{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افت

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگری است که در این باغ کار میکند بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمی شاد شویم
استاد گفت چرا برای خنده خود او را ناراحت کنیم بیا کاری که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین...مقداری پول درون ان قرار بده
شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفی شدند
کارگر برای تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همین که پا درون کفش گذاشت متوجه شیئی درون کفش شد و بعد از وارسی ،پول ها را دید با گریه ،فریاد زد خدایا شکرت خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنی میدانی که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در فکر بودم که امروز با دست خالی و با چه رویی به نزد انها باز گردم و همین طور اشک میریخت..
استاد به شاگردش گفت همیشه سعی کن برای خوشحالیت ببخشی نه بستانی..
دیدگاه ها (۶)

سلام ، میشه لطف کنید تو پستاتون این متنو بزارین از امشب تا ف...

( روز مادر مبارک باد )دی تونی دار و ندارم دی تونی باغ و بهار...

مادرم فرشته است..ولی هیچوقت ندیدم پرواز کند...زیرا به پایش....

دقیقا

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد،...

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت...چشمشان به يک کفش کهنه افتا...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

بزرگى با شاگردش از باغى میگذشت چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. ...

داستان_آموزنده استادی با شاگردش از باغی میگذشت ...چشمشان به ...

داستان کوتاهاستادی با شاگردش از باغی میگذشت ..چشمشان به یک ک...

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

کمی تامل:

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط