زندگی جدید پارت

زندگی جدید پارت۳۷

هانا: خب قراره کجا بریم
هان: نمیتونم بگم
هانا: چرا
هان: چون باید خودت ببینی
هانا: باشه
کل راه رو به بیرون نگاه میکردم که ببینم کجا قراره بریم و بعد از چند دقیقه ماشین وایساد و پیاده شدیم و تنها چیزی که دیدم برچ اِن بود(یه برجی توی سئول مثل برج میلاد خودمون) خوشحال بودم دلم میخواست یک بار هم که شده بیام اینجا

هانا: برچ اِن از بالای پله ها قشنگ تر دیده میشه
هان: اره
هانا: پس بیا بریم
هان: باش

ویو هانا
خیلی خلوت بود و ادم بزور پیدا میشد باد بهاری خوبی میومد هان خیلی ادوم میومد بالا ولی من از خوشحالی همش داشتم با سرعت بالا میرفتم

هان: وایسا هانا
هانا: بیا دیگه
هان: ازم دور نشو باشه
هانا: باشه
هان: افرین بیا اینجا
هانا: حالا چیشد من رو اوردی اینجا بقیه روزا که فقط میرفتیم پارک یا ساحل
هان: ارو چون امروز با بقیه روزا فرق میکنه
هانا: من که فرقی نمیبینم
خیلی اروم باهاش راه میرفتم و دیتم رو گرفته بود که بالاخره به ب اون بالا رسیدیم و منم داشتم به پایین نگاه میکردم

هانا: اینجا خیلی قشنگه
هان: اوهوم
هانا: چیزی شده؟
احساس میکردم خوشحال نبود و ازش پرسیدم اما چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد و دست سمت راستم رو گرفت و به سمت خودش کشید و دست دیگش رو توی جیبش بورد و یه حلقه از جیبش بیرون اورد و حلقه رو دستم کرد و از تعجب بهش نگاه کردم که خودشم نگاهم کرد

هان: میخوام مال من بشی.. من دوست دارم
هانا: اشک تو چشما جمع شده بود که گریم گرفت
هان: چرا گریه میکنی
هانا: این اشک شوق نگران نباش*بغلش میکنی*
هان: حالا قبول میکنی
هانا: معلومه که قبول میکنم
(شب)
_بیا شام حاضره
هانا: باشه
خوشحال بودم و همونجوری رفتم پایین تو اشپزخونه و نشستم
+چیه چرا خوشحالی
_از صبح تاحالا هی به انگشترش نگاه میکنه میخنده
+بهت گفت
هانا: اره گفت خودت هم موافقی دیگه مگه ن
+خب اره
هانا: خب دیگه
_بجای اینکه هعی به اون نگاه کنی غذات رو بخور
هانا: باشه بابا میخورم
☆☆☆☆☆☆☆
ای ان: خوشحالم
هان: چرا
ای ان: چون قراره تو لباس دامادی ببینمت
هان: من که هزار بار پوشیدم
لینو: اره برای بیرون ن برای خودت
هیونجین: راست میگه
فلیکس: راستی صبح کجا بهش گفتی
هان: رو به روی برچ اِن بالای پله ها
چانگبین: عجب جایی انتخاب کردی
چان: سلیقت خوبع
☆☆☆☆☆☆☆☆

ویو هانا
گرفتم خوابیدم و وقتی که بیدار شدم صبح شده بود و ساعت ده بود و حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم پیش میسو تا ماجرای دیروز رو بهش بگم

میسو: چیشده؟
هانا: دیروز هان ازم خواستگاری کرد
میسو: واقعا قبول کردی؟
هانا: معلومه که قبول کردم
دیدگاه ها (۰)

زندگی جدید پارت۳۸میسو: هی به زندگیت نگاه کن دیگه داره روزای ...

زندگی جدید پارت۳۹هانا: میسو کجا میریمیسو: کاش باهات نمیومدم ...

زندگی جدید پارت۳۶ویو هان سریع از روی تخت بلند شدم و یه هودی ...

زندگی جدید پارت۳۵لینو: تنبل پاشوهان: هوملینو: پاشو دیگههان: ...

برادر سختگیر و وحشی من

کاش براتون مهم بودم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط