)از نگاهش تمام تنم مورمو...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۳ (⁠♡)با درد گفتم چی میخوای...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۸۰ (⁠♡)خیلی گنده بودن و.. لب...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۷۹ (⁠♡)قلبم داشت از جا در میوم...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط