سمتش رفت و گوشه ی لباسشو گرفت تا بلندش کنه
Part ۱۶
سمتش رفت و گوشه ی لباسشو گرفت تا بلندش کنه....
_برو اونور!
+بس کن جونگکوکا! خودتو توی آینه دیدی؟
همینطور که اشکاش از هم سبقت میگرفتن با گوشه ی آستینش خون گوشه ی لب همسرشو پاک کرد و توی چشماش نگاه نمیکرد...
ولی پسر یه لحظه ام دست از نگاه کردن به چشمای دخترکش برنمیداشت....
نااون بلند شد و رفت توی آشپزخونه....بطری آب یخ رو آورد و گذاشت روی گونه ی برادرش...پسر مست بود و حرفی نمیزد....
√ببخشید...
نااون بطری رو روی صورت برادر بزرگترش جابه جا کرد و موهاشو کنار زد...
یون سو دختر رو بغل کرد و بلند شدو سمت در رفت...
نااون با آستین خونیش اشکاشو پاک کرد و رفت توی اتاق....
جئون هم خودشو روی کاناپه انداخت و کنترلو دستش گرفت...کانال های تلویزیونو جا به جا میکرد و چشماش از خستگی میرفتن...
آخر سر دیگه نتونست تحمل کنه و خوابش برد....
_____________
ساعت هفت بودو نااون چشم روی هم نداشته بود....برادرش با حال بد و جسم داغون از خونشون رفت و حتی خبر نداشت رسیده خونه یا نه....
از روی تخت رفت پایین و در رو آروم باز کرد....کوک روی کاناپه خوابیده بود و به خودش میپیچید....صورتش زخمی بود و دستاش سرخ بودن...
کنارش نشست و به صورت خوابش زل زد....طول نکشید که اشک گرمش آزاد شد و روی پیرهن پسر افتاد..
دستش رو مثل بچه هایی که برای اولین بار به صورت پدر مادرشون دست میزنن روی گونه هاش کشید...
کوک که تکون خوردنش رو احساس کرد آروم چشماشو باز کرد و با دخترک چشم تو چشم شد....
نااون کارش رو متوقف نکرد و الان دستش رو روی گردن و فک پسر نوازش طور میکشید....
_زیر چشمات گوده....نخوابیدی؟
+چرا اینکارو کردی؟
_خسته نمیشی از گریه کردن؟
+جوابمو بده!...چرا زدیش؟
_دیگه هیچوقت اونطوری التماس نکن...
+جواب منو بده کوک!!! چرا کار به اینجا کشید؟
پسر وایساد و دست دخترکشو کشید تا بلند شه....
_چون خسته بودم!!منتظر یه تلنگر بودم تا منفجر بشم....همیشه همینطوره
+اینطوری؟؟....الان خالی شدی؟...اون فقط یه شب اومده بود تا با من دردودل کنه...
_جدی؟....فقط مطمئن نیستم که چرا دهنشو باز کرد و هرچی به ذهنش میرسید گفت!!
+او...اون مست بود!....
_منم خسته بودم!..........
+خسته از چی؟؟
_از همه چی!از خونم!خانوادم!خودم!کارم!تو!!!
سمتش رفت و گوشه ی لباسشو گرفت تا بلندش کنه....
_برو اونور!
+بس کن جونگکوکا! خودتو توی آینه دیدی؟
همینطور که اشکاش از هم سبقت میگرفتن با گوشه ی آستینش خون گوشه ی لب همسرشو پاک کرد و توی چشماش نگاه نمیکرد...
ولی پسر یه لحظه ام دست از نگاه کردن به چشمای دخترکش برنمیداشت....
نااون بلند شد و رفت توی آشپزخونه....بطری آب یخ رو آورد و گذاشت روی گونه ی برادرش...پسر مست بود و حرفی نمیزد....
√ببخشید...
نااون بطری رو روی صورت برادر بزرگترش جابه جا کرد و موهاشو کنار زد...
یون سو دختر رو بغل کرد و بلند شدو سمت در رفت...
نااون با آستین خونیش اشکاشو پاک کرد و رفت توی اتاق....
جئون هم خودشو روی کاناپه انداخت و کنترلو دستش گرفت...کانال های تلویزیونو جا به جا میکرد و چشماش از خستگی میرفتن...
آخر سر دیگه نتونست تحمل کنه و خوابش برد....
_____________
ساعت هفت بودو نااون چشم روی هم نداشته بود....برادرش با حال بد و جسم داغون از خونشون رفت و حتی خبر نداشت رسیده خونه یا نه....
از روی تخت رفت پایین و در رو آروم باز کرد....کوک روی کاناپه خوابیده بود و به خودش میپیچید....صورتش زخمی بود و دستاش سرخ بودن...
کنارش نشست و به صورت خوابش زل زد....طول نکشید که اشک گرمش آزاد شد و روی پیرهن پسر افتاد..
دستش رو مثل بچه هایی که برای اولین بار به صورت پدر مادرشون دست میزنن روی گونه هاش کشید...
کوک که تکون خوردنش رو احساس کرد آروم چشماشو باز کرد و با دخترک چشم تو چشم شد....
نااون کارش رو متوقف نکرد و الان دستش رو روی گردن و فک پسر نوازش طور میکشید....
_زیر چشمات گوده....نخوابیدی؟
+چرا اینکارو کردی؟
_خسته نمیشی از گریه کردن؟
+جوابمو بده!...چرا زدیش؟
_دیگه هیچوقت اونطوری التماس نکن...
+جواب منو بده کوک!!! چرا کار به اینجا کشید؟
پسر وایساد و دست دخترکشو کشید تا بلند شه....
_چون خسته بودم!!منتظر یه تلنگر بودم تا منفجر بشم....همیشه همینطوره
+اینطوری؟؟....الان خالی شدی؟...اون فقط یه شب اومده بود تا با من دردودل کنه...
_جدی؟....فقط مطمئن نیستم که چرا دهنشو باز کرد و هرچی به ذهنش میرسید گفت!!
+او...اون مست بود!....
_منم خسته بودم!..........
+خسته از چی؟؟
_از همه چی!از خونم!خانوادم!خودم!کارم!تو!!!
- ۲.۰k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط