(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۲۱ (♡)
همه وجودم پر از لذت و شوق عجيبي بود.
نرم چسبوندم به دیوار و لباهاشو نرم روي چونه ام کشید.
قلبم داشت از جا در میومد.
عمیق چونه مو بوسید که صداي زنگ ايفون اومد.
از حرکت و ایستاد.
اختيار لعنتي توي دلم فرستادم و آرزو کردم کاش نره..
لرزون و بي ميل چشم باز کردم.
اونم اشفته با نفس سنگیني چشماشو باز کرد. با نفس نفس واشفته نگاش کردم. نگاهش رو خمار توی چشمام کشید و بینیشو نرم به بینیم
کشید.
واي...
نفسم بند اومد..
چقدر این چشماماي لعنتیش خوش )
چرا به نظرم انقدر زیبان؟
تيله اي و خاکستری
پیرهنشو بیشتر تو مشتم فشردم که سریع و خمار بيتو به زنگ ایفون دوباره تند لبامو بوسید.
لذت همه قلبمو پر کرده بود.
لبخند زدم و غرق بوسه هاي گرمش شدم که باز ایفون زنگ
خورد. اه.. كلافه لبهاشو جدا کرد.
لرزون اب دهنمو قورت دادم.
سرفه اي زد و اروم ازم فاصله گرفت. انگار زیر پاهام خالي شد.
اشفته :گفت حتما مهمه.
و رفت سمت ایفون نفس خيلي عميقي کشيد و عصبي در رو باز کرد و در حالیکه بانداژ باز دور دستش رو میبست و اروم گفت برو تو
اتاق لطفا.. بيرونم نيا..
لبامو گاز گرفتم و تند سر تکون دادم و رفتم تو اتاقم. در رو بستم و با نفس خیلی سنگین بهش تکیه دادم. کیه این خروس بي محل؟ الان باید پیداش میشد؟ اخه.. اشفته نفسمو بیرون دادم..
اصلا نمیفهمم چمه..نمیفهمم دقیقا میخوام اما.. يه حسي.
یه کشش خيلي عجيبي بهش داشتم..
به خاطر جسمش بود؟
نه.. احمقانه است.
فقط..نمیدونم چمه.. صداي گريه بچه اي اومد.. متعجب سر کج کردم.
جیمین: -چي شده جوزف؟
جوزفه...برادرش...
اي جانم. این صداي گريه نورا بود. باز که داره گریه میکنه...
دلم ریش شد..
این بچه چقدر امروز روز سختی داشته..تلف شد..
براش...
بمیرم برا
و با بغض اب دهنمو قورت دادم.
جوزف با صداي خيلي داغوني گفت: گرسنه است. جیمین سریع گفت : بدش من..بیا تو الان اب جوش میارم جوزف با درد :گفت نمیخوره شیر مادرشو میخواد جیمز نفسشو شدید بیرون داد و یه دفعه نگران گفت: جوزف
چته؟ جوزف؟
از نگرانی ضربان قلبم بالا رفت...
يعني چي شده؟
جیمین سریع و بلند گفت الا .. الا بیا...
سریع در رو باز کردم و هول رفتم بیرون جوزف با حال خيلي داغون و اشفته اي با
بود يه ساك بچه توي
بغلش روي زمين کنار در نشسته بود و نورا توي بغل جيمز که نگران کنار داداشش زانو زده بود. جیمین با دیدنم سریع نورا رو سمتم گرفت و گفت: ارومش كن لطفا.. اب بذار جوش بیاد براش شیر حاضر کن..گرسنه
است
(♡)پارت ۲۲۱ (♡)
همه وجودم پر از لذت و شوق عجيبي بود.
نرم چسبوندم به دیوار و لباهاشو نرم روي چونه ام کشید.
قلبم داشت از جا در میومد.
عمیق چونه مو بوسید که صداي زنگ ايفون اومد.
از حرکت و ایستاد.
اختيار لعنتي توي دلم فرستادم و آرزو کردم کاش نره..
لرزون و بي ميل چشم باز کردم.
اونم اشفته با نفس سنگیني چشماشو باز کرد. با نفس نفس واشفته نگاش کردم. نگاهش رو خمار توی چشمام کشید و بینیشو نرم به بینیم
کشید.
واي...
نفسم بند اومد..
چقدر این چشماماي لعنتیش خوش )
چرا به نظرم انقدر زیبان؟
تيله اي و خاکستری
پیرهنشو بیشتر تو مشتم فشردم که سریع و خمار بيتو به زنگ ایفون دوباره تند لبامو بوسید.
لذت همه قلبمو پر کرده بود.
لبخند زدم و غرق بوسه هاي گرمش شدم که باز ایفون زنگ
خورد. اه.. كلافه لبهاشو جدا کرد.
لرزون اب دهنمو قورت دادم.
سرفه اي زد و اروم ازم فاصله گرفت. انگار زیر پاهام خالي شد.
اشفته :گفت حتما مهمه.
و رفت سمت ایفون نفس خيلي عميقي کشيد و عصبي در رو باز کرد و در حالیکه بانداژ باز دور دستش رو میبست و اروم گفت برو تو
اتاق لطفا.. بيرونم نيا..
لبامو گاز گرفتم و تند سر تکون دادم و رفتم تو اتاقم. در رو بستم و با نفس خیلی سنگین بهش تکیه دادم. کیه این خروس بي محل؟ الان باید پیداش میشد؟ اخه.. اشفته نفسمو بیرون دادم..
اصلا نمیفهمم چمه..نمیفهمم دقیقا میخوام اما.. يه حسي.
یه کشش خيلي عجيبي بهش داشتم..
به خاطر جسمش بود؟
نه.. احمقانه است.
فقط..نمیدونم چمه.. صداي گريه بچه اي اومد.. متعجب سر کج کردم.
جیمین: -چي شده جوزف؟
جوزفه...برادرش...
اي جانم. این صداي گريه نورا بود. باز که داره گریه میکنه...
دلم ریش شد..
این بچه چقدر امروز روز سختی داشته..تلف شد..
براش...
بمیرم برا
و با بغض اب دهنمو قورت دادم.
جوزف با صداي خيلي داغوني گفت: گرسنه است. جیمین سریع گفت : بدش من..بیا تو الان اب جوش میارم جوزف با درد :گفت نمیخوره شیر مادرشو میخواد جیمز نفسشو شدید بیرون داد و یه دفعه نگران گفت: جوزف
چته؟ جوزف؟
از نگرانی ضربان قلبم بالا رفت...
يعني چي شده؟
جیمین سریع و بلند گفت الا .. الا بیا...
سریع در رو باز کردم و هول رفتم بیرون جوزف با حال خيلي داغون و اشفته اي با
بود يه ساك بچه توي
بغلش روي زمين کنار در نشسته بود و نورا توي بغل جيمز که نگران کنار داداشش زانو زده بود. جیمین با دیدنم سریع نورا رو سمتم گرفت و گفت: ارومش كن لطفا.. اب بذار جوش بیاد براش شیر حاضر کن..گرسنه
است
- ۲۱.۱k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط