ممنمن میخواستم بکشمت
ℙ𝕒𝕣𝕥 ۶۱
+م...من...من میخواستم بکشمت...
-نه تو نمیخواستی!...اون عوضی میخواست!
+خودمو....نمیبخشم
-مینجی شی...من حالم خوبه...با هم از اینجا میریم بیرون...آخ..
+بذار ببینمش...
دستشو آروم برداشت...زخمش خیلی عمیق بود و خونریزی زیادی داشت..
+او...اون داره ازش خون میره!....باید یکاری بکنید...
هیم چان(هیشش...نباید مارو پیدا کنن..تعداد افردامون کمتره....بهشون میبازیم)
+خونریزیش زیاده...اگر بیهوش بشه چی؟؟
&مینجی...آروم باش...الان میریم..
پسر دست خونیشو روی گونه ی دخترک کشید و چشماش کم کم داشتن بسته میشدن..
+جونگکوکا!..به من نگاه کن! نباید بخوابی..چشماتو باز کن...من هنوز اینجام...خواهش میکنم نخواب...(گریه)
-خیلی خستم مینجی...
&هی..نخواب...باید بیدار بمونی
پسر دیگه صدایی نمیشنید...چشماشو بست و دست بیجونش توی دستای دخترکش موند...
+نه(گریه)...نباید بمیری..بیدار شو!
هیم چان(برو کنار)
پسرشو کول کرد و پشت سر بقیه ی افرادش به سمت در ورودی دوید...
ــــــــــــــــــــــــــhospital
&پسر هیم چانه...
دختر نگاهی به پدرش کرد و سرشو تکون داد
&به پدرش نرفته...
+توی ماجرای کشتی نقشی نداشته
&باید گریه هاشو موقع گفتن اینکه پسرم توی کشتی سوخته میدیدی
+میبخشیش دیگه..نه؟
به دخترش نگاه کرد و لبخند زد...
&اگر تو بخوای میبخشم
در باز شد و دکتر با دو تا پرستار اومدن بیرون...
با سرعت رفتیم سمتشون..
&چیشد آقای دکتر؟؟
(ما جلوی خونریزی رو گرفتیم ولی خون زیادی از دست دادن...فعلا باید منتظر باشیم بهوش بیاد...)
هیم چان روی صندلی نشست و دوباره ضرب گرفتن رو با پاهاش شروع کرد...
دستمو روی شیشه گذاشتم و هق هق هامو خفه کردم...این بود سهم من؟بعد از این همه سختی که کشیدم سهمم دیدنش توی این حال با کلی دستگاه از پشت شیشه سرد این اتاق بود؟؟
+باید کنارم بمونی جئون!...اگر بمیری خودم میکشمت!...فقط چشماتو باز کن و بهشون بفهمون قوی تر از این حرفایی...
«فرداشبتموممیشه»
+م...من...من میخواستم بکشمت...
-نه تو نمیخواستی!...اون عوضی میخواست!
+خودمو....نمیبخشم
-مینجی شی...من حالم خوبه...با هم از اینجا میریم بیرون...آخ..
+بذار ببینمش...
دستشو آروم برداشت...زخمش خیلی عمیق بود و خونریزی زیادی داشت..
+او...اون داره ازش خون میره!....باید یکاری بکنید...
هیم چان(هیشش...نباید مارو پیدا کنن..تعداد افردامون کمتره....بهشون میبازیم)
+خونریزیش زیاده...اگر بیهوش بشه چی؟؟
&مینجی...آروم باش...الان میریم..
پسر دست خونیشو روی گونه ی دخترک کشید و چشماش کم کم داشتن بسته میشدن..
+جونگکوکا!..به من نگاه کن! نباید بخوابی..چشماتو باز کن...من هنوز اینجام...خواهش میکنم نخواب...(گریه)
-خیلی خستم مینجی...
&هی..نخواب...باید بیدار بمونی
پسر دیگه صدایی نمیشنید...چشماشو بست و دست بیجونش توی دستای دخترکش موند...
+نه(گریه)...نباید بمیری..بیدار شو!
هیم چان(برو کنار)
پسرشو کول کرد و پشت سر بقیه ی افرادش به سمت در ورودی دوید...
ــــــــــــــــــــــــــhospital
&پسر هیم چانه...
دختر نگاهی به پدرش کرد و سرشو تکون داد
&به پدرش نرفته...
+توی ماجرای کشتی نقشی نداشته
&باید گریه هاشو موقع گفتن اینکه پسرم توی کشتی سوخته میدیدی
+میبخشیش دیگه..نه؟
به دخترش نگاه کرد و لبخند زد...
&اگر تو بخوای میبخشم
در باز شد و دکتر با دو تا پرستار اومدن بیرون...
با سرعت رفتیم سمتشون..
&چیشد آقای دکتر؟؟
(ما جلوی خونریزی رو گرفتیم ولی خون زیادی از دست دادن...فعلا باید منتظر باشیم بهوش بیاد...)
هیم چان روی صندلی نشست و دوباره ضرب گرفتن رو با پاهاش شروع کرد...
دستمو روی شیشه گذاشتم و هق هق هامو خفه کردم...این بود سهم من؟بعد از این همه سختی که کشیدم سهمم دیدنش توی این حال با کلی دستگاه از پشت شیشه سرد این اتاق بود؟؟
+باید کنارم بمونی جئون!...اگر بمیری خودم میکشمت!...فقط چشماتو باز کن و بهشون بفهمون قوی تر از این حرفایی...
«فرداشبتموممیشه»
- ۳.۵k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط