وقتي که رفتي حس کردم که تنها مي مانم
وقتي که رفتي حس کردم که تنها مي مانم
وقتي که رفتي فهميدم که دلم از دستم رفت
وقتي که رفتي فهميدم که سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد
وقتي که رفتي فهميدم من هم رفتم
وقتي که براي آخرين بار از خم کوچه عبور کردي روحم من هم پر کشيد
ولي به خودم اميد دادم
به خودم وعده دادم که بر مي گردي
ولي دلم چيزي را کم داشت که کاملا اونو حس کردم
خودم حس کردم که قصر آرزوهايم خراب شد
خودم حس کردم که ديگر کسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد
اري
واقعا دوست داشتنت بي ريا بود
بي ريا دوست داشت
بي ريا عاشق شد
بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت
درست مثل قاصدک
وقتي که رفتي فهميدم که دلم از دستم رفت
وقتي که رفتي فهميدم که سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد
وقتي که رفتي فهميدم من هم رفتم
وقتي که براي آخرين بار از خم کوچه عبور کردي روحم من هم پر کشيد
ولي به خودم اميد دادم
به خودم وعده دادم که بر مي گردي
ولي دلم چيزي را کم داشت که کاملا اونو حس کردم
خودم حس کردم که قصر آرزوهايم خراب شد
خودم حس کردم که ديگر کسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد
اري
واقعا دوست داشتنت بي ريا بود
بي ريا دوست داشت
بي ريا عاشق شد
بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت
درست مثل قاصدک
- ۷۹۵
- ۱۵ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط