{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در نوبت آرایشگاه نشسته بودم که پسرکی آمد و کارت بانکی را

در نوبت آرایشگاه نشسته بودم که پسرکی آمد و کارت بانکی را داد تا آرایشگر دستمزد کار ساعتی پیش خود را برداشت کند؛ که آرایشگر گفت برو صلوات بفرست


در نوبت آرایشگاه نشسته بودم که پسرکی آمد و کارت بانکی را داد تا آرایشگر دستمزد کار ساعتی پیش خود را برداشت کند؛ که آرایشگر گفت برو صلوات بفرست
پس از رفتن پسرک، آرایشگر که دید من حسابی تعجب کرده‌ام، گفت پدر این پسر روز پنجم جنگ شهید شده و این تنها کاریست که می‌توانم من انجام دهم

💬

🇮🇷
دیدگاه ها (۰)

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۶ویو راوی نورا ب...

پارت پنجم | این بار نوبت من بودات تمام شب خوابش نبرد.هر بار ...

🖤 مافیای منقسمت دوم | دفتر مدیرعاملصبح روز بعد، ات از وقتی و...

مربی موتور سوار

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

#oneshatبا نگاهی سرد و کمی اخم آلود از دفتر کنفرانس بیرون آم...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

{استاده جدید}پارت دوم... ساعت از دوازده گذشته بود.ات هنوز رو...

.......//برده ی زیبا//.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط