✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۲۲ (♡)
سریع بچه رو از بغلش گرفتم ساك رو از بغل جوزف که گنگ و نفهمیده نگام میکرد کشید و سمتم گرفت.
و تند گفت: جوزف؟ چیه داداش ؟ چته؟ اب بیارم برات؟ تند نوراي در حال گریه رو به خودم فشردم و رفتم سمت اشپزخونه و تند و اروم :گفتم جانم.. جانم عزیزم.
و کتری رو روشن کردم
زمزمه کردم هیچی نیست عزیزم.
و نوازشش کردم و تند رفتم سراغ یخچال و بطري اب رو برداشتم و هول توي لیوان ریختم و چند تا قندم توش انداختم و سریع رفتم سمتشون. جوزف داغون و عین یه مرده با چشماي سرخ و پوست رنگ
پریده سرشو تو دستاش گرفته بود
اب قند رو سریع سمت جیمز گرفتم.
تند گرفت و به زور به خورد جوزف داد و با درد گفت چیکار
كنم لعنتي؟ جوزف نگاش کرد و داغون با چشمایي كه اشك توش حلقه زده بود سر روی شونه جیمین گذاشت و زد زیر گریه و
گفت: خسته ام جیمز..خيلي خسته ام..
از شدت درموندگي و درد توي صداش اشكم بي
جاري شد.
اخ..
سینه ام از درد سنگین شد.
اختیار
جیمین با درد چشماشو بست و سرشو روي سر جوزف
گذاشت.
با بغض و چونه لرزون تند ازشون دور شدم و رفتم تو اشپزخونه تا راحت باشن و در واقع خفه شدن خودمو
بپوشونم..
نمیتونستم جلري اشکام رو بگیرم. خيلي درد داشت. صداش از اعماق وجودش بیرون اومده بود و اونقدر جیمین رو شناخته بودم که داره له میشه.. از بغض و درد عجيب توي سينه ام داشتم خفه میشدم
نفسام خيلي سنگين بود.
خدايا من
که یه غریبه ام دارم داغون میشم
اونا چی میکشن؟
جیمین مهربون و دل رحم چی میکشه؟
ذهنم کار نمیکنه...
دري براي كمك كردن و بهبود وضعیت پیدا نمیکنم. جیمین پردرد گفت من اینجام همه چی درست میشه..بهت
قول میدم
چشمامو داغون و محکم به هم فشردم تا نبارم نورا کوچولوی مظلوم سفت پیرهنم رو تو مشتاي کوچولوش گرفته بود و گریه میکرد.
بي قرار به آب جوش نگاه کردم.
الهي بميرم..
جیمین زیر بغل جوزف رو گرفت و بلندش کرد و گفت: نادیا کجاست؟
جوزف: خونه دنیل..
جیمین : با لیلی چیکار کردی؟کجاست؟
جوزف: زنگ زدم. اومدن بردنش
جیمز : کجا؟
جوزف: اسایشگاه رواني..
شوکه برگشتم نگاش کردم
جیمین داغون دست به صورتش کشید و جوزف له شده روي مبل نشست.
(♡)پارت ۲۲۲ (♡)
سریع بچه رو از بغلش گرفتم ساك رو از بغل جوزف که گنگ و نفهمیده نگام میکرد کشید و سمتم گرفت.
و تند گفت: جوزف؟ چیه داداش ؟ چته؟ اب بیارم برات؟ تند نوراي در حال گریه رو به خودم فشردم و رفتم سمت اشپزخونه و تند و اروم :گفتم جانم.. جانم عزیزم.
و کتری رو روشن کردم
زمزمه کردم هیچی نیست عزیزم.
و نوازشش کردم و تند رفتم سراغ یخچال و بطري اب رو برداشتم و هول توي لیوان ریختم و چند تا قندم توش انداختم و سریع رفتم سمتشون. جوزف داغون و عین یه مرده با چشماي سرخ و پوست رنگ
پریده سرشو تو دستاش گرفته بود
اب قند رو سریع سمت جیمز گرفتم.
تند گرفت و به زور به خورد جوزف داد و با درد گفت چیکار
كنم لعنتي؟ جوزف نگاش کرد و داغون با چشمایي كه اشك توش حلقه زده بود سر روی شونه جیمین گذاشت و زد زیر گریه و
گفت: خسته ام جیمز..خيلي خسته ام..
از شدت درموندگي و درد توي صداش اشكم بي
جاري شد.
اخ..
سینه ام از درد سنگین شد.
اختیار
جیمین با درد چشماشو بست و سرشو روي سر جوزف
گذاشت.
با بغض و چونه لرزون تند ازشون دور شدم و رفتم تو اشپزخونه تا راحت باشن و در واقع خفه شدن خودمو
بپوشونم..
نمیتونستم جلري اشکام رو بگیرم. خيلي درد داشت. صداش از اعماق وجودش بیرون اومده بود و اونقدر جیمین رو شناخته بودم که داره له میشه.. از بغض و درد عجيب توي سينه ام داشتم خفه میشدم
نفسام خيلي سنگين بود.
خدايا من
که یه غریبه ام دارم داغون میشم
اونا چی میکشن؟
جیمین مهربون و دل رحم چی میکشه؟
ذهنم کار نمیکنه...
دري براي كمك كردن و بهبود وضعیت پیدا نمیکنم. جیمین پردرد گفت من اینجام همه چی درست میشه..بهت
قول میدم
چشمامو داغون و محکم به هم فشردم تا نبارم نورا کوچولوی مظلوم سفت پیرهنم رو تو مشتاي کوچولوش گرفته بود و گریه میکرد.
بي قرار به آب جوش نگاه کردم.
الهي بميرم..
جیمین زیر بغل جوزف رو گرفت و بلندش کرد و گفت: نادیا کجاست؟
جوزف: خونه دنیل..
جیمین : با لیلی چیکار کردی؟کجاست؟
جوزف: زنگ زدم. اومدن بردنش
جیمز : کجا؟
جوزف: اسایشگاه رواني..
شوکه برگشتم نگاش کردم
جیمین داغون دست به صورتش کشید و جوزف له شده روي مبل نشست.
- ۲۰.۹k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط