ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡35
*امروز هم مثل بقیه روز ها بود..کم کم خورشید طلوع کرده بود و نور از لابه لای شیشه های اتاق به دختل اتاق نفوذ کروه بود..جونگکوک زودتر از خواب بیدار شده بود و به تاج تخت تکیه داده بود و آروم موهای سومی رو نوازش میکرد...سومی ای که تو خواب حالا سرشو روی سینه جونگکوک گزاشته بود و جونگکوک هم ساعد دست آزادش رو روی پیشونیش گزاشته بود....سومی کم کم تکون خورد و پتو رو بالاتر کشید و این باعث بالا رفتن گوشه لب جونگکوک شد و پتو رو بالاتر روی سومی کشید طوری که حالا لحاف تا زیر چونه سومی میومد*
×سردته؟
+....(سرشو به نشانه نه تکون میده)
×....خیلی خوشگلی(آروم خم شد و سرشو بوسید)
*سومی بعد از این حرکت جونگکوک شوکه چشماشو باز کرد و بهش نگاه کرد مشخصا گونه هاش هم تاحالا قرمز شده بود...*
+...خ..خب
×...شششش...فقط دراز بکش...حس خوبی داره(آروم سر سومی رو روی سینش برگردوند و به نوازش موهاش ادامه داد)
*بعد از ظهر سومی با یه پیراهن و موهای باز آماده رفتن به پیاده روی بود و جونگکوک هم یه پیرهن رسمی سیاه و شلوار رسمی پوشیده بود و تو حیاط عمارت منتظر سومی بود...*
+من آمادم...
×(سرشو تکون داد و دستشو گرفت و مشغول پیاده روی شدن)
*راه رفتن تو خیابون ها و نسیمی که به صورتشون میخورد حس خوبی داشت...دیدن بچه هایی که داشتن بازی میکردن و پیرمردی که آبنبات و پشمک میفروخت...*
×گشنته؟
+...خب..یکم
*جونگکوک با دیدن رستورانی دست سومی رو گرفت و وارد رستوران شدن...منو روی میز بود و گرون ترین غذای اونجارو سفارش دادن و بعد از اوردن غذا مشغول خوردن شدن*
+خوشمزست...
×اوهوم..خوبه
+میتونیم کمی مشروب هم سفارش بدیم؟
×مشروب؟....بلدی بنوشی؟
+خب یادم میدی
×من به بچه ها مشروب خوردن یاد نمیدم کوچولو
+بهت که گفته بودم من بچه نیستم..دیگه داره ۲۰ سالم میشه....
×....به هر حال...هیچوقت بیرون مشروب نخور...اگه میخوای مشروب بخوری فقط بیا پیش خودم...باشه؟
+....چرا
×....وقتی تنها بیرون مست باشی جات امن نیست
+یعنی وقتی رسیدی خونه یادم میدی؟
×....اگه دختر خوبی باشی..
+...خب...مطمعینا دختر خوبیم
×(نیشخند)
*بعد از غذا خوردن توی رستوران و کمی پیاده روی و برگشت از مسیر جنگلی سومی کلی سنگ جمع کرده بود که روشون نقاشی بکشه و توی گلدون ها برای تزئین بزاره....وارد عمارت شدن و سومی با خوشحال سنگ هارو روی میز چید*
+نظرت چیه؟خوشگله؟😃
×..اوهوم...بعد اینکه رنگشون کردی میخوای چیکار کنی؟
+...خب...میخوام گلدون های گلخونه رو تزئین کنم
×...خوبه(برای عوض کردن لباس هاش و ادامه کار هاش به طرف اتاق خواب رفت و در رو بست)
*تقریبا تا شب سومی تو سالن نشیمن مشغول رنگ کردن و کشیدن طرح های مختلف روی سنگ ها بود و جونگکوک هم تو اتاق کارش مشغول تایپ کردن و بررسی کارهای شرکت و باند مافیاییش بود....جونگکوک اصلا هیچوقت برنامه ای نداشت که چطور باید به سومی بگه که اون یه مافیاس...اگه رقیب هاش متوجه وجود سومی میشدن و میفهمیدن که بزرگترین رئیس مافیا بلاخره یه نقطه ضعفی داره مطمعینا سعی میکردن بهش آسیب بزنن...جونگکوک همینطور تو فکر خیالات خودش بود که شماره ناشناسی باهاش تماس گرفت و صدای زنگ گوشی سکوت فضای اتاقو از بین برد*
P♡35
*امروز هم مثل بقیه روز ها بود..کم کم خورشید طلوع کرده بود و نور از لابه لای شیشه های اتاق به دختل اتاق نفوذ کروه بود..جونگکوک زودتر از خواب بیدار شده بود و به تاج تخت تکیه داده بود و آروم موهای سومی رو نوازش میکرد...سومی ای که تو خواب حالا سرشو روی سینه جونگکوک گزاشته بود و جونگکوک هم ساعد دست آزادش رو روی پیشونیش گزاشته بود....سومی کم کم تکون خورد و پتو رو بالاتر کشید و این باعث بالا رفتن گوشه لب جونگکوک شد و پتو رو بالاتر روی سومی کشید طوری که حالا لحاف تا زیر چونه سومی میومد*
×سردته؟
+....(سرشو به نشانه نه تکون میده)
×....خیلی خوشگلی(آروم خم شد و سرشو بوسید)
*سومی بعد از این حرکت جونگکوک شوکه چشماشو باز کرد و بهش نگاه کرد مشخصا گونه هاش هم تاحالا قرمز شده بود...*
+...خ..خب
×...شششش...فقط دراز بکش...حس خوبی داره(آروم سر سومی رو روی سینش برگردوند و به نوازش موهاش ادامه داد)
*بعد از ظهر سومی با یه پیراهن و موهای باز آماده رفتن به پیاده روی بود و جونگکوک هم یه پیرهن رسمی سیاه و شلوار رسمی پوشیده بود و تو حیاط عمارت منتظر سومی بود...*
+من آمادم...
×(سرشو تکون داد و دستشو گرفت و مشغول پیاده روی شدن)
*راه رفتن تو خیابون ها و نسیمی که به صورتشون میخورد حس خوبی داشت...دیدن بچه هایی که داشتن بازی میکردن و پیرمردی که آبنبات و پشمک میفروخت...*
×گشنته؟
+...خب..یکم
*جونگکوک با دیدن رستورانی دست سومی رو گرفت و وارد رستوران شدن...منو روی میز بود و گرون ترین غذای اونجارو سفارش دادن و بعد از اوردن غذا مشغول خوردن شدن*
+خوشمزست...
×اوهوم..خوبه
+میتونیم کمی مشروب هم سفارش بدیم؟
×مشروب؟....بلدی بنوشی؟
+خب یادم میدی
×من به بچه ها مشروب خوردن یاد نمیدم کوچولو
+بهت که گفته بودم من بچه نیستم..دیگه داره ۲۰ سالم میشه....
×....به هر حال...هیچوقت بیرون مشروب نخور...اگه میخوای مشروب بخوری فقط بیا پیش خودم...باشه؟
+....چرا
×....وقتی تنها بیرون مست باشی جات امن نیست
+یعنی وقتی رسیدی خونه یادم میدی؟
×....اگه دختر خوبی باشی..
+...خب...مطمعینا دختر خوبیم
×(نیشخند)
*بعد از غذا خوردن توی رستوران و کمی پیاده روی و برگشت از مسیر جنگلی سومی کلی سنگ جمع کرده بود که روشون نقاشی بکشه و توی گلدون ها برای تزئین بزاره....وارد عمارت شدن و سومی با خوشحال سنگ هارو روی میز چید*
+نظرت چیه؟خوشگله؟😃
×..اوهوم...بعد اینکه رنگشون کردی میخوای چیکار کنی؟
+...خب...میخوام گلدون های گلخونه رو تزئین کنم
×...خوبه(برای عوض کردن لباس هاش و ادامه کار هاش به طرف اتاق خواب رفت و در رو بست)
*تقریبا تا شب سومی تو سالن نشیمن مشغول رنگ کردن و کشیدن طرح های مختلف روی سنگ ها بود و جونگکوک هم تو اتاق کارش مشغول تایپ کردن و بررسی کارهای شرکت و باند مافیاییش بود....جونگکوک اصلا هیچوقت برنامه ای نداشت که چطور باید به سومی بگه که اون یه مافیاس...اگه رقیب هاش متوجه وجود سومی میشدن و میفهمیدن که بزرگترین رئیس مافیا بلاخره یه نقطه ضعفی داره مطمعینا سعی میکردن بهش آسیب بزنن...جونگکوک همینطور تو فکر خیالات خودش بود که شماره ناشناسی باهاش تماس گرفت و صدای زنگ گوشی سکوت فضای اتاقو از بین برد*
- ۱.۴k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط