من تنها نیستم پارت اخر
من تنها نیستم *پارت اخر*
جبمین:ببخشید نمیدونستم
.....
بعد تموم شدن /:
یونجون:ات راستی کای بود
ات:آره
یونجون:بهم پیام داد گفت بریم کافه **
ات:واقعا الان؟
یونجون:آره
جیمین:پس بزن بریم
کافه/:
کای:آه سلام
یونجون و ات:سلام
جیمین:های
کای:هر چیزی دوست دارین سفارش بدین به حسابه منه
یونجون:خبریه خرج میکنی
کای:نه خبری نیس
جیمین:من تورومیشنایم تو هر وقت خبری شنیدی خرج میکنی
کای:بخدا هیچی نیس
ات:خب چرا گفتی بیایم اینجا؟
کای :آها خب میخواستم ی چیزی بهتون بگم
جیمین:چی؟
کای:من ات رودوست دارم
جیمین:ات؟
ات:من؟
کای:آره خب
یونجون :به من ربطی نداره جیمین تو چی؟
جیمین:خب نمیدونم
کای:توروخدا جیمین توروخدا
جیمین:من چیزی گفتم که اینطور التماس میکنی
کای:خونسردیت میگه عصبی ای
جیمین:نه بابا
ات:خب بهتره بیشتر باهم آشناشیم
یونجون:ی شرط داره
کای:چ شرطی؟
یونجون:تا وقتی که دوستید پیش هم نخوابید یا اگه خوابیدید باید من یا جیمین وستطتون بخوابیم
کای:باش
جیمین:پس مبارکه
کای:مرسی از دوتاتون
ات:الان جشن بگیریم؟
کای:من پایم
یونجون:خوش میگذره
جیمین :من کار دارم
ات:توروخدا بیا
یونجون:جمع رو به هم نزن بیا
جیمین:اوکی
کای:مرسی بریم جشن بگیریم
ات ویو:
اون روز خیلی خوش گذشت کلی خوردیم و نوشیدیم با کیک خوشمزه خب وقتی سه سال از روش ی اون ماجرا رد شد جیمین عاشق شد و اینا فعلا بهش نگفته ولی عاشقشه قراره بهش بگه ولی استرس داره منم با کای سه ساله تو رابطم مامان و بابام هم میدونن مال اونم میدونن ی بار رفتیم خونه اونا مامانش گفت باید همو ببوسین خیلی خانواده خوبی داره خب منم برم چون قراره کامبکم رو بدم بایییی
*تموم شد امید وارم خوشتون آمده باشه *
جبمین:ببخشید نمیدونستم
.....
بعد تموم شدن /:
یونجون:ات راستی کای بود
ات:آره
یونجون:بهم پیام داد گفت بریم کافه **
ات:واقعا الان؟
یونجون:آره
جیمین:پس بزن بریم
کافه/:
کای:آه سلام
یونجون و ات:سلام
جیمین:های
کای:هر چیزی دوست دارین سفارش بدین به حسابه منه
یونجون:خبریه خرج میکنی
کای:نه خبری نیس
جیمین:من تورومیشنایم تو هر وقت خبری شنیدی خرج میکنی
کای:بخدا هیچی نیس
ات:خب چرا گفتی بیایم اینجا؟
کای :آها خب میخواستم ی چیزی بهتون بگم
جیمین:چی؟
کای:من ات رودوست دارم
جیمین:ات؟
ات:من؟
کای:آره خب
یونجون :به من ربطی نداره جیمین تو چی؟
جیمین:خب نمیدونم
کای:توروخدا جیمین توروخدا
جیمین:من چیزی گفتم که اینطور التماس میکنی
کای:خونسردیت میگه عصبی ای
جیمین:نه بابا
ات:خب بهتره بیشتر باهم آشناشیم
یونجون:ی شرط داره
کای:چ شرطی؟
یونجون:تا وقتی که دوستید پیش هم نخوابید یا اگه خوابیدید باید من یا جیمین وستطتون بخوابیم
کای:باش
جیمین:پس مبارکه
کای:مرسی از دوتاتون
ات:الان جشن بگیریم؟
کای:من پایم
یونجون:خوش میگذره
جیمین :من کار دارم
ات:توروخدا بیا
یونجون:جمع رو به هم نزن بیا
جیمین:اوکی
کای:مرسی بریم جشن بگیریم
ات ویو:
اون روز خیلی خوش گذشت کلی خوردیم و نوشیدیم با کیک خوشمزه خب وقتی سه سال از روش ی اون ماجرا رد شد جیمین عاشق شد و اینا فعلا بهش نگفته ولی عاشقشه قراره بهش بگه ولی استرس داره منم با کای سه ساله تو رابطم مامان و بابام هم میدونن مال اونم میدونن ی بار رفتیم خونه اونا مامانش گفت باید همو ببوسین خیلی خانواده خوبی داره خب منم برم چون قراره کامبکم رو بدم بایییی
*تموم شد امید وارم خوشتون آمده باشه *
- ۸.۲k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط