بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افت
بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمی شاد شویم
استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم بیا کاری که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین...مقداری پول درون ان قرار بده
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفی شدند
کارگر برای تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همین که پا درون کفش گذاشت متوجه شیئی درون کفش شد و بعد از وارسی ،پول ها را دید با گریه ،فریاد زد خدایا شکرت خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنی میدانی که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در فکر بودم که امروز با دست خالی و با چه رویی به نزد انها باز گردم و همین طور اشک میریخت..
استاد به شاگردش گفت همیشه سعی کن برای خوشحالیت ببخشی نه بستانی..
استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم بیا کاری که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین...مقداری پول درون ان قرار بده
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفی شدند
کارگر برای تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همین که پا درون کفش گذاشت متوجه شیئی درون کفش شد و بعد از وارسی ،پول ها را دید با گریه ،فریاد زد خدایا شکرت خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنی میدانی که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در فکر بودم که امروز با دست خالی و با چه رویی به نزد انها باز گردم و همین طور اشک میریخت..
استاد به شاگردش گفت همیشه سعی کن برای خوشحالیت ببخشی نه بستانی..
- ۳.۴k
- ۲۰ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط