part, 4
part, 4
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – اسمهایی که برنمیگردن»
شب سنگینتر از همیشه بود.
اون تماس، توی ذهن جونگکوک مثل خراش روی فلز مونده بود.
لی مینهو…
اسمش باید سالها پیش دفن شده بود.
اما حالا برگشته بود.
آریا از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
بارون آروم میبارید… ولی هوا خوب نبود.
«تو چیزی رو از من پنهون میکنی…»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«نه.»
اما دروغش واضح بود.
آریا جلوتر رفت.
«من اون دختر ضعیف قبلی نیستم…»
جونگکوک بالاخره برگشت.
نگاهش خسته بود.
«میدونم.»
سکوت.
بعدش آریا آهسته گفت:
«اون کیه؟»
این بار فرار نکرد.
جونگکوک فقط یک جمله گفت:
«کسی که فکر میکردم مرده.»
همین جمله کافی بود تا هوا سردتر بشه.
فردای اون روز…
اولین نشونه ظاهر شد.
یک پاکت بدون اسم، جلوی در.
داخلش فقط یک عکس بود.
آریا.
از دور… در کافه.
دستش لرزید.
شب، جونگکوک عکس رو دید.
و برای اولین بار، نگاهش خطرناک شد.
نه به آریا…
به دنیا.
«از اینجا به بعد دیگه شوخی نیست.»
آریا آرام گفت:
«منو واردش کردی یا من خودم وارد شدم؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون هر دو درست بود.
اون شب، آریا نتونست بخوابه.
و برای اولین بار، فهمید:
اون فقط توی خونهی یه مرد خطرناک نیست…
بلکه توی وسط یه جنگ قدیمی گیر افتاده.
نیمهشب…
صدای شیشه شکست.
جونگکوک سریع اسلحه رو برداشت.
آریا یخ زده بود.
از تاریکی خونه، یه صدا اومد:
«بالاخره پیدات کردم، جونگکوک…»
✨ ادامه ✨
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – اسمهایی که برنمیگردن»
شب سنگینتر از همیشه بود.
اون تماس، توی ذهن جونگکوک مثل خراش روی فلز مونده بود.
لی مینهو…
اسمش باید سالها پیش دفن شده بود.
اما حالا برگشته بود.
آریا از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکرد.
بارون آروم میبارید… ولی هوا خوب نبود.
«تو چیزی رو از من پنهون میکنی…»
جونگکوک بدون اینکه برگرده گفت:
«نه.»
اما دروغش واضح بود.
آریا جلوتر رفت.
«من اون دختر ضعیف قبلی نیستم…»
جونگکوک بالاخره برگشت.
نگاهش خسته بود.
«میدونم.»
سکوت.
بعدش آریا آهسته گفت:
«اون کیه؟»
این بار فرار نکرد.
جونگکوک فقط یک جمله گفت:
«کسی که فکر میکردم مرده.»
همین جمله کافی بود تا هوا سردتر بشه.
فردای اون روز…
اولین نشونه ظاهر شد.
یک پاکت بدون اسم، جلوی در.
داخلش فقط یک عکس بود.
آریا.
از دور… در کافه.
دستش لرزید.
شب، جونگکوک عکس رو دید.
و برای اولین بار، نگاهش خطرناک شد.
نه به آریا…
به دنیا.
«از اینجا به بعد دیگه شوخی نیست.»
آریا آرام گفت:
«منو واردش کردی یا من خودم وارد شدم؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون هر دو درست بود.
اون شب، آریا نتونست بخوابه.
و برای اولین بار، فهمید:
اون فقط توی خونهی یه مرد خطرناک نیست…
بلکه توی وسط یه جنگ قدیمی گیر افتاده.
نیمهشب…
صدای شیشه شکست.
جونگکوک سریع اسلحه رو برداشت.
آریا یخ زده بود.
از تاریکی خونه، یه صدا اومد:
«بالاخره پیدات کردم، جونگکوک…»
✨ ادامه ✨
- ۸۳
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط