ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡33
__________
*این یعنی بهترین اعترافی بود که بلد بود؟سومی یک قدم وارد سالن میشود.*
+اونجا یه گروه موسیقی هم بود...مردم دست میزدن و میخندیدن..
×چیزیم خوردی؟
+اوهوم..ذرت پخته و دوکبوکی میفروختن....یه لحظه فکر کردم اگه تو بودی اولش اخم میکردی و خوشت نمیومد ولی بعدش یواش یواش خوشت میومد
*جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد از اونایی که اگه دقت نکنی حتی ممکنه متوجهش نشی*
×احتمالا....(کمی اروم تر)ولی اگه میدیدم تو خوشحالی زودتر عادت میکردم
+...تو امروز واقعا کار نکردی نه؟
×نه اونجوری که باید(نفس عمیق و هوفی از کلافگی)
*سومی لبخند پیروز مندانه ای میزنه و گوشیشو از توی جیبش بیرون میارع و روی مبل تک نفره ای کمی دورتر میشینه و فیلمهایی که از نمایش گرفته رو نگاه و مرور میکنه...یکی از ویدیو هارو با صدای بلند پخش میکنه که صدای جنعیت و دست زدن و خنده مردم بود و زیر چشمی نگاهی به جونگکوک میکنه..*
+میخوای نگاه کنی؟
×...)به ظاهر بی تفاوت ولی تو عمق وجودش واقعا دوست داشت ویدیو هارو ببینه)...اره
*سومی با شیطنت از جاش بلند میشه و کنار جونگکوک روی کاناپه میشینه تا مشترک باهم گوشی رو نگاه کنند...حین دیدن ویدیو گوشه لب جونگکوک با دیدن خوشحالی سومی داخل ویدیو کمی بالا میره و این از نگاه سومی دور نمیمونه و با شیطنت بهش نگاه میکنه*
+میدونی....تو باید یاد بگیری یبارم کل کل نکنی و بگی دلت تنگ شده
×توهم باید یه بار یاد بگیری به جای قهر اول بگی که ناراحت شدی...
+خب من نمیگم
*با دیدن ویدیو ها کم کم دقیقه ها میگذشت و هوا تاریک تر میشد...حالا نشیمن عمارت فقط با چراغ طلایی اباژور روشن بود*
+اگه امروز بر میگشت عقب...میومدی؟
×...سعی میکردم کارهامو زودتر انجام میدادم....زود تر میپرسیدم ساعت چند میری و...خودمو میرسوندم
*این هم اعتراف دیگه ای ازش بود...شاید عذرخواهی؟هر چی بود..قطعا فقط به زبون خود جونگکوک بود...*
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡33
__________
*این یعنی بهترین اعترافی بود که بلد بود؟سومی یک قدم وارد سالن میشود.*
+اونجا یه گروه موسیقی هم بود...مردم دست میزدن و میخندیدن..
×چیزیم خوردی؟
+اوهوم..ذرت پخته و دوکبوکی میفروختن....یه لحظه فکر کردم اگه تو بودی اولش اخم میکردی و خوشت نمیومد ولی بعدش یواش یواش خوشت میومد
*جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد از اونایی که اگه دقت نکنی حتی ممکنه متوجهش نشی*
×احتمالا....(کمی اروم تر)ولی اگه میدیدم تو خوشحالی زودتر عادت میکردم
+...تو امروز واقعا کار نکردی نه؟
×نه اونجوری که باید(نفس عمیق و هوفی از کلافگی)
*سومی لبخند پیروز مندانه ای میزنه و گوشیشو از توی جیبش بیرون میارع و روی مبل تک نفره ای کمی دورتر میشینه و فیلمهایی که از نمایش گرفته رو نگاه و مرور میکنه...یکی از ویدیو هارو با صدای بلند پخش میکنه که صدای جنعیت و دست زدن و خنده مردم بود و زیر چشمی نگاهی به جونگکوک میکنه..*
+میخوای نگاه کنی؟
×...)به ظاهر بی تفاوت ولی تو عمق وجودش واقعا دوست داشت ویدیو هارو ببینه)...اره
*سومی با شیطنت از جاش بلند میشه و کنار جونگکوک روی کاناپه میشینه تا مشترک باهم گوشی رو نگاه کنند...حین دیدن ویدیو گوشه لب جونگکوک با دیدن خوشحالی سومی داخل ویدیو کمی بالا میره و این از نگاه سومی دور نمیمونه و با شیطنت بهش نگاه میکنه*
+میدونی....تو باید یاد بگیری یبارم کل کل نکنی و بگی دلت تنگ شده
×توهم باید یه بار یاد بگیری به جای قهر اول بگی که ناراحت شدی...
+خب من نمیگم
*با دیدن ویدیو ها کم کم دقیقه ها میگذشت و هوا تاریک تر میشد...حالا نشیمن عمارت فقط با چراغ طلایی اباژور روشن بود*
+اگه امروز بر میگشت عقب...میومدی؟
×...سعی میکردم کارهامو زودتر انجام میدادم....زود تر میپرسیدم ساعت چند میری و...خودمو میرسوندم
*این هم اعتراف دیگه ای ازش بود...شاید عذرخواهی؟هر چی بود..قطعا فقط به زبون خود جونگکوک بود...*
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۱.۷k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط