{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My goddess

♡My goddess⁦♡
part ۷

(فلش بک)
هیوجین:
ساعتای ۷ بود که لباسامو پوشیدم و از اتاق دختره اومدم بیرون تا اماده شم و برم شرکت، سر میز درحال خوردن صبحونه خوردنم بودم که بعد تموم کردن، پدرم خواست که برم به اتاقش معلوم نیست دیگه چی میخواد بگه
در زدن-
پ.ه: بیا تو
هیوجین: با من کاری داشتید پدر
پ.ه: بشین
هیوجین: بله -نشست رو صندلی
پ.ه: ببینم تو چه غلطی کردی؟؟
هیوجین: منظورتون چیه؟
پ.ه: برای چی بدون اجازه ی من و قبل ازدواج با دختره خوابیدی؟
هیوجین: مگه این همون چیزی نیست که شما میخواین؟
پ.ه: اره ولی نه قبل ازدواج
هیوجین: عاهه پدر تمومش کنید...من واقعا متوجه نمیشم، شما قصدتون اینه که وارث و نسل بعدیتون رو تضمین کنید و مقامتون رو به من واگذار کنید منم همین کارو دارم میکنم فرقی هم نداره قبل یا بعد عروسی بالاخره هرچی زود اینکار انجام بشه به نفعتونه
پ.ه: عاه پسره ی...خیله خب فقط زود تر این قضیه رو جمعش کن، میتونی بری
هیوجین: چشم -بلند شدو تعظیم کرد و رفت
باورم نمیشه من فقط بخاطر پدرم چون وارثش براش مهمه میخواد بدون اینکه خودم بخوام ناخواسته براش وارثش رو بیارم اونم از دختری که نه میشناسمش نه ازش خوشم میاد ولی به هر حال بعد کلی تلاش میتونم بزرگترین مافیای بعدی شم...
(وقت شام)
شام بود و همه رفتیم سر میز شام نشستیم و مشغول خوردن غذا بودیم که همون دختره اومد که مادرم بحث عروسی و ازدواج رو کشید وسط
هیوجین: عاههه شیبال -تو دلش
بعد رفتن دختره شروع به حرف زدن کردم
هیوجین: میشه بگم چرا بدون مشورت با من تصمیم گرفتید پا سلامتی زندگیه منه
م.ه: اول اینکه باید خودت میدونستی نکنه میخوای همه چیزو بهت بگیم؟ بعدشم نیازی به مشورت تو نبود بازم هرچی میشد تصمیمون این بود
هیوجین: عاه باورم نمیشه
با عصبانیت بلند شدم و رفتم تو اتاقم


شرایط: ۳۵ لایک(میدونم زیاده)
سوال پست:(همینطوری)به نظرتون افکارم الان پر از چیه؟(اگر همه
همهههههههههه جواب بدنش شاید پارت بعدی رو زودتر گذاشتم)
دیدگاه ها (۳۴)

♡My goddess⁦♡part ۸با عصبانیت بلند شدم و رفتم تو اتاقم و به ...

من الان دارم. چی میبینم؟انفالو؟؟؟؟؟؟؟واقعا خیلی بی احترامی ش...

♡My goddess⁦♡part ۶ساعتای ۱۰ نیم بود که هنوز داشتی به این فک...

♡My goddess⁦♡part ۵الان چند ساعتی گذشته بود و صبحونتو خورده ...

پارت1ویواتساعت8شب بود اجوما تو اتاقم بودم سرم تو گوشیم بود ک...

رمان بغلی من پارت ۱۱۵و۱۱۶و۱۱۷ارسلان :یه روز نشده ناز میشیدیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط