part6
part6
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – مرزِ ترس و اعتماد»
صبح، هوا خاکستری بود…
مثل حال هر دوشون.
هیچکدوم شب قبل رو کامل فراموش نکرده بودن.
آریا تو آشپزخونه نشسته بود، ولی ذهنش جای دیگه بود.
اون نگاه لی مینهو…
اون جمله: «برای اون اومدم»
هیچجوره از سرش نمیرفت.
جونگکوک وارد شد.
خسته… ولی آماده.
مثل کسی که هیچوقت واقعاً استراحت نمیکنه.
«امروز بیرون نرو.»
آریا سریع نگاهش کرد.
«چرا؟»
مکث.
«خطره.»
همین یه کلمه، دوباره فاصله انداخت بینشون.
آریا آهسته گفت:
«من زندانی نیستم.»
جونگکوک نگاهش کرد…
و برای لحظهای چیزی توی چشمش شکست.
«میدونم…»
اما باز هم گفت:
«ولی اونا دنبال تو هستن.»
سکوت سنگین شد.
ظهر همون روز…
آریا تصمیم خودش رو گرفت.
رفت بیرون.
اولش همه چیز عادی بود…
خیابون، مردم، بارون سبک.
ولی اون حس…
همون حس همیشگی.
بعدش دیدش.
یه ماشین سیاه.
همونجا ایستاده بود.
بیحرکت.
آریا سریع قدمهاش رو تند کرد.
ولی دیر شده بود.
دو نفر پیاده شدن.
بدون حرف.
بدون اخطار.
در همون لحظه…
یه صدای آشنا از پشت سر اومد:
«گفتم بیرون نرو.»
جونگکوک.
برای اولین بار… واقعاً عصبانی بود.
نه از آریا…
از ترس اینکه دیر رسیده.
درگیری شروع شد.
سریع… کوتاه… خشن.
اما کنترلشده.
وقتی همهچی تموم شد، آریا نفسنفس میزد.
دستش میلرزید.
جونگکوک جلو اومد.
اما این بار فاصله نگرفت.
آروم گفت:
«فکر کردی میتونی تنها با اینا روبهرو شی؟»
آریا با صدای لرزون:
«نمیخواستم همیشه وابسته باشم…»
سکوت.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
«وابستگی نیست… اسمش زنده موندنه.»
برای اولین بار، صدایش نرم بود.
آریا نگاهش کرد…
و اون لحظه فهمید:
این مرد فقط محافظ نیست…
کسیه که داره از ترس خودش هم میجنگه.
شب…
وقتی برگشتن خونه…
هیچکدوم حرف نزدن.
ولی این سکوت، مثل قبل نبود.
این یکی… یه کم امنتر بود.
✨ ادامه ✨
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – مرزِ ترس و اعتماد»
صبح، هوا خاکستری بود…
مثل حال هر دوشون.
هیچکدوم شب قبل رو کامل فراموش نکرده بودن.
آریا تو آشپزخونه نشسته بود، ولی ذهنش جای دیگه بود.
اون نگاه لی مینهو…
اون جمله: «برای اون اومدم»
هیچجوره از سرش نمیرفت.
جونگکوک وارد شد.
خسته… ولی آماده.
مثل کسی که هیچوقت واقعاً استراحت نمیکنه.
«امروز بیرون نرو.»
آریا سریع نگاهش کرد.
«چرا؟»
مکث.
«خطره.»
همین یه کلمه، دوباره فاصله انداخت بینشون.
آریا آهسته گفت:
«من زندانی نیستم.»
جونگکوک نگاهش کرد…
و برای لحظهای چیزی توی چشمش شکست.
«میدونم…»
اما باز هم گفت:
«ولی اونا دنبال تو هستن.»
سکوت سنگین شد.
ظهر همون روز…
آریا تصمیم خودش رو گرفت.
رفت بیرون.
اولش همه چیز عادی بود…
خیابون، مردم، بارون سبک.
ولی اون حس…
همون حس همیشگی.
بعدش دیدش.
یه ماشین سیاه.
همونجا ایستاده بود.
بیحرکت.
آریا سریع قدمهاش رو تند کرد.
ولی دیر شده بود.
دو نفر پیاده شدن.
بدون حرف.
بدون اخطار.
در همون لحظه…
یه صدای آشنا از پشت سر اومد:
«گفتم بیرون نرو.»
جونگکوک.
برای اولین بار… واقعاً عصبانی بود.
نه از آریا…
از ترس اینکه دیر رسیده.
درگیری شروع شد.
سریع… کوتاه… خشن.
اما کنترلشده.
وقتی همهچی تموم شد، آریا نفسنفس میزد.
دستش میلرزید.
جونگکوک جلو اومد.
اما این بار فاصله نگرفت.
آروم گفت:
«فکر کردی میتونی تنها با اینا روبهرو شی؟»
آریا با صدای لرزون:
«نمیخواستم همیشه وابسته باشم…»
سکوت.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
«وابستگی نیست… اسمش زنده موندنه.»
برای اولین بار، صدایش نرم بود.
آریا نگاهش کرد…
و اون لحظه فهمید:
این مرد فقط محافظ نیست…
کسیه که داره از ترس خودش هم میجنگه.
شب…
وقتی برگشتن خونه…
هیچکدوم حرف نزدن.
ولی این سکوت، مثل قبل نبود.
این یکی… یه کم امنتر بود.
✨ ادامه ✨
- ۴۶
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط