{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت۲۲۰ (⁠♡)



بهت زده نگاش کردم آسم.. آسم داره.. سرفه هاش براي تنگي نفسه. وقتي عصبي و مضطرب میشد نفسش تنگ میشد.. خداي چطور نفهمیدم؟ اشکم جاري شد. لیوان اب رو بدون خوردن روی زمین گذاشت و لرزون سینه
شو توي مشتش فشرد..
سرفه هاش کم کم اروم گرفت و سر بلند کرد و نگام کرد. از دیدن اشکم اروم و به زور گفت: اشك چرا؟
چونه ام لرزید.
لرزون چونه مو گرفت و سرفه اي زد و به زحمت
گفت:خوبم..هيچي نيست..
داغون دستمو روي دستش که چونه مو گرفته بود گذاشتم..
لرزون و گنگ نگام کرد.
عميق زل زدم تو چشماش
اروم نگاهش رو کشید پایین تر..
نفسم تند شد.
اروم سرشو جلو کشید.
با اشتیاق عجيبي منم نگاهم رو روي لباش کشیدم.
این حسر
عجیب شوق و نیاز از کجا میاد؟
اروم و خيلي نرم لباشو روي لبام گذاشت..
اخ...
نفسم از لذت بند اومد.
اونم نفسش رو عمیق بیرون داد و نرم منو سمت خودش
کشید. چشماشو بست و دستش رو نرم برد دور کمرم و خيلي نرم
و با ارامش لبامو بوسید.
انگار میخواست آرامش بگیره.
همونجور که داشت منو اروم میکرد.
لبهاي گرم و طمأنينه اش عطشم رو به طرز عجيبي
بیشتر
کرده بود.
انگشت اشاره دست بریده با خون خشك شده شو نرم روي
گونه ام کشید.
نفسم بند اومد و لرزون دستشو گرفتم و اروم لبامو جدا
کردم.
چشماشو باز کرد و نگام کرد.
نگاهش عین پسر بچه هاي گناه کار بود که دلمو ریش کرد. لبخند ارومي بهش زدم و گفتم دستت..
و ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت جعبه كمك هاي اوليه بالاي يخچال و برش داشتم.
سرفه زد..
تند بتادین و پنبه و باند رو پیدا کردم و رفتم سمتش.
خيره و خيلي سنگين نگام میکرد.
اونقدر که داشت نفسمو بند میاورد.
بتادین رو ریختم رو پنبه و دستش رو با دستای یخ کرده ام
گرفتم.
اروم گفت: تو..ازم میترسی؟
بتادین رو روي زخمش کشیدم که نفسش رو شدید بیرون
داد.
لبخند زدم و گفتم ترسناك به نظر نميرسي..
لبخندي زد و ابرو بالا انداخت و خبیثانه گفت:جدي؟
جدي..
قشنگ بتادین رو
روي زخمش کشیدم و بعد باند رو برداشتم
که گفت: واسه همین فرار کردي؟

پام سرح شد و با لبخندي ده میکردم جمعش کنم مشغول بستن باند شدم و شیطون :گفتم فرار نکردم..دستت به رسيدگي نياز داشت..
يهو و خيلي غير منتظره یقه مو گرفت و کشید که پرت شدم تو بغلش و صورتم تو يه ميلي متري صورتش قرار
گرفت و شوکه هيني گفتم.
وااي خدا...
قلبم داشت از جا در میومد..
من چمه ؟
نفسام سنگین و مقطع شده بود..
عمیق تو چشمام نگاه کرد و نمیدونم . دید که لبخند پر
ارامشي زد و لبامو قفل کرد..
با عطش و اشتياق عجيبي دستمو روي سينه اش گذاشتم.
خيلي گرم لبامو کشید.
داشتم آتیش میگرفتم.
کمرم رو فشاري داد که قلب ریخت. پیرهنش رو توی مشتم گرفتم.
اشتیاقش بیشتر شد و داغ به کمرم چنگ زد که لرزون
بیشتر فرو رفتم تو اغوشش.
دیدگاه ها (۴)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۱ (⁠♡)همه وجودم پر از لذت و...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۲۲ (⁠♡)سریع بچه رو از بغلش گرف...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۱۹ (⁠♡)جوزف عصبي گفت: نادیا ا...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۱۸ (⁠♡)بغلم رو که تازه آروم گر...

جادویی عشق part ۶۳به دست و خنده رو بچه هاي مودب وشيك مثل پدر...

جادویی عشق part ۶۴با لذت خندیدم. موسيقي تموم شد.. وی دستش رو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۷پیرهنش رو مرتب کرد و اروم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط