{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P̵̣̩̪̠̀̇́̿͊̍͆͌̓͗ạ̵̤̭͖̰̤̖̈́͆͗͒̿̒͐̅͜͝r̵̜̩͈͕̽̄̓̈́t̴̛̜͈̹͈̙̟̤́͌

P̵̣̩̪̠̀̇́̿͊̍͆͌̓͗ạ̵̤̭͖̰̤̖̈́͆͗͒̿̒͐̅͜͝r̵̜̩͈͕̽̄̓̈́t̴̛̜͈̹͈̙̟̤́͌ ̸̨̗̪̞͓̣̩̺̳̙̈́̿̉̉̈3̸̼͎͚͚̥͎̼̆̿̈́͂̂̓͠.

به سمت در رفتم خونه ی معمولی ای بود....
درو باز کردم نفس نفس میزدم صدای قدم هایی از ته راه رو شنیدم دو دستم را محکم روی دهنم گذاشتم و نفسم را حبس کردم آروم به سمت سرویس بهداشتی که درش نیمه باز بود رفتم پشت در قایم شدم و همچنان دستم را روی دهنم فشار دادم....

صدای قدم های آن مرد واضح تر شنیده می‌شد متوجه شدم داره به ایتالیایی با تلفن صحبت می‌کنه :

j:Koras, te l'ho detto
... : ......
j:Riceverò il carico da te entro la fine del mese
... : .....
j:Sono quattro mesi che cerco di decidere quando consegnerai il carico
... : ..‌.....
j: Questi carichi valgono più di centoventi miliardi, hai capito?
... : .......
از درز در نیمه باز آروم نگاه میکردم اون پشت به من ایستاده بود....

یه پسر با موهای بسته شده که با یه دستش تلفن دستش بود و با دست دیگش داشت اسلحه اش را پر میکرد
اسلحه اش رو روی اپن گذاشت
و انگار از حرف های فرد پشت تلفن عصبی شده بود قیافش در هم رفت و سریع تلفن را قطع کرد و به ایتالیایی گفت:
Cambiamento....(یعنی عوضی)
کنجکاو شده بودم که داشت به اون مرد پشت تلفن چی می‌گفت ولی ایتالیایی بلد نبودم....
ناگهان به پشت برگشت ...
تا خواستم در جای قبلی خود پنهان شوم دستم به دکوری کنار اینه یه سرویس بهداشتی خود صدایش در خانه پیچید....
دستم را محکم روی دهنم گذاشتم و تا جایی که می‌توانستم سعی کردم خودم را مخفی کنم ....
ناگهان صدایه خشاب اسلحه را شنیدم متوجه شدم که از وجود من آگاه شده به سمتم میآمد که ناگهان آویز شلوارم که یه عروسک کوچولو و یادگاری لوسیا بود افتاد زمین (صدایی نداده چون عروسک پنبه ای بود) آروم خم شدم و عروسک را در دست گرفتم که ناگهان
سردی وسیله ی فلزی ای را رو سرم احساس کردم......
دیدگاه ها (۴)

P̸̝̥̹͉͕̰̪͇̠̍̅̒̆͝͠͝â̶̡̯̠̦̗̫̤͙͎r̸̯̰̾̌̀̃̌ț̷̈́ ̷̮̲̗͚̉4̴̛̊̃̌̉̾̒̋...

P̵̭͈̹̳͇͓͈͚͚̹̐̒̓̈̒̇̈͠ä̵̧̛͎͙̖͎́̅͐́̔̋̒͑͠ŗ̶͔̫̉̓̾̌̈́̇̅̚͝t̷̒̐̓͌̋̀͝...

(خودم طاقت نکردم نزارم...)

P̶̧͚͇̠͙͕͎͑̔̽ͅà̵͉̥̳̝̻̯̜̯̽̓̀̎̀̾͊̒r̷̠̙̠͖͕͌̕ͅt̶̪̭̙̙̭̓̓̒̈͜͜ ̸̍͂̈́...

لبخند قاتلپارت¹⁵ویو جونگ کوکسمت ماشینم رفتم که با صدای یونگی...

#خورشیدوماه🌙☀️part=17جانا: ایرانا تو برو سرویس من همینجا وای...

کپشنننننن🎀🦢عروسک من😈🔞پارت سی و چهار همراه سرهان رفتیم بیرون ...

مثلث عشقی من پارت ۱۸:ا/ت ویو حوصلم سر رفته بود برای همین رفت...

#in_your_eyespart_9۲ویو کایلا یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سا...

پارت دوم نماد مرگ

part 13

رمان تهیونگ

Enemys Embrsce [ part ۲۸ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط