ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡36
*جونگکوک به صفحهی گوشی خیره شد. شماره ناشناس بود اما… نه کاملاً ناآشنا. چند لحظه بین “پاسخ دادن” و “بیاعتنایی” مکث کرد. بالاخره تماس رو جواب داد.*
× بله؟
*صدای مردی پیر اما محکم از آن طرف خط شنیده شد*
#بلاخره جواب دادی
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
دستش روی میز منقبض شد. پدرش هیچوقت اهل احساسات نبود؛
پس چرا حالا خودش تماس گرفته بود؟
×...چیزی شده؟
#شنیدم ازدواج کردی
*سکوتی کوتاه و فک منقبض جونگکوک*
×از کجا فهمیدی؟
#میخوام فردا بیای خونه. با همسرت
×اگه نخوام؟
#فقط مطمئن شو دیر نمیکنی. احترام، حداقل کاریه که میتونی انجام بدی
تو هنوز نمیفهمی که هر انتخابت، وزن اسم ما رو با خودش میکشه.
من لازم دارم بدونم زنی که انتخاب کردی، حداقل… میدونه کنار چه کسی ایستاده
×......
#ساعت ۱۰...منتظرتم(جدی و سرد)
**تماس قطع شد. صدای بوق توی گوشش پیچید. چند ثانیه به گوشی خیره ماند تا بالاخره زیر لب گفت:*
×...لعنتی
**چراغ پذیرایی روشنه. سومی روی زمین نشسته و کابل شارژر گرهخوردهاش رو باز میکنه.
جونگکوک وارد میشه؛ گوشی هنوز توی دستشه، نگاهش جمعتر از معمول.*
×میشه یه لحظه صحبت کنیم؟
+هوم؟...اره درباره چی(بلند میشه و موهاشو پشت گوشش میده)
×(آروم به طرف کاناپه میره و روش کنار سومی میشینه و بهش اشاره میکنه که کنارش بشینه و سومی هم طرفش میشینه)...الان...پدرم باهام تماس گرفت
+پدرت؟..خب..این جدیده...یجورایی
×...فردا باید بریم پیشش
+اتفاقی براش افتاده؟
×....فقط..جهت آشنا شدن با توعه..درباره ازدواج فهمیده
+...خب...این که مشکلی نداره،نه؟
×مشکل نه....فقط...ساده نیست
+چیزی هست که باید اونجا انجام بدم؟
×...عادی باش..هر طور که هستی همون باش...نگران نباش من پیشتم
+(سرشو تکون میده)...اگه..ازم خوشش نیاد چی؟
×...اصلا اهمیتی نداره(پیشونیشو میبوسه)
+...
*روز بعد جلوی عمارت پدر جونگکوک کلی بادیگارد ایستاده بود..کت شلوار سیاه و بدن عضلانی و عینک دودی و بی سیم توی گوششون...سومی هنگام ورود آروم بازوی جونگکوک رو کرفت و بهش نزدیک تر شد...*
P♡36
*جونگکوک به صفحهی گوشی خیره شد. شماره ناشناس بود اما… نه کاملاً ناآشنا. چند لحظه بین “پاسخ دادن” و “بیاعتنایی” مکث کرد. بالاخره تماس رو جواب داد.*
× بله؟
*صدای مردی پیر اما محکم از آن طرف خط شنیده شد*
#بلاخره جواب دادی
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
دستش روی میز منقبض شد. پدرش هیچوقت اهل احساسات نبود؛
پس چرا حالا خودش تماس گرفته بود؟
×...چیزی شده؟
#شنیدم ازدواج کردی
*سکوتی کوتاه و فک منقبض جونگکوک*
×از کجا فهمیدی؟
#میخوام فردا بیای خونه. با همسرت
×اگه نخوام؟
#فقط مطمئن شو دیر نمیکنی. احترام، حداقل کاریه که میتونی انجام بدی
تو هنوز نمیفهمی که هر انتخابت، وزن اسم ما رو با خودش میکشه.
من لازم دارم بدونم زنی که انتخاب کردی، حداقل… میدونه کنار چه کسی ایستاده
×......
#ساعت ۱۰...منتظرتم(جدی و سرد)
**تماس قطع شد. صدای بوق توی گوشش پیچید. چند ثانیه به گوشی خیره ماند تا بالاخره زیر لب گفت:*
×...لعنتی
**چراغ پذیرایی روشنه. سومی روی زمین نشسته و کابل شارژر گرهخوردهاش رو باز میکنه.
جونگکوک وارد میشه؛ گوشی هنوز توی دستشه، نگاهش جمعتر از معمول.*
×میشه یه لحظه صحبت کنیم؟
+هوم؟...اره درباره چی(بلند میشه و موهاشو پشت گوشش میده)
×(آروم به طرف کاناپه میره و روش کنار سومی میشینه و بهش اشاره میکنه که کنارش بشینه و سومی هم طرفش میشینه)...الان...پدرم باهام تماس گرفت
+پدرت؟..خب..این جدیده...یجورایی
×...فردا باید بریم پیشش
+اتفاقی براش افتاده؟
×....فقط..جهت آشنا شدن با توعه..درباره ازدواج فهمیده
+...خب...این که مشکلی نداره،نه؟
×مشکل نه....فقط...ساده نیست
+چیزی هست که باید اونجا انجام بدم؟
×...عادی باش..هر طور که هستی همون باش...نگران نباش من پیشتم
+(سرشو تکون میده)...اگه..ازم خوشش نیاد چی؟
×...اصلا اهمیتی نداره(پیشونیشو میبوسه)
+...
*روز بعد جلوی عمارت پدر جونگکوک کلی بادیگارد ایستاده بود..کت شلوار سیاه و بدن عضلانی و عینک دودی و بی سیم توی گوششون...سومی هنگام ورود آروم بازوی جونگکوک رو کرفت و بهش نزدیک تر شد...*
- ۲.۰k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط