زندگی جدید پارت
زندگی جدید پارت۳۶
ویو هان
سریع از روی تخت بلند شدم و یه هودی مشکی برداشتم و پوشیدمش و سریع رفتم پایین سمت در و رفتم بیرون
هیونجین: کجا رفت
لینو: احتمالا میره پیش هانا
ای ان: انقدر با عجله
ویو هان
ماشین رو روشن کردم و سریع رفتم و بعد از یک دقیقه رسیدم و ماشین رو پارک کردم و سریع پیاده شدم و رفتم همه جا رو گشتم که بالاخره پیداش کردم که دیدم به بچه های توی پارک خیره شده و سریع رفتم بغلش نشستم
ویو هانا
گوشی رو قطع کردم و منتظر موندم که بیاد و بعد از دو سه دقیقه بعد اومد بهش نگاه نکردم اما از بوی تنش فهمیدم که هانا نبود و برگشتم دیدم هان بود و نگاهم رو ازش گرفتم
هان: الان داری بهم بی محلی میکنی
هانا:......
هان: چرا همش به اون بچه ها نگاه میکنی
هانا:.......
هان: بخاطر اینکه چندبار زنگ زدی اما جواب ندادم ناراحتی
هانا: اره طوری بود که فکر میکنم با یکی دیگه خوشی
هان: معلوم هست چی داری میگی من بقیر از تو با کی باشم
هانا: چمدونم چیزی که زیاده دختر
هان: از بین این همه فقط یدونش چشه من رو گرفته
هانا: اره معلومه
هان: بابا بخدا گوشیم خاموش شد
هانا: شب خاموش بود صبح چی
هان: یادم رفت
هانا: همین دیگه
هان: خب حالا چیکارم داشتی الان بگو
هانا: من رو بگو با خوشحالی اومدم تو اتاقم بهت زنگ بزنم بگم بابام بهم اجازه داد واسه ازدواجم با تو که جواب ندادی
هان: اینو که خودمم میدونم
هانا: از کجا میدونی
هان: من از قبلش هم میدونستم بابا خودش بهش گفت ها
هانا: اها اره
هان: دیدم دوباره به بچه ها خیره شد و دستش توی جیب هودیش بود و اروم دستم رو بردم تو هودیش و دستاش که توی هودی گرم شده لود رو گرفتم و کشیدم بیرون و گذاشتم رو پای خودم و بهش نگاه کردم
هان: هنوز قهری؟
هانا: نمیدونم
دروغ گفته بودم با کارایی که هان میکنه نمیتونم باهاش قهر باشم و الکی گفتم که اومد چسبید بهم
و دوتا دستاش رو گذاشت رو لپم و سرم رو چرخوند سمت خودش و بوسه کوچیکی گذاشت روی لبام و با قیافه کیوتی بهم لبخند زد و نتونستم جلو لبخندم رو بگیرم
هان: خندیدی یعنی الان دیگه قهر نیستی
هانا: اون موقشم نبودم*دوباره به بچه ها نگاه میکنه*
هان: انگاری خیلی دلت بچه میخواد
هانا: اوهوم... تو چی
هان: اره*چقدر منحرفا زیاد شدن*
(یک هفته بعد)
هان: بچه ها میخوام یه چیزی بگم
فلیکس: بگو
هان: این حلقه رو میخوام بدم به هانا
هیونجین: خواستگاری؟
هان: یجورایی.. میخوام دیگه تموم بشه
فلیکس: چی تموم شده
سونگمین: روزا و شبای تاریک و دردناک مجردی
هان: مرسی که تو هر حالت نمکی
سونگمین: حقیقت تلخه
بنگ چان: خب دیگه بسه
لینو: دیرت نشه
هان: واییی اره من برم خدافظ
ویو هانا
قرار بود امروز با هان برم بیرون و کار مهمی داشت و سرسع اماده شدم و رفتم پایین
ویو هان
سریع از روی تخت بلند شدم و یه هودی مشکی برداشتم و پوشیدمش و سریع رفتم پایین سمت در و رفتم بیرون
هیونجین: کجا رفت
لینو: احتمالا میره پیش هانا
ای ان: انقدر با عجله
ویو هان
ماشین رو روشن کردم و سریع رفتم و بعد از یک دقیقه رسیدم و ماشین رو پارک کردم و سریع پیاده شدم و رفتم همه جا رو گشتم که بالاخره پیداش کردم که دیدم به بچه های توی پارک خیره شده و سریع رفتم بغلش نشستم
ویو هانا
گوشی رو قطع کردم و منتظر موندم که بیاد و بعد از دو سه دقیقه بعد اومد بهش نگاه نکردم اما از بوی تنش فهمیدم که هانا نبود و برگشتم دیدم هان بود و نگاهم رو ازش گرفتم
هان: الان داری بهم بی محلی میکنی
هانا:......
هان: چرا همش به اون بچه ها نگاه میکنی
هانا:.......
هان: بخاطر اینکه چندبار زنگ زدی اما جواب ندادم ناراحتی
هانا: اره طوری بود که فکر میکنم با یکی دیگه خوشی
هان: معلوم هست چی داری میگی من بقیر از تو با کی باشم
هانا: چمدونم چیزی که زیاده دختر
هان: از بین این همه فقط یدونش چشه من رو گرفته
هانا: اره معلومه
هان: بابا بخدا گوشیم خاموش شد
هانا: شب خاموش بود صبح چی
هان: یادم رفت
هانا: همین دیگه
هان: خب حالا چیکارم داشتی الان بگو
هانا: من رو بگو با خوشحالی اومدم تو اتاقم بهت زنگ بزنم بگم بابام بهم اجازه داد واسه ازدواجم با تو که جواب ندادی
هان: اینو که خودمم میدونم
هانا: از کجا میدونی
هان: من از قبلش هم میدونستم بابا خودش بهش گفت ها
هانا: اها اره
هان: دیدم دوباره به بچه ها خیره شد و دستش توی جیب هودیش بود و اروم دستم رو بردم تو هودیش و دستاش که توی هودی گرم شده لود رو گرفتم و کشیدم بیرون و گذاشتم رو پای خودم و بهش نگاه کردم
هان: هنوز قهری؟
هانا: نمیدونم
دروغ گفته بودم با کارایی که هان میکنه نمیتونم باهاش قهر باشم و الکی گفتم که اومد چسبید بهم
و دوتا دستاش رو گذاشت رو لپم و سرم رو چرخوند سمت خودش و بوسه کوچیکی گذاشت روی لبام و با قیافه کیوتی بهم لبخند زد و نتونستم جلو لبخندم رو بگیرم
هان: خندیدی یعنی الان دیگه قهر نیستی
هانا: اون موقشم نبودم*دوباره به بچه ها نگاه میکنه*
هان: انگاری خیلی دلت بچه میخواد
هانا: اوهوم... تو چی
هان: اره*چقدر منحرفا زیاد شدن*
(یک هفته بعد)
هان: بچه ها میخوام یه چیزی بگم
فلیکس: بگو
هان: این حلقه رو میخوام بدم به هانا
هیونجین: خواستگاری؟
هان: یجورایی.. میخوام دیگه تموم بشه
فلیکس: چی تموم شده
سونگمین: روزا و شبای تاریک و دردناک مجردی
هان: مرسی که تو هر حالت نمکی
سونگمین: حقیقت تلخه
بنگ چان: خب دیگه بسه
لینو: دیرت نشه
هان: واییی اره من برم خدافظ
ویو هانا
قرار بود امروز با هان برم بیرون و کار مهمی داشت و سرسع اماده شدم و رفتم پایین
- ۱۲.۴k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط