{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان طوری که داشت تیراندازی می کرد، یک گلوله به سرش خورد.

همان طوری که داشت تیراندازی می کرد، یک گلوله به سرش خورد. بدجوری زخمی شد.


بچه ها کشاندندش توی قایق تا برش گردانند عقب.


قایق که از ساحل جدا شد، بچه ها خیالشان راحت شد که مهدی را فرستاده اند.


دیدند که مهدی دستش را بالا گرفته و دارد زیر لب چیزی می گوید.


یکی از بچه ها که زنده ماند، گفت چیزی شبیه این می گفت:" الله الله الحمدلله"


هنوز زیاد دور نشده بود که یک موشک صاف خورد وسط قایق و منفجر شد.


اثری هم از مهدی پیدا نشد. رفت توی دریاها. زمین را اشغال نکرد.
دیدگاه ها (۵)

پارت ۴۷: مهربونیِ سرداون لحظه‌ای که نگام کرد، یهو انگار یه ک...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

نحوه شهادت سردارشهیدسرلشگر»مهدی باکری«همانطوری که داشت تیران...

بسم رب الشهداطنز جبههشلمچه بودیم!شیخ مهدی می خواست آموزش پرت...

شلمچه بودیم.شیخ مهدی می خواست آموزش پرتاب نارنجک بده!گفت:بچه...

✨دوست ندارم جنازه‌ام روی این زمین جایی را بگیرد.

بسم رب الشهداء...شهیدمدافع حرم میرزا مهدی صابری لشگر فاطمیون...

مشهدالشهداء مناجات لریشیب نیسان، دره ی کوچکی بود که من اسمش ...

مشهدالشهداءمناجات لریشیب نیسان، دره ی کوچکی بود که من اسمش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط